وبلاگها
|
لواناFriday, September 30, 2005
دیروز از یکی از دوستان قدیمی ام که سالهاست همدیگر را ندیده ایم ایمیلی دریافت کردم که طبق معمول دوستانش را از برنامه بعدی اجرای گروه موسیقی شان خبردار می کرد. این دوست من، لوانا، که 14 سال پیش با او آشنا شدم، من را همیشه خواهرش معرفی می کرد و واقعاً هم رابطه ای مثل دو خواهر داشتیم. متاسفانه، با اینکه لوانا در لوس آنجلس زندگی می کند، 6 سالی است که به دلیل مشغله های زندگی همدیگر را ندیده ایم و یکی دوبار در سال با ایمیل از حال هم خبردار می شویم. لوانا و من علاقه زیادی به موزیک متال داشتیم و البته علاقه لوانا از من خیلی حرفه ای تر بود! سالها پیش و در دوران جوانی، لوانا که مشروب نمی خورد، با خوردن لیموناد می زد به سرش و با هم متالیکا می گذاشتیم و صدایش را تا ته بلند می کردیم و "گیتار هوایی" می زدیم ( یعنی الکی ادای گیتار زدن را در می آوردیم) و سرمان را با شدت عقب و جلو می بردیم (هد بنگینگ مدل هوی متال!) و از ته دل به همراه هتفیلد (خواننده متالیکا) داد می زدیم! موهای لوانا بلند بود و حسابی به درد ادای جیمز هتفیلد درآوردن ( با موهای آن زمانش) می خورد. من هم کلاه گیس بلندی می گذاشتم که البته در حرکات وحشیانه سر در وسط فریاد زدنهایِ همراه با متالیکا پرت می شد روی زمین .... معمولاً پس از این کنسرت های دونفره مان، گردنمان روز بعد بدجور می گرفت و با گردنی کج سر کار می رفتیم و از خجالت به کسی نمی گفتیم که چرا گردن درد گرفته ایم! لوانا، زنی است بسیار اهل مطالعه و پس از اینکه در مطالعات زنان مدرکش را گرفت، مدت زیادی را در سانفرانسیسکو به عنوان معلم دبیرستان و در کلینیک های محله های فقیر و مهاجران لاتین به عنوان مددکار اجتماعی کار کرد. اما یکهو زد به سرش و تصمیم گرفت به یک مزرعه بین سانفرانسیسکو و لوس آنجلس برود و به تنهایی در مزرعه یک آدم پولدار که خودش وقت نگهداری از مزرعه را نداشت کار کند و کتاب بخواند. یادمه یکهفته ای مرخصی گرفتم و به این مزرعه در ناکجا آباد رفتم و در آن سکوت عجیب که تا فرسنگها چیزی به غیر از تپه و گاو و آهو و شاهین نمی دیدی ماندم و از دور بودن از هیاهوی شهر کلی لذت بردم. آنجا که بودم، از شدت ذوق در حال علف دادن به گاوها و سوار بر تراکتوری که لوانا نامش را به فارسی "نارنگی" گذاشته بود عکس گرفتم و فرستادم ایران! مادرم که عکسها را دید کلی غصه خورد که ای داد بیداد، بچه های مردم می رن آمریکا با ماشین های شیک عکس می اندازند و بچه ما رفته گاوچران شده و تراکتور سواری می کند! لوانا که زاده شرق لوس آنجلس است و به شلوغی شهر عادت دارد، بیش از یک سال در آن آرامی طاقت نیاورد و تا وقتی هم که آنجا بود با زندانیان محبوس در زندان فدرال آن حوالی به عنوان مددکار اجتماعی کار می کرد. دست آخر هم با وجود اینکه سالها بود که از لوس آنجلس به سانفرانسیسکو پناه آورده بود، راهی لوس آنجلس شد و دیگر به ندرت دیدمش. پس از سالها خبردار شدم که او کاری را که همیشه دوست داشت کرده.... لوانا خواننده گروهی متال به نام "رویاهای لعن" در لوس آنجلس شد و فکر می کنم یکی از معدود زنانی است که در گروه های متال مردانه راه پیدا می کنند. گروهشان انگار آلبومی هم قرار است درست کند. متاسفانه هربار که گروه لوانا به سانفرانسیسکو آمده، من در شهر نبوده ام. ایمیل لوانا را که دیدم کلی به خودم فحش دادم، چون از قرار معلوم باند موسیقی اش شنبه در تورنتو برنامه اجرا کرده و من که ایمیل قبلی اش را در مورد برنامه شان در تورنتو نخوانده بودم، بی خبر از همه جا، وقتی لوانا اینجا برنامه اجرا کرده، یکبار دیگر او را ندیدم. دنیای کوچک و غریبی است.... زندگی هم چرخش های عجیبی دارد... این هم لواناست که دارد می متالد. امیدوارم همیشه آن آدم نازنینی که من می شناختم بماند و همیشه با اعتماد به خود به آرزوهایش برسد . --------- روی لینک آخر کلیک کنید و لطفاً چند لحظه صبر کنید تا ضبط کنسرت زنده متالیکا را بشنوید. --------- اگر می توانستم برای لوانا گیتار هوایی بزنم، همین آهنگِ اول را برایش می خواندم و می گفتم: Loana jooooooooon, You're my hero!
|
|
<< Home