وبلاگها
|
مارتا، مملی و خاک کاناداWednesday, October 05, 2005
این کامپیوتر ما جنی شده. یکروز اصلاً نمی شه روش فارسی تایپ کرد ( همه کاراکتر ست ها راهم چک کرده ام، روی یو تی اف- ایت هستند.)، یکروز خود به خود درست می شود. امروز خدا را شکر، گوش شیطان کر، کامپیوتر بنده از دنده چپ بلند نشده و می شود فارسی تایپ کرد! گفتم تا دوباره خراب نشده، چیزی بنویسم و فوری بروم اسفند دود کنم! خب هرچقدر هم تکنولوژی پیشرفته باشد، نمی شود به کل از رسومی که "املی" و "خرافاتی" و این روزها، "جوادی" نامیده می شوند دل کند. از شوخی که بگذریم، من قانع نشده ام که آنچه "ماورالطبیعه" خوانده می شود را بشود با قاطعیت رد کرد. درکل هرچیزی که اینقدر با اطمینان سایر ممکنات را رد می کند، من را بیشتر به شک می اندازد. ----- پریشب، دوستی که مثل من از کالیفرنیا تا تورنتو را با ماشین آمده بود از راه رسید . دیروز را همراه گربه 5 ماه اش، "مملی"، مهمان من بود و امروز به راه افتاد تا به مقصدش درمونترال برسد. گربه شیطان که با صبر 10 روز در راه بود، با چشمان معصومش دل من را ربود و با همان معصومیت توانست هم خانه را به هم بریزد و هم قربان صدقه بشنود. خلاصه که او یک "خانه تکانی" کرد (به معنای کلمه!) و حالا هم من باید به دنبالش یک "خانه تکانی" بکنم. آروین که با ذوق آمده بود "مملی" را ببیند با وجود هیجانش، از این بچه گربه می ترسید (آخر انگار قبلاً از یک گربه بزرگتر چنگ خورده بوده و چشمش ترسیده). بچه گربه فوضول و بچه آدم کنجکاو هربار که نزدیک هم می شدند همدیگر را می ترساندند و فرار می کردند. آخرش به آروین گفتم که "مملی می گه آروین بیا با هم بازی کنیم، چنگت نمی زنم!". آروین هم با کمال متانت گفت:"آخه چه جوری می گه؟ اینکه حرف نمی زنه که!" دیدم راست می گوید. خفه شدم. ----- مارتا استوارت را به کانادا راه ندادند! مارتا، که با کمال شرمندگی باید بگویم که به او ارادت خاصی دارم ( لطفاً زیاد تعجب نکنید. خیلی ها دارند و شجاعت قبول کردنش را ندارند!)، به دلیل اینکه در امریکا زندان بوده ، با وجود همه مال و منالش و برنامه های متعدد تلویزیونی اش نتوانست بیاید کانادا که در فستیوال کدوی ویندزور شرکت کند تا یک کدوی غول پیکر را با قایق از اینو آب به آنور آب ببرد! مارتای عزیز که گویی با دروغ گفتنش، کلی پول در دنیای سهام به جیب زد، در امریکا به زندان افتاد و به صدقه سر او تلویزیون های امریکا یک توجه کوچکی هم به زندان زنان کردند. اما خب پس از آزادیش محبوبیت او کم نشد و تعداد برنامه های تلویزیونی اش هم دارد یکی یکی بالا می رود. خب بابا کدام پولداری در امریکا پول مردم رو نمی خوره؟ حالا فضاحت انران را ول کرده اند و بوش را نمی گیرند و در زندان نمی اندازند، اما چسبیده اند به این مارتا استوارت عزیز ما! اگر کانادا قرار است دروغگویی مثل مارتا استوارت را راه ندهد، پس حتماً دروغگوی بزرگتری را که برای به جیب زدن پول نفت کلی آدم هم کشته را راه نخواهد داد، نه؟ در همین جا اعلام می کنم که به عنوان کسی که در بین دوستانش به عنوان "مارتای ایرانی" ملقب شده (به دلیل علاقه به دکوراسیون خانه!)، با کمال میل با پاروزدن، کدوی مارتا را از اینور آب به آنور آب خواهم برد تا نشان دهم که "ِچپ" امریکا عاری از زرق و برق های سرمایه داری نیست! (یعنی "چپ" جای دیگری هست که "خالص" باشد؟) هر چقدر هم در تظاهرات شعار دهیم، آخر ِ کار کفشهای نایک به پا، سوار ماشین های" اس یو وی" می شویم به تظاهرات می رویم و "آی پاد" به گوش به موزیک توپاک گوش می دهیم و با دیدن کدوهای غول پیکر که مثل غذاهای "جی-ام" در بافت ژنتیکی شان دست کاری شده ( صد البته به مبمنت شرکت هایی که زمین را معتاد کود شیمیایی خودشان می کنند و کشاورزها را محتاج بذر خودشان) جل الخالق می گوییم! هرکس هم که می گوید با سرمایه داری همسو نیست، یا مرتاض شده و یا دارد سر خودش را شیره ای به غلظت شیره درخت افرا --که کانادا به آن معروف است-- می مالد! خلاصه که به من خیلی برخورد که مارتا را راه ندادند! آنوقت می گویند چرا امریکا ورود از کانادا را سخت تر کرده! البته بگذریم که رد شدن مارتا با رد شدن من و مادر "مملی" و خیلی دیگر از ایرانیان که پول کسی را نخورده ایم و زندان هم نیفتاده ایم، اما خود به خود به دلیل ایرانی بودنمان مورد شک هستیم، زمین تا آسمان فرق می کند! انگار کانادا به غیر از رقابت در شو تلویزیونی "بت کانادایی" (کنیدین آیدل) که پس از "بت امریکایی" (امریکن آیدل") به بازار تلویزیونی کانادا آمده، در قوانین ضد مهاجرتش هم دارد با امریکا رقابت می کند. (در راه رانندگیم در کانادا برای اولین بار که تبلیغ این برنامه تلویزیونی را در کنار خیابان دیدم، تعجب کردم، اما دیگر دیدن نسخه دوقلوی کانادایی هر چیز امریکایی باعث تعجبم نمی شود!) وقتی که از مرز رد شدم، مامور جوان کانادایی که مدارکم را گرفت و از ایرانی بودنم انگار زیاد خوشش نیامده بود، بهم گفت که ویزا لازم دارم! وقتی به او یادآوری کردم که مقیم امریکا هستم و قانوناً به ویزا احتیاجی نیست، تا ته موضوع تحقیقم را پرسید ( البته نه به این دلیل که علاقه مند بود... دوستمان اصلاً نمی دانست وبلاگ چیست!). بعد از سین جین کردن بی انتها و شنیدن تاریخچه زندگی این جانب، آقا رضایت داد که بگذارد رد شوم تا وارد خاک کدوخیز ویندزور که مارتا را نپذیرفت بشوم و در مرز شمالی امریکا، وارد یک رستوران زنجیره ای که غذای مرز جنوبی آمریکا را می فروشد بشوم و به ملت کدوپرور ویندزور بگویم: "یو کی یرو تاکو بل!" ----- حالا که دائی جان ناپلئون از خر شیطان پائین آمده، این انگلیس ها ول نمی کنند و به سبک دائی جانی دارند می گویند: "کار کار ابرانی هاست!" می گویند که حزب الله لبنان از طریق ایران آمده و 8 سرباز انگلیسی در عراق را کشته! البته به نحوی که این مذاکرات هسته ای پیش می روند، این شاید تازه اول ماجراست. |
|
<< Home