|
وبلاگها
|
قورمه سبزی، آشپزخانه ملی و سالاد الویهMonday, July 24, 2006
پست قبلی را که نوشتم، یکی در کامنتدانی چیزی نوشته بود در مایه های "شما دکتری و تز رو ول کن و به همان آشپزی بچسب!" کامنتش را پاک کردم، نه به دلیل این گفته اش. گفته اش را که خودم اینجا در متن گذاشتم. اما برای چرندی که بعدش گفته بود. سکسوالیزه کردن من به عنوان یک زن... شاید به عنوان زنی در آکادمی که برای نویسنده کامنت چیزی جز یک شیئ برای سکس نیست که جایش هم در آشپزخانه است. به وبلاگ نویسنده کامنت نگاهی انداختم. عکس خاتمی را گذاشته کنار ستون سمت چپش. یک عکس کاریکاتوری "یاهو اوتار" که گمان می کنم تصور نویسنده از خودش باشد (پسری شیک پوش و خوش تیپ!) انداخته در همان ستون. حالا خدا می داند تصورش از خودش تا چه حد با آنچه دگری می بیند مطابقت دارد. اعتماد به نفس بعضی وقت ها در تصویر مجازی آینه و سایبر تغییراتی معجزه آمیز بوجود می آورد. خطای مجازی؟ قطعاً.... نه. قطعاً زیادی مطلق است. شاید به احتمال زیاد! اما خب گذاشتن عکس خاتمی داستان دیگری است. یعنی یک نوع اعلام موجودیت سیاسی... اعلام مشغولیت ذهنی. اعلام اتوریته. یعنی من وبلاگ نویس، من این مرد خوش تیپ سیاه پوش (ما به این مدلی ها می گوییم بریج اند تانل!) به سیاست مدنی علاقه مندم و کارم و نوشته ام سیاست است! کامنت این وبلاگ نویس در وبلاگ من هم یعنی "من در مورد قورمه سبزی نمی نویسم چون قورمه سبزی یعنی کار زنانه. یعنی افت مردانگی. یعنی کار آشپزخانه. تو این کار ها را بکن که لایق اش هستی. باقی را بگذار به عهده من کامل العقل!" آشپزی بد است جز برای مصرف فرآورده اش. آن را حواله می کند به من. به زنی که حالا چه محقق باشد و چه نه کارش را باید ول کند و به آشپزی بچسبد.
بگذریم. اسم نویسنده کامنت را نمی آورم که مسئله را شخصی نکنم. اما می خواهم این قبح آشپزی را بشکنم. من آشپزی را دوست دارم. خیلی هم دوست دارم. متاسفانه زیاد فرصتش را ندارم. شاید چون هیچوقت مجبورم نکرده اند که یاد بگیرمش دوستش دارم. شاید اگر مجبور به پختن بودم، وقتی وظیفه می شد، دیگر دوستش نداشتم. مثل خیلی چیزها که وظیفه می شود از دل می رود. مثل عشق. من وقتی آشپزی می کنم فکر نمی کنم "می توانستم به جای این دوتا مقاله بخوانم!" نه. آشپزی لذتی را می دهد که خواندن در آن لحظه نمی دهد. آن کاری را هم که نویسنده کامنت گفته بود بکنم لذت خود را دارد. شاید او نمی داند و آن را هم قبیح می داند. خب وظیفه من نیست که آدم های سرکوفت خورده در زندگی سکسی شان را نجات دهم! هست؟ نیست. بگذریم. می گفتم آشپزی و خواندن و نوشتن هر کدام جای خود را دارند.... لذت بخصوص خود را دارند. لذت را فراموش نکن. "نوشتن مثل آشپزی است". این را فکر می کنم استاد زمان فوق لیسانسم، مینو معلم که همیشه راهنمایم خواهد بود در یکی از سخنرانی هایش در دانشگاه برکلی گفت. خلاقیت می خواهد. درست می گفت. مثل آشپزی، نوشتن هم هیچوقت کامل از ذهن "انسان" مستقل نمی آید. خیلی اش سینه به سینه گشته و شفاهی رسیده. خیلی اش هم کپی است از نوشته ای که خودش هیچوقت اصل نبوده. "انسانی" که می نویسد و می پزد هیچوقت دانش کامل ندارد، هیچوقت مبدأ دانش نیست. کپی از روی کپی. و اینطوری است که قورمه سبزی من با قورمه سبزی مادرم فرق می کند و قورمه سبزی پسر دوست من (و نه دوست پسر من) با قورمه سبزی من فرق می کند. مثل نوشته من. مثل نوشته تو. نوشتن مثل آشپزی خلاقیت می خواهد. برای من آشپزی با پیروی از دستور غذای استاندارد خسته کننده است. من در آشپزی ریسک می کنم. با نوشتن هم. اما خب می دانم که قورمه سبزی یک چیزهایی دارد که قورمه سبزی اش می کند. مثل شنبلیله. بوی گندی که می دهد که خیلی از ماها عاشقش هستیم. باید باشد وگرنه قورمه سبزی نیست. (مثل جینگی پولی هندی که بوی کاری اش پیف پیف ما را به هوا می برد و می گوییم "هندی ها بو می دهند!" همه هندی ها؟ اما خدا به دور اگر یکی به ما بگوید کله مان بوی قورمه سبزی می دهد یا نفسمان بوی پیاز و چلوکباب می دهد!) قورمه سبزی بدون شنبلیله، قورمه سبزی نیست. به جای گوشت خیلی وقت ها قارچ می ریختم. آخر گوشت نمی خوردم. اما قورمه سبزی بی اصالت بی گوشتم را حتی مادرم و زنی که در استانبول رستوران ایرانی داشت دوست داشتند. خب کپی بود از قورمه سبزی مادرم. خلاقیتش بود که جای مزه گوشت را می گرفت. گاهی ترشی اش را از لیمو عمانی به غوره تغییر می دادم. با قورمه سبزی بازی می کنم. با کلمات هم دوست دارم بازی کنم. قورمه سبزی خشک بی مزه است. کلمات خشک هم بی مزه اند. قورمه سبزی اثر مادرم را دارد. لیمو عمانی هایی را که او فرستاده بوی خانه می دهند. اما قارچ هم بوی خانه می دهد. خانه ای دیگر. قورمه سبزی، حتی با همان دستور غذا هم یکی نیست. هربار با بار بعدی فرق می کند. قدمت لوبیایش فرق می کند، حرارت پختش... حوصله آشپزش... پختن "عین" همان قورمه سبزی قبلی غیر ممکن است. مثل نوشته ای که هربار خوانده شود و تکرار شود فرق می کند. مثل هویتی که در هر تکرار فرق می کند. اضافه هایش کجا می روند؟ جایی در آشپزخانه های تاریخ پنهان می شوند. سالاد الویه که درست می کردم پس از تکه تکه کردن گوشت مرغ و خیار شور و سیب زمینی دیدم چیزی به این سادگی چقدر کار می برد. تکه تکه کردن، تکه تکه شدن وقت می گیرد. اما یک حرکت مهیب مثل به هم زدن و له کردن، مثل جنگ، یک جلوه متحد می دهد. "مرغ را آنقدر ریز کن که اندازه خیارشور شود... خیارشور را ریز کن، اما نه آنقدر ریز که زیر دندان قرچ نکند!" این را "م" می گفت و من ریز می کردم. "م" هم ریسک های خودش را می کرد. "کره بریز... اما نه زیاد! ماست هم بریز." من هم ریسک خودم را می کردم. :"کره بد مزه نمی کند." یک قالب کره را آب کردم و خالی کردم روی سر سیب زمینی و مرغ و نخود سبز و خیارشور و به هم زدم. آخرش که سس سفید مایونز را روی تکه تکه هایی که کنار هم متحد و منسجم چسبیده بودند و شکل ظرف را به خود گرفته بودند می مالیدم تا چهره اش را سفید کنم، فکر کردم چقدر این تکه تکه بودن ها، این سبز و زرد و صورتی بودن ها گم می شوند زیر سفیدی ای که همه ما به دیدنش در سالاد الویه عادت داریم. شاید دفعه بعدی در سس مایونز کمی ریحان چرخ کنم و سبزش کنم. سالاد الویه سبز من با سالاد الویه آقای الویه فرانسوی که برای روس ها در سال 1860 درستش کرد با سالاد الویه رزا منتظمی با سالاد الویه روی اینترنت و سالاد الویه مدل بابلی-فرانسوی--سیاتلی-کالیفرنیایی "م" فرق می کند. مثل هویت ملی مان که انگار یکی است و باید استاندارد باشد، اما نیست. آخرش هم که آن را مصرف می کنی در گروه تمرکزی در واشنگتن... آخرش هم که یکسان و سفید تعریفش می کنی و برایش تعیین تکلیف می کنی در کاخی که مثل صورت سالاد الویه سفید است، نمی پرسی این تکه تکه ها زیر دندان قرچ قرچ می کنند یا نه. می خوری اش و با دست روی شکمت می زنی. شاید اگر کسی نگاه نکند، یک آروغ هم رویش. اینکه آخرش از کجا سر در می آورد فرقی نمی کند. نوش جان. سالاد الویه را می گویم. اما تو... تو که هویت های تکه تکه را یکی می کنی و در چشم آن دیگری سفیدش می کنی و آنها را سیاه می کنی و تکه تکه شدن جان هایشان را با اشک تمساح تماشا می کنی؟ نوش جان؟ نه. کجا بودم؟ سیاسی شدن به ما چه! برگردم آشپزخانه. آهان! می خواستم بگویم آشپزی لذتی دارد و پروسه ای که فکر خلاق می خواهد. می خواستم بگویم آن کسی که فکر می کند (اصلاً شاید هم به فکر کردن عادت ندارد و به طوطی وار گفتن عادت دارد) من را با گفتن اینکه "برو آشپزی ات را بکن، تو را چه به تز و این حرف ها!" تحقیر می کند، آن تکه تکه بودن ها را نمی بیند. فقط سفیدی روی مایونز را می بیند و سیاهی فرآورده اش را. بین راه را نمی بیند. پروسه را نمی بیند. کوررنگ است؟ نه. ساده بین است. مصرف گراست. این نوشته را تقدیم به نازلی و علیرضا می کنم که با تئوری قورمه سبزی حال می کنند. |
|
<< Home