وبلاگها

فرق بدبینی حرکت زا و بدبینی فلج زا

Wednesday, June 01, 2005
اخیراً گفته بودم که با بمب گوگلی راحت نیستم. امید،تیلا، فرشاد و رضا همه نقد های بجایی از این دغدغه کرده اند. علیرضا و محمد هم نکته های خوبی دارند. دلایلم را برای مخالفتم گفته ام پس تکرار مکررات نمی کنم. توضیح چند نکته را لازم دیدم: نگفته ام که نومحافظه کاران منتظر این نشسته اند که ببینند اسم گنجی در گوگل بالا می اید یا نه که به ایران حمله کنند. اما در عرصه سیاست کنونی، رقابت سر "خواسته مردم" است. هر کس بتواند ادعای ارائه "خواست مردم" را اصیلتر جلوه دهد، می تواند حرکت های سیاسی اش را مشروعیت دهد.
اما این را نمی شود به این معنا گرفت که بنشینیم و هیچ کاری نکنیم. این را نمی گویم. اما گویی دوستان از حرف من چنین برداشتی دارند. من می پرسم چکار بکنیم که نه با سیاست های قدرت طلب فراملی همسو شویم و نه به فلج سیاسی دچار شویم. درست است که من در ایران نیستم. ادعای خط مشی ریختن برای ساکنان ایران را هم ندارم. فعالیت سیاسی هر کس بر حسب موقعیت مکانی و زمانی او شکل می گیرد. من به عنوان کسی که در امریکا زندگی می کند، فعالیت سیاسی ام با توجه به موقعیت مکانی ام است که فرم گرفته. فعالیت سیاسی جهانشمول و بدون در نظر گرفتن ویژگی های هر موقعیت، خطر نادیده گرفتن ریزه کاری ها را دارد. در همین حین که من این را می نویسم وشما این را می خوانید در واشنگتن دارند برنامه هایی برای ایران می ریزند و از عده معدودی که حامیان عامری هستند خواسته اند که در مورد نقض حقوق بشر در ایران شهادت بدهند. حرف شما و من را نمی شنوند، چرا که این عده متمول به نمایندگی "مردم ایران" سخن خواهند گفت. اما ربط فعالیت های سیاسی در وبلاگستان و سازمان های غیر دولتی را با سیاست های بین دولت ها را نادیده نگیریم. همین. حرفم این است. چون قدرت فقط در دست دولت-ملت ها نیست. قدرت بسیار پراکنده تر از آن است که به رابطه بین دولت ها محدود شود. و در این بین نقش دیاسپورا و سازمانهای غیر دولتی و وسائل ارتباط جمعی کارساز است. حرکت های نمادین را هم نمی شود بی اثر دانست. اگر چنین بود که حرکت های نمادین تلف کردن وقت می بود، نه؟ اما همین نمادها هستند که سوژه هایی قابل ارائه در سطح جهانی می شوند.

دغدغه من این نیست که آبروی جمهوری اسلامی می رود (خب برود!). حرف آبرو نیست. حرف پیامدهایی است که بهای آنرا نه من آمریکا نشین، بلکه ایرانیان ساکن ایران مستقیماً خواهند داد. فعالیت سیاسی فقط به صرف مشغول بودن به فعالیت سیاسی راه به جایی نمی برد. باید تأمل کرد و دید پیامدهای فعالیت چیست و پس از سنجیدن زیر و بم ها به فعالیت پرداخت. مثالی که تیلا زده مثال خوبی است. تیلا به درستی می پرسد:

"شما به زنی که هر روز از دست شوهرش کتک میخورد و آزار می بیند چه توصیه ای میکنید؟ آیا به آو میگوید وقتی کتک میخوردآرامتر جیغ و داد کند تا مباد نامحرمان بفهمند؟ ایا به آو میگوید همه مردان گرگ هستند؟ آیا به او میگوید همین قاضی که شما میخواهید بهش مراجعه کنید برای طلاق. منتظر هست که فراد صیغه ات کند؟ آیا به او میگوید همچنان بمان و کتک بخور چون طلاق گرفتن و بیوه شدن خیلی آبرور ریزی برای خودت و خانواده ات دارد؟ حالا جواب همه اینها را ربط بدهید به موضوع آمریکا و حقوق بشر و حمله احتمالی اش به ایران ."

به عنوان کسی که سالها در جهت جلوگیری از خشونت بر علیه زنان در امریکا فعالیت سیاسی و اجتماعی کرده جوابم این است: موقعیت هر زنی با زن دیگر فرق دارد. این دغدغه را در زمان کار کردن در خانه های امن و سازمان زنان برعلیه تجاوز جنسی هم داشتم: از یکسو زنان مهاجری که همسرشان آنها را به باد کتک می گرفتند راه فرار از آن موقعیت را می خواستند. از سوی دیگر هم اگر به پلیس اطلاع می دادند، همسرشان دپورته می شد. خب اگر دپورته می شد و برای زن مورد خشونت واقع شده امکاناتی هم فراهم بود بد نبود. اما حقیقت امر این است که با وجود ادعاهای دولت، امکانات صفربود (و هست). یعنی این زن مهاجر با بچه هایش می ماند بدون منبع در آمد و بدون پشتیبانی دولت واز طرفی هم به دلیل اینکه او موجب دپورته شدن همسرش محسوب می شد، فامیل و دوست و آشنا هم طردش می کردند. حالا اگر مجبور به بازگشت به کشورش می شد که باز هم بدتر چرا که مورد سرزنش فامیل و در و همسایه هم واقع می شد. حالا می بینی تیلای عزیز که راه چاره به این سادگی ها هم نیست؟ مسئله آبرو نیست، دوست من. مسئله عواقب فعالیت است و این که سر و صدا کردن برای هر کس به چه قیمتی تمام می شود. اگر من و همکارانم درخانه های امن مثل یک عده از فعالان مسائل زنان که برایشان راه حل همه جا و برای همه کس یکی است عمل می کردیم باور کنید خیلی از زنان مهاجر ناحیه سانفرانسیسکو اصلاً برای گرفتن کمک قدم جلو نمی گذاشتند. همین فهمیدن ریزه کاری هاست که مهم است. سر و صدا کردن خوب است، بخصوص وقتی جانت در خطر است. اما مهم پیدا کردن راه های سر و صدا، بدون خبر کردن پلیس راسیست است که اگر بیاید زندگی ات را به تباهی می کشد. پیدا کردن چنین راهی مسلماً سخت تر است، اما وقتی عواقب کار را بسنجی می بینی که این پلیس و دولت، دلشان برای تو نسوخته و اگر نه امکاناتی برایت فراهم می کردند که زندگی ات بهتر شود و نه بدتر. آیا من به آن زن می گفتم ساکت باش؟ نه! اما به او در مورد امکانات وعده های پوچ نمی دادم. حالا شما هم همین مثال را به موضوع امریکا و حقوق بشر ربط دهید. دغدغه من همین است: چه راه های دیگری می شود پیدا کرد؟ شاید این راه ها در این تبادل ها پیدا شوند. شاید هم نه.

امید عزیز درست می گویی در مورد روشنفکران مبل نشین. اما این سناریو را هم تصور کن: کسی که سالها در خیابانها و در جهان سومی که در قلب جهان اول است فعالیت کرده، سرنج های تمیز پخش کرده که معتادان بی خانمان از ایدز نمی رند. با نان فروشی محله ای که پر از بی خانمان است چانه زده که مازاد آخر هفته شان را بدهند که آخر هفته ببرد برای زنان فاحشه ای که برای سکس پول یک وعده غذایشان هم در نمی آید و در آشپزخانه کلینیک ضربتی برایشان غذا آماده کرده که حد اقل هفته ای یکبار میوه خورده باشند. زنی را که شوهرش او را از ایران آورده و شب و روز کتکش می زند و در خانه حبسش می کند دزدکی فراری داده و به خانه امنی که ساعتها فاصله دارد برده که شوهرش پیدایش نکند، سالها نیمه شب با صدای تلفن از خواب پریده و به درد دل صدها غریبه آنور خط که پدرشان، برادرشان، فامیلشان به آنها تجاوز کرده گوش داده و راضی شان کرده که خودکشی نکنند. شب ها تا صبح در خانه امن بیدار مانده که با زنانی که از بلاتکلیفی خوابشان نمی برد صحبت کند و به درد دلشان گوش کند. در محله های عرب نشین و چینی نشین و لاتین نشین کلاس های دفاع شخصی گذاشته و خلاصه هر چه که شاید فکرش را هم نتوانی بکنی، به دور از مبل انجام داده تا به عدالت اجتماعی نزدیکتر شود. این آدم را تصور کن که پس از سالها، از خستگی می افتد روی صندلی (مبل هم نه!) و فکر می کند که چرا او و خیلی ها مثل او پس از این همه دویدن کاری از دستشان بر نمی آید؟ می بیند که همه این سالها کاری را که دولت ادعایش را داشته، مجانی برای دولت انجام داده و فعالیت سیاسی و اجتماعی اش با وجود رادیکال بودنش خارج از برنامه ریزی های دولت نبوده... تصور کن که چقدر بد بین است به ادعاهای "حقوق بشر". حق می دهی که دیگر ندود و به استادیوم هم حتی نرود و بنشیند فکر کند؟ که دیگر از "مردمی بودن" دم نزند و به هر کس که ادعای گفتن "حرف مردم" را دارد در دل لعنت بفرستد؟

دست بر آتش داشتن بد جور می سوزاند، اما به جای فوت کردن های بی انتها که صورت آدم را هم می سوزاند باید دنبال هیزم فروش هم رفت.