|
وبلاگها
|
!سؤ تفاهم؟ کدام "تفاهم"؟Tuesday, October 11, 2005
در یکی دو پست پیش در مورد مانور ضد شورش و اجراگری جنسیت و جنسگونگی نوشته بودم. امروز یکی از دوستان در ایمیلی برایم یک لینک فرستاد و پرسید که آیا آن را دیده ام؟ لینک مربوط به پستی بود که الپر نوشته و در آن از نوشته من به عنوان یکی از مثالهای "سؤ تفاهم" در وبلاگ ها و "بی ارزشی محتوا" که برای او (الپر) "غیرقابل تحمل" است یاد کرده. الپر با ابراز ناخرسندی از اینکه حجم زیاد وبلاگها از "نظم و قاعده بندی" عبور می کنند، با اشاره به مقاله رضا شکرالهی چنین می نویسد: «شايد مبناي بحث ابتذال در وبلاگستان كه جناب خوابگرد مطرح كرد نيز همين بود: زيست مجازي و توليد محتواي در وبلاگها، ذاتا بيدقت و نوعي واكنش بيتأمل و به يك محرك محيطي (از نوع اتفاق يا نوشته ديگران يا ...) است. يعني هم بيدرنگ است، هم بيشتر واكنشي است و هم كمترين انرژي را از ذهن ميگيرد. به بيان ديگر (از نوع نيكآهنگي) تا حد زيادي هستهاي است، البته از اين جهت كه نيمهعمر پاييني دارد!» در قسمت کامنتها در پاسخ به اعتراض کامنت گذاری با اسم مستعار "مادام" که نوشته: «فكر مي كنم بزرگترين كار يك جامعه شناس دقيقا مشاهده كردن بدون قضاوت كردن است شايد هم اشكال و كمبود ما اين است كه همه چيز را در قالب هاي از قبل ساخته شده مي خواهيم و در هر كنفرانسي اول و آخر هر صحبتي بايد تنها راهكار باشد ! و نه هيچ گونه تحليلي. به هر حال بحث ابتذال و فحاشي و مطالب بي محتوي وبلاگستان هم دقيقا تصوير جامعه خود ماست. به عبارت ديگر دوست عزيز يك جور ديگر بايد قدر وبلاگستان را بدانيم.» الپر چنین پاسخ می دهد: «مادامه خانوم! (اگه درست گفته باشم) اتفاقا به همين دليل كه زندگي وبلاگي خيلي شبيه زندگي روزمره است، واقعيتش اينقدر پيچيده ست و دركش تا اين حد سخت. البته در واقع اون چيزي كه كارش مشاهده بدون قضاوته، جامعه شناسي نيست، مردم شناسيه. و خيلي هم كار مهميه. چي كار كنيم كه جامعه شناس ها و كساني مثل من ابله كه هنوز با همه ناملايمات به جامعه شناسي علاقه دارم، ميل دارند كه از دل پديده هاي دم دستي روزمره تكرارشونده هم تئوري هاي آنچناني در بياورند!!» پس از خواندن نوشته الپر چند نکته به ذهنم آمد که می خواهم به آنها بپردازم: 1. مسئله "سؤ تفاهم" 2. "بی قضاوتی" مردمشناسی و قانون سازی جامعه شناسی 3. بحث شیرین ابتذال 4. نظم و بی نظمی در وبلاگستان 5. ارزش و بی ارزشی و تولید دانش 6. تحمل و عدم تحمل 7. ربط نخبه سازی و جنسگونگی وسایر تراژکتوری های قدرت ورزی 8. آزادی بیان در وبلاگستان از آنجایی که من به عنوان یک مردم شناس، اعتقاد به امکان "مشاهده بدون قضاوت ندارم" لازم دیدم که بحث را از این نکته حاشیه ای ( حاشیه ای به این دلیل که در کامنت های الپر مطرح شده) شروع کنم و به متن برسم، چرا که این بحث در مورد متد شاید به درک بهتر باقی مطلب کمک کند. ادعای "بدون قضاوت بودن" در هر نوع مطالعه ای و در هر حوزه علمی (چه علوم انسانی، چه علوم اجتماعی، چه علوم تجربی، و ...)، فرض را بر این می گذارد که عامل ارائه دهنده دانش (چه جامعه شناس، چه مردم شناس، چه روانشناس و چه زیست شناس و ...) نه حاصل آن دانش، بلکه تولید کننده آن است. یعنی سوژه/عامل/محقق را خارج از گفتمانهای موجود علمی (چه علم پزشکی باشد و چه علم جامعه شناسی و ...) می بیند. من (به عنوان مردم شناس) واقفم که هر آنچه که بر حسب مشاهداتم می گویم و می نویسم، زاده ذهن مستقل و بی طرف نیست، چرا که ذهن نیز خارج از گفتمانها و عملکردهای محیط پیرامون شکل نمی گیرد (این تنها شامل من نیست ، بلکه هیچ سوژه/عاملی خارج از گفتمانهای پیرامونش شکل نمی گیرد و مشاهداتش و ابراز نظرهایش هم "بی قضاوت" نیستند). پس قانون الپر در مورد "بی قضاوتی" مشاهدات مردم شناسی و یا آنکه مردم شناسی چگونه باید باشد، قانونی است بی پایه. اما شاید این نظریه او در مورد تفاوت مردم شناسی و جامعه شناسی (اولی" بی قضاوت" و دومی علاقه مند به پدیده های تکرار شونده) به دید بخصوص او از جامعه شناسی مرتبط است، که شامل همه جامعه شناسان هم نمی شود، اما کم شایع نیست: تولید تئوری های فراگیر و "روایت های گراند" بر حسب مشاهدات تکرار شونده ( کمک در فارسی نویسی لطفاً! چه کنیم، مبتذلیم!) . مسلماً توجه به پدیده های روزمره و "ریز" که در روش های ماکرو به آن توجه نمی شود، کار مردم شناسان فرهنگی و اجتماعی هم هست و این دقیقاً کاری است که من در آن نوشتهَ "غیر فابل تحمل" کرده ام، اما به اینکه چرا آن نوشته برای الپر "قابل تحمل" نیست بعداً خواهم رسید. اما اینجا می خواهم به "پدیده های تکرار شونده" تأکید کنم و اینکه آیا می شود بر حسب مشاهده پدیده های تکرار شونده، "قانونی" را برای وقوع آن پدیده ارائه کرد؟ شاید برای الپر، توضیح (و یا شاید بهتر باشد بگویم تولید) قاعده ای فراگیر که ساختاری برای جامعه یا زبان تعیین می کند هدف است، اما برای این مردم شناسِ مبتذل، شکستن قانون های کلی و یافتن "استثناها" قسمت عمده ای از مردم شناسی ساختار شکن است. این دلیل نمی شود که به پدیده های "تکرار شدنی" علاقه نداشته باشم. اتفاقاً دارم و این بخشی از متد من است، اما چون به قول دریدا هر تکرار، معنی را جابجا می کند و "اضافه" (اکسس) به جا می گذارد، من به همان "اضافه" ها توجه می کنم، همان روزنه های کوچکی که امکان تغییر و جابجایی نرم در آن یافت می شود. یعنی به جای دادن تئوری های گراند، به آن نقطه شک و گمان، به آن دفرانس در پروسه بازتولید معناهای هژمونیک علاقه دارم. این کلی گویی در مورد اینکه جامعه شناسی چه می کند و مردم شناسی چه می کند هم شاید از این "قانون کلی" گذاشتن الپر ریشه می گیرد. اما برویم سر مسئله "سؤ تفاهم". الپر پس از اینکه نوشته من را به عنوان یکی از دو مثال (البته او در حین شتاب در نوشتن مطلب، یعنی آنچه که از آن نقد کرده، 3 مثال می آورد!) "بی نظمی" و "سؤ تفاهم" ارائه کرده، در آخر نوشته عجولش (آنچه که او از آن نقد می کند!) می نویسد: »حوصله مقدمهچيني ندارم. القصه، چيزي كه در فضاي مجازي ما وجود دارد و نقش اصلي را بازي ميكند، فراروايت نيست. توهمات و سوء تفاهماتي است فراتر از روايت!« بگذارید در اینجا از الپر دو سؤال (اگر سه تا شد، "گناه" را بر گردن با عجله نوشتنم بگذارید!) بکنیم: اول آنکه این "ما"ی الپر چه کسانی هستند؟ "فضای مجازی ما" یک نوع مالکیت را به ذهن خواننده می آورد. صاحبان آن چه کسانی هستند و قانون گزاران آن در نظر الپر چه کسانی باید باشند؟ از آنجایی که الپر اصرار زیادی بر "قاعده مندی" دارد، چه کسانی این قواعد را تعیین می کنند؟ دوم: "سؤ تفاهم" لازمه اش فرض کردن یک "تفاهم" است... یعنی یک نوع فهمیدن مشترک، چرا که کلمه بار گروهی دارد (یعنی یک نفر با خود به تفاهم نمی رسد؛ بلکه لازمه آن وجود بیش از یک فرد در رسیدن به تفاهم است). سؤ تفاهم هم سؤ تفاهم نمی شود، مگر آنکه در قبال این "سؤ" تفاهم، یک تفاهم ِ "درست" هم باشد. یعنی اگر نوشته من در دید الپر یک "سؤ تفاهم" است، پس الزاماً او به یک تفاهم " درست" در مورد پدیده ای که من در موردش نوشته ام معتقد است. اما چرا الپر فرض را بر این می گذارد که "خواندن" او از عکسهای "مانوور ضد شورش"، اولاً یک تفاهم است (یعنی همه با تفسیر او موافقند و جایی برای تفاسیر دیگر نیست)، و ثانیاً "حسن تفاهم" و یا تفاهم صحیح است؟ چه کسی به این تفاهم رسیده و چگونه؟ آیا جز این نیست که این برخورد الپر امکان دیگر "خواندن" ها و یا تفاسیر متفاوت را خفه می کند؟ شاید تفاوت طرز برخورد مردم شناسانه من با برخورد الپر این است که من پدیده هایی را که به عنوان "تفاهم" و یا "کامن سنس" بدون سؤال گذاشته می شوند، برای بررسی و تحلیل، "محتوا" می بینم، چرا که همین بی سؤال گذاشتن "تفاهم" هاست که یک سری نرم های ساختگی اجتماعی را "طبیعی" فرض می کند. ناگفته هم نماند که آن سناریوی "واضحی" که الپر از آن به سادگی گذشته («به جاي زنهايي كه بايد در بين افراد آشوبگر قرار ميگرفتند، لابد محض لحاظ مراتب شرعيه، از چند سرباز كه ريشهاي خود را تراشيده بودند و روسري روي سرشان انداخته بودند، استفاده شد»)، را من نیز در یکی از سناریوهای ممکن قید کرده بودم. اما اینکه الپر می گوید "لابد"، دلیل بر آن نمی شود که دلیل حتمی مراعات " مراتب شرعیه" بوده باشد (که احتمال آن زیاد است و من نیز به آن اشاره کرده ام). سؤال این است که من و یا الپر و یا هر ناظر که این عکسها را می بیند، از کجا می تواند بگوید که هدف برگزارکنندگان از این تغییر لباس چه بوده؟ اما گذشته از دلیل و نیت برگزارکنندگان، در یک نوع "خواندن" فرهنگی، دیگر "قصد" برگزارکنندگان مانور مطرح نیست، بلکه معناهایی است که این عکسها تولید می کنند. همین که عده ای این عکسها را بدون توجه به زمینه "اصلی" آن (کانتکست ) به طرق مختلف تعبیر کرده اند، خود به این اشاره می کند که نه تنها معنا در زمینه های مختلف مدام در حال تغییر است، بلکه زمینه نیز خود مدام درحال تغییر است. بررسی این معانی در یک زمینه (مانور ضد شورش) و اشاره به "اضافه" (اکسس) در این تولید معنایی هدف نوشته من بوده. اگر این برای الپر "محتوا" نیست، یعنی که او هر پدیده را مثل ظرفی ثابت می بیند که باید فقط یک محتوا (محتوای هژمونیک؟) داشته باشد. مشکل من با این برخورد این است که اولاً نه تنها محتوی می تواند متعدد باشد، بلکه خود پدیده نیز مثل ظرف ثابت نیست که پر و خالی شود، بلکه خود مدام در حال تغییر است، حال این پدیده می تواند وبلاگستان باشد و یا تعاریف جنسیت و جنسگونگی. مسئله دیگر که بر می گردد به بحث شیرین ابتذال این سؤال است که چه مطالبی مبتذل محسوب می شوند و کدام مطالب، دارای "ارزش" و شایسته وبلاگستان فرض می شوند؟ شاید همانطور که علیرضا دوستدار نیز با استفاده از پیر بوردو در مقاله اش اشاره کرده بود، استفاده از زبان طریقه ای باشد برای کسب سرمایه سمبولیک در فضای وبلاگستان. شاید نه تنها زبان، بلکه گزینش مطلب نیز طریقه ای باشد برای ثبت کردن و یا به چالش کشیدن روابط قدرت که آن هم بی ربط به روابط قدرت موجود در فضای "حقیقی" خارج از وبلاگستان نیست. این روابط قدرت نه تنها به مسائل طبقاتی مرتبط است، بلکه به روابط قدرت بر حسب مسائل جنسیت و جنسگونگی، قومی و مزیت های اجتماعی سمبولیک موجود در "دنیای واقعی" نیز بی ربط نیست. شاید بحث در مورد مسائل "هسته ای" (به شیوه نیک اهنگی) و چالش هایی که بر پدرسالاری در محیط وبلاگستان می شود، خود روزنه ای باشد برای ایجاد گفتمان در زمینه مسائلی که معمولاً در بحث های نخبه گرا، شایسته گفتگو محسوب نمی شوند. شاید روش هایی مثل غلط نوشتن (عمداً، مثل آنچه که خورشید خانوم در پاسخ به شکراللهی نوشت) خود راهی باشد برای به چالش کشیدن نرم های موجود در مورد زبان فارسی در جامعه ایرانی. شاید "نظم" نحوه دیگری باشد برای تلقیح نرم ها یی که خود را در دوگانگی "ارزش" ها برتر نشان می دهند. اینچنین است که در برقراری "نظم" و "قانون" های ساختگی، گفتن از جنسیت و جنسگونگی، "ابتذال" محسوب می شود. این بخشی از موضوع تحقیق من در ویلاگستان است: اینکه وبلاگستان، به عنوان فضایی "مجازی"، نه تنها بر خلاف دید برخی از دوستان وبلاگنویس "تریبونی آزاد" نیست، بلکه خود فرمی است از "هدایت" رفتار فرد توسط خود و دیگران ( آنچه که فوکو به آن گاورنمنتالیتی می گوید). یعنی همانطور که خود الپر هم می گوید، چون وبلاگستان جدا از زندگی روزمره نیست، مکانی می شود برای تربیت و "نرمال" سازی. سؤال این است که چه افرادی، چه مقوله هایی، و چه بحث هایی خارج از این نرم ها قرار می گیرند و چرا؟ سؤال دیگری را هم که باید پرسید این است که چه دانش هایی دانش محسوب می شوند و چه دانش هایی "مبتذل"، "کرسی شعر" ( ویا ورژن های مختلف این لفظ)، یا "ضد ارزش " خوانده می شوند؟ چه بحث هایی از "قانون" و "نظم" هایی پیروی می کنند که ساخته شده عده ای هستند که خود را در جایگاه نخبگی نشانده اند و در حلقه های خود آنچه را که "ادبیات"، "هنر" و "سیاست" می دانند، در دوگانگی "فرهنگ برتر" و فرهنگ "عامه" بازتولید می کنند؟ نه تنها وبلاگستان-- که عده ای آن را مسطح کننده قدرت می دانند-- فضایی است برای نرم سازی های هژمونیک، بلکه قدرت ورزی در این فضای "مجازی" با همان شدت "فضای حقیقی"، اما به صورتی دیگر ( و در خیلی از مواقع به نام تربیت "انسان مدرن و روشنگر، اخلاقی و دموکراتیک") موجود است. مسلماً این نقد من بر الپر، با نقد آن دسته که وبلاگستان را نماد "آزادی بیان" می دانند، زمین تا آسمان فرق می کند. از دید من، مقوله آزادی بیان نه تنها در وبلاگستان، بلکه در "فضای مجازی" و یا در دوره ای که برخی از جامعه شناسان آن را دوره "جامعه اطلاعاتی" نامیده اند، شبحی بیش نیست. این را تنها به دلیل وجود نظارت های دولت ها و فیلترینگ های رایج نمی گویم، بلکه "بیان،" خود خارج از نرم های موجود در جامعه نیست و آنچه که "بیان" می شود، هر چند "آزاد" به نظر آید، خود محدود به هنجارهای اجتماعی است که ساخته روابط قدرتند و دانش هایی را به عنوان "حقیقت" ثبت می کنند. یعنی آنچه که ما می نویسیم با توجه به آن است که در دنیای "مجازی" و یا "حقیقی" به عنوان "آنرمال" دسته بندی نشویم... یکجور خود-سانسوری و تربیت رفتار بر طبق نرم های هژمونیک. اما برگردم به دانستنی ها (دانش ها؟)یی که "حقیقت" فرض می شوند. مثال اخیر آن در کامنت های مربوط به نوشته من در مورد اجراگری شورش موجود است. خواننده ای از تفاوتی که من عمداً بین "زن" و "زن بیولوژیک" گذاشته ام تا توجه خواننده را به اجراگری جنسگونگی جلب کنم، با تمسخر واژه های کاربردی در نوشته من نقدی اینچنین کرده: «مرد بیولوژیک! زن بیولوژیک! دگرجنس نما! دگرجنسخواه نمای بیولوژیک «همجسگرا! دگر خواهگرای جنس نمای بیولوژیک! ترانسجندرگرای بیولوژیک مردنمای زن خواه! ترانسکسوال زنگرای دگرجندر خواه همجنس نما! اصلا خودتون می فهمید چی می گید؟ بابا قدیما یه "مرد" داشتیم یه "زن"» نویسنده این کامنت، مثل الپر (اما به نوعی دیگر) این تحلیل را دور شدن از یک "حقیقت" دانسته ( الپر می نوسد: «ببینید با اینکه حتی از اصل ماجرا هم خبر داشته، در تحلیل تا کجا رفته، اووووووه......» **تأکید از من است.**). اتهام "دور شدن از "اصل" ماجرا، این پیام را می رساند که یک حقیقت -یک اصل- وجود دارد که نوشته من از آن دور شده: برای الپر آن حقیقت، تفسیر او از ماجراست. برای کامنت گذار، آن حقیقت این است که «قدیما یه "مرد": داشتیم یه "زن"!» اما این دانشهای قاطع، چگونه بر ما اینچنین واضح شده؟ از کجا می دانیم که "قدیما" جنسیت و جنسگونگی به دوگانه زن و مرد خلاصه بوده؟ در کجا؟ ایران؟ پس امرد و امردنما و نوخط و ... دیگر اشکال جنسیت و جنسگونگی در زمانهای مختلف چه بوده اند؟ این "حقیقت" فرای تاریخ را که سرش "تفاهم" داریم چگونه ثبت شده؟ در تلاقی چه گفتمانهایی و چه وقایع تاریخیی؟ آیا از خود می پرسیم که نقش مدرنیته در ایران در ثبت نرمهای جنسی خانواده هسته ای و دگرجنسگرایی چه بوده؟ آیا از خود می پرسیم که این "حقیقت" ها چگونه "حقیقت" شده اند؟ در چه زمانی و در چه پروسه ای؟ اما این دور شدن از "اصل" شاید طریقه ای باشد برای برملا کردن اینکه این "اصل" هیچگاه "اصل" نبوده، که همین "فرع" ها و "مبتذل" ها و "غیر طبیعی" ها لازمه "اصل" بودن اصل هستند: این --به قول دریدا-- " اضافه های ضروری" که بدون آنها اصل بودن ِ اصل ممکن نیست. اما تحمل؟ بلی. آخر در حین اینکه این "آنرمال" ها و "مبتذل" ها را در گفتمان تولید می کنیم تا "اصل" را به ثبت برسانیم، تاب تحملشان را هم نداریم و باید آن" اضافه" ای را که تمامیت را به لرزه می اندازد، در زیر ماسک "حقیقت ِ واضح" پنهان کنیم! برخلاف آنچه که الپر می گوید، "این "سؤ تفاهم" ها "فرای روایت" نیستند. اتفاقاً همین "تفاهم" سازی و "سؤ" انگاری، خود جزئی از روایتند! --------- تبصره 1: راستی، همانطور که جامعه شناسان شیوه های برخورد متفاوتی دارند، مردم شناسان هم شیوه های متفاوتی دارند. گفتم همینجا بگویم که بعد به عنوان "نماینده" همه مردم شناسان فرض نشوم! مردم شناس "قاعده مند" هم هست، همانطور که جامعه شناس ساختارشکن هست! تبصره 2: بنده کتاب فرهنگ علوم انسانی آشوریم را گم کرده ام. حالا ما تهمت به کسی نمی زنیم، اما اگر کسی سراغش را دارد، بالاغیرتاً پس بدهد که فارسی نوشتن ما بدون فرهنگ آشوری خیلی بی فرهنگ می شود و به سطح "آی ام ز غمت وری وری ساری" می رسد! اگر هم از روی کتابخانه پریده که یک آدم خیرخواه بگوید این به فارسی چه می شود؟ "روایت های بزرگ" که به نظر مسخره می آید..ا "grand narrative"
|
|
<< Home