وبلاگها

لوانا

Friday, September 30, 2005
دیروز از یکی از دوستان قدیمی ام که سالهاست همدیگر را ندیده ایم ایمیلی دریافت کردم که طبق معمول دوستانش را از برنامه بعدی اجرای گروه موسیقی شان خبردار می کرد. این دوست من، لوانا، که 14 سال پیش با او آشنا شدم، من را همیشه خواهرش معرفی می کرد و واقعاً هم رابطه ای مثل دو خواهر داشتیم. متاسفانه، با اینکه لوانا در لوس آنجلس زندگی می کند، 6 سالی است که به دلیل مشغله های زندگی همدیگر را ندیده ایم و یکی دوبار در سال با ایمیل از حال هم خبردار می شویم. لوانا و من علاقه زیادی به موزیک متال داشتیم و البته علاقه لوانا از من خیلی حرفه ای تر بود! سالها پیش و در دوران جوانی، لوانا که مشروب نمی خورد، با خوردن لیموناد می زد به سرش و با هم متالیکا می گذاشتیم و صدایش را تا ته بلند می کردیم و "گیتار هوایی" می زدیم ( یعنی الکی ادای گیتار زدن را در می آوردیم) و سرمان را با شدت عقب و جلو می بردیم (هد بنگینگ مدل هوی متال!) و از ته دل به همراه هتفیلد (خواننده متالیکا) داد می زدیم! موهای لوانا بلند بود و حسابی به درد ادای جیمز هتفیلد درآوردن ( با موهای آن زمانش) می خورد. من هم کلاه گیس بلندی می گذاشتم که البته در حرکات وحشیانه سر در وسط فریاد زدنهایِ همراه با متالیکا پرت می شد روی زمین .... معمولاً پس از این کنسرت های دونفره مان، گردنمان روز بعد بدجور می گرفت و با گردنی کج سر کار می رفتیم و از خجالت به کسی نمی گفتیم که چرا گردن درد گرفته ایم!

لوانا، زنی است بسیار اهل مطالعه و پس از اینکه در مطالعات زنان مدرکش را گرفت، مدت زیادی را در سانفرانسیسکو به عنوان معلم دبیرستان و در کلینیک های محله های فقیر و مهاجران لاتین به عنوان مددکار اجتماعی کار کرد. اما یکهو زد به سرش و تصمیم گرفت به یک مزرعه بین سانفرانسیسکو و لوس آنجلس برود و به تنهایی در مزرعه یک آدم پولدار که خودش وقت نگهداری از مزرعه را نداشت کار کند و کتاب بخواند. یادمه یکهفته ای مرخصی گرفتم و به این مزرعه در ناکجا آباد رفتم و در آن سکوت عجیب که تا فرسنگها چیزی به غیر از تپه و گاو و آهو و شاهین نمی دیدی ماندم و از دور بودن از هیاهوی شهر کلی لذت بردم. آنجا که بودم، از شدت ذوق در حال علف دادن به گاوها و سوار بر تراکتوری که لوانا نامش را به فارسی "نارنگی" گذاشته بود عکس گرفتم و فرستادم ایران! مادرم که عکسها را دید کلی غصه خورد که ای داد بیداد، بچه های مردم می رن آمریکا با ماشین های شیک عکس می اندازند و بچه ما رفته گاوچران شده و تراکتور سواری می کند!

لوانا که زاده شرق لوس آنجلس است و به شلوغی شهر عادت دارد، بیش از یک سال در آن آرامی طاقت نیاورد و تا وقتی هم که آنجا بود با زندانیان محبوس در زندان فدرال آن حوالی به عنوان مددکار اجتماعی کار می کرد. دست آخر هم با وجود اینکه سالها بود که از لوس آنجلس به سانفرانسیسکو پناه آورده بود، راهی لوس آنجلس شد و دیگر به ندرت دیدمش. پس از سالها خبردار شدم که او کاری را که همیشه دوست داشت کرده.... لوانا خواننده گروهی متال به نام "رویاهای لعن" در لوس آنجلس شد و فکر می کنم یکی از معدود زنانی است که در گروه های متال مردانه راه پیدا می کنند. گروهشان انگار آلبومی هم قرار است درست کند. متاسفانه هربار که گروه لوانا به سانفرانسیسکو آمده، من در شهر نبوده ام. ایمیل لوانا را که دیدم کلی به خودم فحش دادم، چون از قرار معلوم باند موسیقی اش شنبه در تورنتو برنامه اجرا کرده و من که ایمیل قبلی اش را در مورد برنامه شان در تورنتو نخوانده بودم، بی خبر از همه جا، وقتی لوانا اینجا برنامه اجرا کرده، یکبار دیگر او را ندیدم. دنیای کوچک و غریبی است.... زندگی هم چرخش های عجیبی دارد... این هم لواناست که دارد می متالد. امیدوارم همیشه آن آدم نازنینی که من می شناختم بماند و همیشه با اعتماد به خود به آرزوهایش برسد .
---------
روی لینک آخر کلیک کنید و لطفاً چند لحظه صبر کنید تا ضبط کنسرت زنده متالیکا را بشنوید.
---------
اگر می توانستم برای لوانا گیتار هوایی بزنم، همین آهنگِ اول را برایش می خواندم و می گفتم:
Loana jooooooooon, You're my hero!


نه این و نه آن و مشکلات هسته ای کوچک

Wednesday, September 28, 2005
در پاسخ به نوشته قبلی ام (در مورد اینکه چگونه است که افرادی که کمترین اطلاعی در مورد پژوهشهای زنان ندارند، آن را فاقد پایه نظری می خوانند و به خود حق می دهند که در مورد آن به راحتی اظهار نظر کنند، و اینکه افرادی که فمینیسم را به جدال دوگانه ساختگی "زن" و "مرد" تقلیل می دهند ، ازهر نوشته ای که در نظرشان ضد فمینیسم باشد به عنوان وسیله حمله به این تصویری که خود از فمینیسم ساخته اند استفاده می کنند) هم حامد قدوسی مطلبی نوشته و هم نیک اهنگ کوثر.


پاسخ به حامد: اول اینکه نوشتن "پیچیده" من شاید دلیل عمده اش این باشد که روش نوشتاری فارسی ام بسیار می لنگد! من زبان آکادمیک فارسی ندارم و چون تحصیلاتم در امریکا بوده، نوشتن در مورد مسائلی که در حوزه حرفه کار آکادمیکم است به زبان فارسی کاری است بس دشوار. از همین جهت است که شاید نوشته پیچیده به نظر برسد. دلیل دوم این است که همانطور که دوستی در کامنت ها اشاره کرده، چون برخی از خوانندگان در زمینه مطالعات زنان اطلاعات زیادی ندارند، خواندن در مورد آن شاید برایشان مشکل است. مسلماً این سوال که وبلاگ جای چیست و آیا می شود در مورد مسائل حرفه ای در آن نوشت؛ سوالی است فابل تامل. اما این دقیقاً برمیگردد به بخشی از نقد من به حامد: اینکه به هر دلیلی، دوستانی که در مورد مطالعات زنان مهارتی ندارند، فرض می کنند که هرچه که به نظرشان برسد می توانند در مورد این حوزه بگویند، چون این حوزه را "غیر علمی"، فاقد متدولوژی، و غیر رسمی می پندارند. اما چنین موردی را در زمینه مثلاً اقتصاد و یا فیزیک و .... نمی بینیم. در ایران را نمی دانم، اما این چالشی است که رشته هایی که "اینتر دیسیپلینری" هستند--یعنی به جای اینکه در یک چارچوب بسته کار کنند، از حوزه های مختلف بهره می گیرند تا دیدی پیچیده تر به مسائل اجتماعی داشته باشند-- با آن مواجهند. پژوهشهای زنان از آن حوزه هایی است که هم از اقتصاد، هم از انسان شناسی، هم از جامعه شناسی، هم از تاریخ، هم از مطالعات فرهنگی، و .... از بسیاری از حوزه های آکادمیک استفاده می کند. از نظر من این نقطه مثبت این حوزه است و نه برخلاف اعتقاد برخی از دوستان (به گمانم در کامنت ها هم چنین نقدی را دیدم-- در رابطه با متدولوژی) نقطه ضعف این حوزه.

اما اینکه حامد می گوید من او را بی سواد خطاب کرده ام، تعبیر درستی از حرف من نیست. من می دانم که حامد در زمینه ای که به آن علاقه مند است مطالعات دارد. نکته من این است که چون مطالعات زنان را جدی نمی گیرد، فرض می کند که بدون دانستن در این زمینه می تواند آن را نقد کند (مثل اینکه من بدون هیچ دانشی در مورد مطالعات در زمینه مدیریت، در آن مورد اظهار نظر کنم!). مسئله همان آتوریته "علمی" است و روش پوزتیویست. مسئله آن است که چه دانش هایی دانش "حساب می شوند" و چه دانش هایی "دانش" حساب نمی شوند. مسئله مرتبط این است که چه دانش هایی "ایدئولوژی" خوانده می شوند (نقدی که حامد و چند تن از هم عقیده های او بر مطالعات زنان دارند). اما سوال من این است: کدام علم است که "ایدئولوژی" نداشته باشد؟ من معتقد نیستم که هیچ علمی"آبجکتیو"، بیطرف، و خارج از دیسکورس ( ویا به قول برخی، "ایدئولوژی") باشد. ادعاهای "پایان ایدئولوژی" هم اتفاقاً خود بسیار ایدئولوژیک هستند... تاریخ مشخصی هم دارند که مطمئنم حامد که به نئولیبرالیسم علاقه دارد، با آن نا آشنا نیست.

اگر پست قبلی ام زیاد واضح نبوده، در کامنت های پست قبلی در جواب به نیما گفته ام که نقد من "دقیقاً" از کدام بخش نوشته حامد است. اما اینکه چرا در مورد "جهانی شدن" نوشته ام دلیلش این است که نقد حامد به ترجمه فرناز در مورد "جهانی شدن" بوده و سوالش در مورد عاملیت زنان را با جوابی که خود با قاطعیت به سوال داده (که من به جوابش هم نقد کرده ام)، به کلی گویی در مورد فقدان تئوری در حوزه مطالعات زنان ختم کرده. همانطور که گفته ام، "جهانی شدن" یکی از مسائلی است که تعداد زیادی از محققین مطالعات زنان سالهاست که در موردش نوشته اند و از مواضع متفاوتی هم نوشته اند (نکته مهمی که همگن فرض کردن فمینیسم آن را نادیده می گیرد).

اما نمی دانم چرا نوشته من در مورد "جهانی شدن" به بعضی ها این عقیده را داده که من یا دیدی مطلقاً "چپ" د ارم و یا اینکه من با جهانی شدن" و سیاست های نئولیبرال موافقم (اینجا را ببینید). << در حاشیه: "چپ" هم مثل فمینیست و لزبین شده فحش! اما درست مثل فمینیسم، "چپ" هم در زمانها و مکانهای متفاوت معناهای متفاوت و روش های متعدد دارد. یک یادآوری دوستانه به حامد! >> این سو تفاهم ها شاید به این دلیل باشد که متاسفانه جایگاه "نه این و نه آن" در طرز تفکر خیلی ها ممکن نیست. پیچیده به نظر آمدن نوشته ام هم شاید از این رو باشد که نمی شود در مورد مسئله ای که پیچیده است و نمی شود آن را در قالب "خوب و بد" و "موافق و مخالف" خلاصه کرد، ساده نوشت! نکته من همین بوده که نه می شود با برهانی بدون در نظر گرفتن شرایط زندگی و عاملیت زنان، مسئله را به سرمایه داری سلطه گر و زن قربانی خلاصه کرد، و نه می شود که نقش اقتصاد نئولیبرال را در به فقر کشاندن بسیاری از زنان نادیده گرفت و "جهانی شدن" را برای زنان رهایی بخش دانست. از نظر من چیزی که هردوی این مواضع به ظاهر متضاد در اشتراک دارند، این است که همه قدرت را به سرمایه داری جهانی اختصاص می دهند. برهانی که نئولیبرالیسم و نیازهای بازار را غیر قابل اجتناب و "حقیقت" زندگی می خواند، با "غیر ایدئولوژیک" نشان دادن خودش، روی تاریخ این سیستم جدید حکمرانی (که بی ربط به شیوه های قدیمی حکمرانی استعماری نیست) سرپوش می گذارد و به اسم سود بازار که آن را به گفتمانهایی همچون "حقوق فردی" و "آزادی" ربط می هد (آخر نئولیبرالیسم فقط در مورد اقتصاد نیست، بلکه سیستمی است برای حکمرانی بر رفتار فرد --آنچه که فوکو آن را گاورنمنتالیته می خواند- ) به یک جور سیر غیر قابل اجتناب سرمایه داری مشروعیت می دهد. در این برهان، دیگر اینکه چگونه شد که وضع اقتصاد در کشورهای "زیر توسعه" و یا "در حال توسعه" به فضاحت کشیده شد، بی ربط است. برای حامد فرقی نمی کند که چرا زنی که فقیر است، فقیر شده. مهم این است که بازار کار به او نیازمند است و او هم چون انتخاب بهتری ندارد، با "عقل سلیم" جور در می اید که در کارخانه های شرکت های بین المللی کار کند تا هم از گشنگی نمیرد و هم چرخ سرمایه بگردد. در این دید، دیگر حقوق کار هم مطرح نیست، چون طبق این منطق، نیروی کار این زن در اقتصاد "انعطاف پذیر" می تواند با نیروی کار زن دیگری که به دلیل فقر محتاج کار است جایگزین شود (فیلم چارلی چاپلین یادتان هست؟ یک همچنین چیزی... فتیش کردن نیروی کار... تبدیل کارگر به شیء... با این تفاوت که در سیستم فوردیست آن زمان که فیلم چاپلین در مورد آن بود، مزایای کار و راضی نگه داشتن کارگر برای گرفتن حداکثر بازده، از عوامل مهم فوردیسم بود. اما در سیستم "انعطاف پذیر" امروزی، تاکید روی پراکندگی/قطه قطعه شدن است... پراکندگی نیروی کار و زمان و تولید) اما سوالی که می شود از حامد کرد این است که آیا این "عقل سلیم" لازمه اش حافظه ای کوتاه است و یا کور شدن به این حقیقت که نئولیبرالیسم فقط برای عده معدودی منفعت دارد و به دلیل ضوابطش، عده بسیاری را به فقر می کشاند؟

اما سوی دیگر سکه، آن دید مطلقی است که با غول کردن یک (و تنها یک) سرمایه داری جهانی، توجهی به شیوه های پراکنده عملکرد قدرت در زندگی روزمره ندارد. یعنی اینکه چگونه ممکن است این زن با کار کردن در کارخانه به نوعی با پدرسالاری موجود مقابله کند و چه روزنه هایی برای او ممکن است پدیدار شود، در دید مطلق گرا مطرح نیست. زن می شود قربانی و بس. یا قربانی سرمایه داری جهانی و یا قربانی پدرسالاری. عاملیتش مطرح نیست. سرمایه داری های خرد، مثل مغازه های کوچک مهاجران هم که روابط قدرت را پیچیده می کند، در چنین دیدی یه کل نادیده گرفته می شود. شاید به همین دلیل است که من انتروپولوژی را پیشه کرده ام... چرا که توجه به زندگی روزمره مردم شاید یکی از راه هایی باشد که بشود به این عملکردهای مویرگی قدرت که از لنز ماکرو پنهان می ماند پرداخت . فکر می کنم اگر "جهانی شدن" را تنها از دید اقتصادیش نبینیم، امکان دیدن پیچیدگی های مسئله پدیدار شود.

و اما نیک آهنگ: نوشته نیک آهنگ را که خواندم، خندیدم و بر خلاف آنچه که شاید او انتظار داشت، اصلاً بهم برنخورد. طبع شوخ نیک آهنگ خاص است و خب اگر همه چیز را با یک چیز (وسیله؟ اسلحه؟ هسته وجودی؟ تنها عامل افتخار؟) می سنجد ما را باکی نیست! راستی برای کسانی که در وبلاگ نیک آهنگ کامنت گذاشته اند: فمینیست و لزبین و نسوان فحش نیستند. اگر کسی این ها را فحش می داند، کارش اشکال اساسی دارد که علاجش نه در وبلاگستان، که بازگشت به دبستان است. اما نیک آهنگ جان منتظر کاریکاتور ضد فمینیستت هستیم که مطمئناً به پوشه کاریابی ات کمک خواهد کرد! در ضمن، برادر، باور کن خیلی از فمینیست ها به مسائل هسته ای علاقه مندند و اتفاقاً تحلیل هایی بسیار خوب هم در مورد ارتشی شدن جهان و رابطه اش با مردانگی نوشته اند. اما این مسائل هسته ایی که من در موردش می گویم خیلی بزرگتر از آن هسته ایست که شما در موردش لاف می زنی! اما خب از شما نمی شود ایراد گرفت، چرا که همین مسئله "هسته" است که مرد کوچکی مثل جورج بوش را هم به ساختن موشکهای هسته ای علاقه مند کرده... فکر می کنم در شاخه ای از فمینیسم سایکوآنالیستی، به این پدیده/مشکل اجتماعی، فالوسنتریزم (یعنی مرکزیت دادن آلت ذکور!) می گویند. همینطوری که خودت نوشتی، از دست ما ناراحت نشو. خب به قول خودت داری کمی "فمینسیت جماعت" را اذیت می کنی، من هم با رویی خندان و بدون به دل گرفتن جواب می دهم، به این شرط که شما هم به دل نگیری عزیز برادر.


نقدی کوچکتر بر مشکلی بزرگ

Monday, September 26, 2005
چندی پیش در پی نقدی که از زن ستیزی نهفته در رفتارها و گفتارهای رایج داشتم، در وبلاگ نیک آهنگ لینک مقاله ای در مورد "نقدی کوچک بر فمینیست ها" را یافتم. قبل از پرداختن به نوشته حامد قدوسی، گفتن یک نکته را لازم دانستم: نیک آهنگ عزیز من را در کنار شادی صدر و نازلی کاموری جزو دسته "افراطیون عالم فمینیسم" خوانده و قول داده کاریکاتوری برای "خنک شدن دل آقایان" از "افراطیون عالم فمینیسم" بکشد و با شیطنت خاص خودش پرسیده که وجه مشترک فمینیستهای افراطی" چیست. البته ایشان یا از روی سخاوت و یا به قول نازلی خانم، از روی "بی هستگی" این سوال پر مغز را بی جواب گذاشته. نیک آهنگ عزیز، این برادر پر استعداد در زمینه کاریکاتور و روزنامه نگاری، به هر مقاله ای که در نظرش نقدی از فمینیسم است لینک داده و موضوع را به "جنگ جنسیت ها" تبدیل کرده. اما حقیقت امر این است که بر خلاف تصور دوستانی که از فمینیسم تصویری همگون در ذهن دارند، فمینیسم یک مقوله همگن نیست که از یک تئوری واحد پیروی کند. نمونه اش هم مقاله شادی امین است که نوع خاصی از فمینیسم را دنبال می کند (من آن را فمینیسم از نوع بنیادگرای سکولار می خوانم!) که به هیچ وجه در یک ردیف با طرز برخورد من به فمینیسم و "جنبش زنان" نمی باشد. با وجود اینکه مایه افتخار من است که نیک آهنگ من را همردیف شادی صدر و نازلی کاموری قرار داده، اگر دوستان منتقد بر "فمینیسم"، دقت لازم را کنند، می بینند که تفاوت های بارزی حتی در دید هر سه ما وجود دارد که به روش های برخورد تئوریک باز می گردد. چون نه وقت نوشتن انشایی را دارم و نه قابلیتش را، نکته هایم را با شماره بندی بیان می کنم:

1. دوستانی که مطالعات زیادی در زمینه پژوهشهای زنان ندارند، بدون درک لازم در مورد تفاوتهای موجود بین دیدهای متفاوت به فمینسیم، همه را در یک رده قرار می دهند. متاسفانه این دوستان از فمینیسم یک غول ضد مرد می سازند و به حمله به آن تصویرهمگونی که از فمینیسم ساخته اند می پردازند. این دوستان فاقد آگاهی لازم در مورد تئوری های فمینیسم، همه نوع فمینیسم را در دوقطبی ساختگی زن و مرد خلاصه کرده و این دوگانه را نیز به دوگانه متضاد "عقل" و "احساس" ربط می دهند. مثل نقد حامد قدوسی که می نویسد:
"

ين نقد من نمونه‌ای از نقدهايی است که می‌توان به بخشی از ادبيات اين حوزه داشت. نقدی که اتفاقا پيچيده و فنی نيست بلکه فقط کمی فاصله گرفتن از فضای احساسی حاکم بر اين نوع نوشته‌ها و نگاه کردن به اطراف مساله را می‌طلبد. من فکر می‌کنم دوستانمان در حوزه مسائل زنان بهتر است اجازه ندهند اين دعواها به بيرون راه پيدا کند به اين معنی که کسانی را در جمع خود داشته باشند که بخشی از انرژی‌شان را صرف چنين نقدهايی کنند. اگر خواستيد من چند نفر را می‌شناسم که می‌توانم بهتان معرفی کنم."
به چالش کشیدن دوگانگی "احساس زنانه" و "عقلانیت مردانه" بحثی است کهنه و سوژه بحث های فمینیستی 30 سال پیش که پرداختن به آن هدر کردن وقت عزیز است، پس به آن نمی پردازم.


2. نقد حامد قدوسی بر ترجمه فرناز، با وجود سوال خوبی که می کند، نقدی است بدون دانش لازم از مطالعات زنان. جواب حامد قدوسی به سوال خودش ( آيا کسی اين زنان را مجبور کرده است که تحت اين شرايط کار کنند يا کار در اين‌جا انتخابی بين وضعيت قبلی و وضعيت فعلی است؟ ) بسیار ساده گرایانه است. او می نویسد: "جواب مساله تقريبا روشن است. بسياری از اين زنان پيش از آن بيکار بودند، بخشی مشغول کارهای سخت ‌تر (خصوصا در بخش کشاورزی) بودند و بخش ديگری هم مجبور بودند برای گذران زندگی تن‌فروشی کنند. اتفاقا می‌توان حدس زد که آن‌ها از اين‌که کاری به دست آورده‌اند که حقوق ثابتی دارند و ريسک کارهای قبلی را ندارد خوشحالند و گرنه دليلی نداشت که کار قبلی خود را رها کنند."

اما برخلاف فرض حامد قدوسی، جواب آنقدر ها هم "روشن" نیست! شاید حامد این را نداند، اما بر حسب اتفاق، گروهی از پژوهشگران زمینه "جهانی شدن" و "زنانه شدن نیروی کار" از دهه هشتاد به تحقیق در این زمینه پرداخته اند. نمونه های زیادی از این تحقیقات نشان می دهد که زن هایی که در بازار کار موجود در نتیجه "جهانی شدن" مشغول کار هستند، لزوماً کار کشاورزی را سخت تر از کارهای اقتصاد "انعطاف پذیر" نمی دانند. اما وقتی مزارع آنها به دلیل "جهانی شدن" اقتصاد، توانایی قبلی تامین زندگی را ندارد، بسیاری از این زنان چاره ای جز کار موقت و بدون مزایا در شرکت های بین المللی که به دنبال نیروی کار ارزان هستند را ندارند . این فرض که "قبل از جهانی شدن" این زنان وضعی وخیم داشته اند، نقش قواعد و نیازهای "جهانی شدن" اقتصاد" در فقر همین زنان را نادیده می گیرد. مسلماً این به این معنی نیست که "جهانی شدن" بد است! فکر می کنم بد نباشد از این قالب "خوب" یا "بد" بودن پدیده ای که به "جهانی شدن" معروف شده بیرون بیاییم. مسلماً جهانی شدن خود شامل جهانی شدن پژوهشهای زنان و نبادل اطلاعات فرای مرزهای ملت-دولت هاست و نمی شود آن را به کلی یا مایه استضعاف دانست و یا مایه رهایی!

3. جهانی شدن" را در گیومه گذاشته ام چون منظورم تغییرات ویژه اقتصادی و اجتماعی و سیاسی پس از جنگ جهنی دوم و بخصوص پس از دهه هزار و نهصد و هفتاد است-- آنچه که دیوید هاروی آن را "شرایط پست مدرنیته" نامیده که در دید او نتیجه مرحله "دیر اینده سرمایه داری" می باشد. من شخصاً با برهان تکاملی سرمایه داری به شیوه تئوری سیستم جهانی امانوئل والرستین موافق نیستم و سرمایه داری را بدون انفصال نمی بینم. اما آن بحثی است جدا. نکته ام اینجا این است که جهانی شدن پدیده ای جدید نیست و به همین جهت از"جهانی شدن" در گیومه منظورم تغییرات قرن بیستم است که تاثیر بسزایی درسرمایه گذاری در کشورهای "شمال" داشت که بالطبعه به از بین رفتن اقتصاد جایگزینی واردات در کشور های "جنوب" انجامیده و به اقتصاد صادرات اجناس و تلاش برای جذب سرمایه در این کشورها منجر شد. یعنی تولید برای مصرف داخلی عموماً در جهت کسب ارز خارجی از بین رفت که تاثیر آن را بیش از هر گروهی فقرا و زنان حس کردند.... همان کشاورزهایی که حامد با قاطعیت می گوید ترجیح می دادند که در شرکت های بین المللی کار کنند! (مسلماً این دوگانگی "شمال و جنوب" هم خود معنایی آنچنانی ندارد چرا که با حرکت سرمایه و نیروی کار مهاجران چنین تقسیم بندی توپوگرافیک اینقدرها هم روشن نیست!)

4. اما نکته مهمی که سوال حامد در بر دارد (و این یکی از تفاوت های شیوه های مختلف برخورد فمینیستی است که حامد قدوسی چون از آن اطلاعی ندارد، فرض می کند که وجود ندارد!) این است که گاهاً در مطالعات "زنان و جهانی شدن"، عاملیت زنان نادیده گرفته می شود و زنان به قربانیان بدون عاملیت تبدیل می شوند. اما نقد فراملی فمینیستی بسیاری از تئوریست های فمینیسم و جهانی شدن (مثل آیوا وانگ، آوتار برا، ایندرپال گروال، ساسکیا سسن، آمیتا باسو و...) به این نکته که "جهانی شدن" برای زن های مختلف نتیجه های متفاوتی داشته تاکید کرده و به عاملیت زن (و به نادیده گرفتن آن در گفتمان های "جهانی شدن") توجه می کند. نکته ای که برخورد های صرفاً اقتصادی به مسئله "جهانی شدن" معمولاً نادیده می گیرند، مرکزیت جنسگونگی در این پدیده است. برخورد فمینیستیی که نقش جنسگونگی را در شکل گیری پدیده تاریخی سرمایه داری دیر اینده، در مرکز قرار می دهد، به "جهانی شدن" نه به عنوان پدیده ای ناگزیر، بلکه به عنوان پروسه ای تاریخی می نگرد که هم به ساختارهای هژمونیک قدیمی مرتبط است و هم به شیوه های جدید تشکیل سوژه های تاریخی . مسلماً مرکزیت جنسگونگی به این معنا نیست که جنسگونگی پدیده ایست ایستا . چالش نگاهی نقدی به فمینیسم این است که نه به کلی گرایی هایی در سطح ماکرو گرفتار شود (مثل بسیاری از روش های صرفاً اقتصادی) و نه شیفته تحلیل های میکرو شود و نقش اقتصاد سیاسی را در مناسبات جنسگونه نادیده بگیرد. البته بر خلاف فرض آنهایی که فمینیسم را همگون می بینند، هر دو نوع این برخوردها هم وجود دارد.

5. --از دید من، چند طرز برخورد به مسئله "جهانی شدن" و حرکت زنان وجود دارد. یک برخورد همین تفکیک "جهانی شدن از بالا" به عنوان گسترش سرمایه داری-- و "جهانی شدن از پائین" --که سازمانهای غیردولتی (ان جی او ها) را در بر می گیرد-- است. در این برخورد "جهانی شدن از بالا" همیشه نوعی سلطه است و "جهانی شدن از پائین" همیشه مقاومت انگاشته می شود (اگر اشتباه نکنم، نوشین احمدی خراسانی در نوشته ای که چندی پیش از آن نقد کردم چنین موضعی داشت). برخی دیگر سرمایه داری را "جهانی" می دانند و حرکت های اجتماعی را "محلی" می انگارند. یعنی یک دوگانگی بین محلی و جهانی در این برخورد وجود دارد و باز هم "محلی" می شود شیوه مقاومت در برابر "جهانی." دید دیگری هم هست که هرگونه حرکت اجتماعی را که از "غرب" شروع شود، عامل امپریالیسم جهانی می بیند. گروهی دیگر از فمینیست ها، حرکت های اجتماعی فراملی را موثر در آزادی "حرکت های محلی" می دانند. اما مشکلی که من با همه این روش ها دارم این است که در همه شان فرض بر این نهاده شده که یک "جامعه مدنی" جدا از دولت و جدا از شرکت های بین المللی وجود دارد. اما حقیقت امر این است که جداکردن این حیطه ها از هم به این سادگی نیست . "جنبش زنان" را به عنوان حرکتی "ضد جهانی شدن" فرض کردن، این امر را نادیده می گیرد که بسیاری از زنان به واسطه "جهانی شدن" عاملیت خود را تجربه کرده اند. چنین برخوردی به این نکته توجه ندارد که حرکت های اجتماعی با خطی قاطع از پروسه "جهانی شدن" (چه از بالا و چه از پائین) جدا نشده اند.

6. مسئله "جهانی شدن" تنها جنبه اقتصادی آن را شامل نمی شود. مسئله جنسگونگی یک جنبه فرعی نیست که به استدلال های اقتصادی بیاویزیم و یا آن را نسبت به تحلیل اقتصادی "جهانی شدن" ثانوی بدانیم، بلکه دقیقاً به دلیل تقسیم جنسگونه نیروی کار در سرمایه داری دیرایند و جابجایی بیش از پیش زنان که از جنگ می گریزند، جنسگونگی در بطن پروسه جهانی شدن قرار دارد. هر تحلیلی که نقش جنسگونگی را در پروسه جهانی شدن نادیده بگیرد، تحلیلی است ضعیف. اینجاست که شاید دوستانی که در رشته هایی با دیدی صرفاً اقتصادی مشغول به تحصیلند، می توانند تمرین فروتنی کنند و از پژوهش های زنان چیزی یاد بگیرند!
---------
راستی از دوستانی که ایمیل زده اند و هنوز جواب نگرفته اند پوزش می خواهم. هنوز دارم سعی می کنم در تورنتو "جا بیفتم." از جمله این دوستان منوچهر عزیز است که با تیزبینی همیشگی اش شعری از شهریار را برایم فرستاده و توجهم را به جنسگونگی زبان در دعواهای قومیتی جلب کرده. ممنون.


بحران امریکا و سرما خوردن در تورنتو

Wednesday, September 21, 2005
دوست وبلاگنویسی که از اولین کسانی بود که پس از چاپ پست اول وبلاگ انگلیسی ام به من خوش آمد گفت و بعدها کلی با هم بر سر اینکه من خود را فمینیست سکولار مسلمان اعلام کرده بودم دعوای وبلاگی داشتیم، وقتی شنید به تورنتو آمده ام، در ایمیلش پرسید که آمادگی سرمای تورنتو را دارم یا نه. من هم با قاطعیت تمام گفتم بعععععله... اما زمستان نرسیده، با اینکه پنکه های اهالی تورنتو همچنان با سرعت تمام می چرخند، من سرما خوردم و افتادم! خلاصه که سالی که نکوست از بهارش پیداست.... (نکنه ویروس عرب کش باشه که این ایرانی ناخالص ترک را هم زمین گیر کرده؟ از وست نایل جان سالم در کردم و ایست نایل گرفتتم!)

چند "آپدیت": اول اینکه پس از مهمان نوازی دوست با معرفت و مهربانی که دو هفته ای خودش روی زمین خوابید و تختش را به من داد، بالاخره به مکانی نسبتاً دائمی (چون شش ماه بیشتر در تورنتو نخواهم بود) نقل مکان کردم. یعنی کم کم وسائلم را از ماشین بیرون خواهم آورد و پس از اینکه سیم های مرنبط دوربینم را پیدا کردم، عکس های سفر را به همراه سفرنامه اینجا خواهم گذاشت.

راستی در ایلنا خواندم که "همجنسبازی دختران به بحران روزمره امریکا تبدیل شده." تازه فهمیدم چرا پرزیدنت بوش در کمک رسانی به ناحیه فقیر نشین نیورلینز که زیر حمله کاترینا خراب شده کوتاهی کرده. بنده خدا تمام قوایش را صرف مقابله با این "بحران روزمره همجنسبازی دختران" کرده و سخت کوشیده تا اخلاقیات امریکایی را حفظ کند. حالا هی بگویید بوش بد است. در راه این فداکاریش (و فداکاری های دیگرش منجمله حمله به کلینیک های سقط جنین و صد البته دفاعش از" آزادی" در عراق و افغانستان) جان چند صد تن از اهالی نیورلینز چه ارزشی دارد؟

-یک توضیح مختصر در مورد پست قبلی: من هیچ خصومت شخصی با نیک آهنگ ندارم و برایش هم بسیار احترام قائلم. نوشته من در کل مربوط به دید زن ستیزی است که همانطور که گفتم شایع است و متاسفانه طبیعی ساخته شده. مختص مردان هم نیست و خیلی از زن ها هم چون خارج از گفتمان های زن ستیز نیستند، خود چنین دیدی نسبت به نقش های زنانه و مردانه دارند. "عمو مردک" هم اصطلاحی نیست که بخواهم در انتقام ار مردان استفاده کنم، بلکه راهی است برای نشان دادن اینکه زبانی که استفاده می کنیم و اصطلاحاتی که بطور روزمره بکار می بریم چقدر زن ستیزند و وقتی آنها را واژگون می کنیم، چقدر مسخره به نظر می آیند. چرا ربط دادن غیبت به خاله و "زنک" در دیدمان طبیعی است، اما "عمو مردک" عجیب است؟ چرا حرف های زنان "خاله زنکی" و حرف های "حمام زنانه" محسوب می شوند و حرف های مردان جدی و سیاسی؟ بد نیست به زن ستیز بودن زبانمان توجه کنیم و ببینیم زبان فارسی که آن را از نظر جنسگونگی خنثی می دانیم (و در مباحث ناسیونالیستی به آن می بالیم) تا چه حد جنسگونه است.

این مصاحبه بهارلو با حسین درخشان را از دست ندهید. جالب است که وقتی صحبت از سانسور در ایران است، بهارلو اعتراضی به صحبت حسین در مورد نظام و سیستم حکومتی ایران ندارد، اما تا حسین بنده خدا می خواهد از سانسور و مونوپولی مطبوعات در امریکا بگوید بهارلو حرفش را قطع می کند و می گوید، حالا از سیستم حرف نزنیم چون بحث در مورد وبلاگ است! البته خب صدای امریکاست، یعنی برنامه پروپاگاندای دولت امریکا، انتظاری جز این هم نمی شود داشت.


-------



این لوگو را الان دیدم. تریبون فمینیستی و سایت زنان ایران در مورد فیلتر شدن کلمه "زن" و کلمات مرتبط به جنسیت پتیشنی در اعتراض نوشته اند که اگر موافقید می توانید امضا کنید.


عمو مردکان و ترس از زنان

Thursday, September 15, 2005
مقاله های اخیر نیک آهنگ مربوط به "حریم شخصی و حریم غیر شخصی" را که خواندم، از اینکه این کارتونیست پر استعداد و شوخ در نوشته اش به زن های خبرنگار به عنوان قربانیان بدون عاملیت یا جندگان بی حیثیت نگاه کرده، حرص خوردم. نازلی نقد بسیار خوبی نوشته که خواندنش را توصیه می کنم. نکته ای که من می خواهم روی آن تاکید کنم فرای نیک آهنگ می رود و مسئله ایست که متاسفانه شایع است و آن این است: زنان غالباً در سیستم پدرسالار به جنسیت خود تقلیل داده می شوند و در موقعیتی قرار می گیرند که به دلیل روابط نابرابر قدرت مجبور به تحمل سو استفاده جنسی شوند. نیک آهنگ هم همین را گفته و درش حرفی نیست، اما خود او با نوشته اش همین کار را می کند. برای مثال این جمله نیک آهنگ از نظر من بر تفکر زن ستیز دامن می زند:

"آیا جذب نیرو در سرویس‌های روزنامه زن از سوی بعضی دبیران سرویس مرد، بر اساس سابقه کار یا کیفیت آثار روزنامه‌نگاران "زن بود؟

محیط کار چه در ایران و چه در امریکا و کانادا می تواند محیطی خشونت آمیز برای زن باشد. خشونت آمیز که می گویم هم منظورم این نیست که زن ها ضعیفه اند و کار بیرون از خانه برایشان خطرناک و سخت است. اما متاسفانه--و مشکل من با نیک آهنگ هم این است-- بسیاری از مردان بر این باورند که زن ها (یا بهتر بگویم: "زن های "خوب") موجوداتی ضعیفند و محتاج محافظت. اما اگر این نقش "ضعیفه را بازی نکنند، می شوند جنده! در محل کار، اگر زنی از این نقش ضعیفه بیرون بیاید و در کار موفق باشد، می شود رقیب کاری و سوژه غیبت های "عمو مردکی!" (به جای خاله زنکی). مردی که مردانگی اش به خطر افتاده، حتی اگر ادعای روشن فکری هم داشته باشد، با متلک های جنسی و یا رفتارهای نامناسب به زن همکار این پیام را می دهد که "تو هر چقدر هم در کارت خوب باشی، هنوز زنی و در دید من بالاتر از شیئ نیستی!" انگار که زن بودن یعنی کم بودن! اگر هم زنی در کارش موفق باشد و به نداهای جنسی مردان زن ستیز لبیک نگوید، عمو مردکان فرض را بر این می گذارند که زن موفق حتماً با شخص مهمی همبستر شده که به جایی رسیده... آخر زنان "ناقص العقل" که نمی توانند به خودی خود به جایی برسند! بعد هم در محل کار برایش صفحه گذاری می شود که طرف جنده است و لزبین است (آخر این ها در فرهنگ عمو مردکی بدند و مردانگی را به خطر می اندازند!) و هر چه که در دید پدرسالانه فحش است به او حواله می کنند.

تناقض اینجاست که وقتی زن "قربانیِ محتاجِ محافظت"، پوسته های این تصویری را که برای زن "خوب" مقرر شده را می شکند و به جایی، می رسد، می شود جنده. اولین بار که برای کار میدانی با مردی متمول و قدرتمند مصاحبه می کردم،متوجه شدم که همه سکرترهایش زن بودند و باید جلویش دولا راست می شدند. مرد که در جامعه ایرانی مقیم امریکا هم برو بیایی دارد، پس از اینکه ملاها را به دلیل پوشیدن ابا " کمتر از زن" نامید تا بدن ترتیب مردانگی خودش را ثابت کند، سر تا پای من را که مثل همیشه بلوز و شلواری ساده پوشیده بودم برانداز کرد و با این فرض که به دلیل زن بودنم، موجودی (شاید هم شیئی) برای لذت جنسی این مرد قدرتمند (که شاید ده سالی کمتر از من هم سواد هم داشت) هستم گفت: "ظریف مریفی... اما ساده می گردی و آرایش نمی کنی" پس از اینکه با تظاهر به اینکه حرفش را نشنیده ام سوال دیگری مربوط به تحقیقم از او کردم، جوابم را سمبل کرد و در آخر پیشنهاد کرد که من را به دیدن شهر ببرد و شب هم به خانه اش ببردم! پس از بیرون آمدن از دفترش احساس چندش بدی داشتم و در عین حال خنده ام گرفته بود که این مرد آنقدر ماشاالله اعتماد به نفس دارد که فرض می کند هر زنی را که بخواهد می تواند شب به خانه اش ببرد. به دوستی که هم رشته است ماجرا را گفتم. گفت: "به دنیای من خوش آمدی! تو که ساده می گردی و اینقدر جدی و بد اخلاق به نظر می آیی از این توهین ها در امان نیستی. من که آرایش می کنم و دوست دارم "چسان فسان" کنم هر بار با این احساس که جنده طرف مصاحبه ام بیرون می آیم!"

وقتی می گویم "خشونت محل کار" منظورم همین است. بسیاری از زنها، چه زنی که کارش تحفیق است، چه زنی که کارش خبرنگاری است، چه زنی که کارش مستخدم بودن است، جه زنی که کارش فحشاست، و چه زنی که کارش گارسون بودن است با این برخورد خشونت آمیز در جامعه پدرسالار آشنایی دارند. چرا؟ چون زن را وسیله برآورد کردن امیال مردان می دانیم و بس. به محل کار هم ختم نمی شود. سالها پیش که در سازمان زنان علیه تجاوز کار می کردم، به دعوت استادی در دانشگاه سن حوزه به کلاسش رفتم تا در مورد خشونت جنسی صحبت کنتم. یکی از پسران دانشجو با لحنی حق به جانب گفت: خوب اگر دختری که شب به بار می آید دامن کوتاه می پوشد، حتماً خودش می خواهد که بهش تجاوز شود! این مرد جوان مثل بسیاری از مردهای دیگر نمی توانست تصور کند که لباس پوشیدن این زن شاید برای ارضای جنسی مرد نبوده و شاید برای ارضای خود زن بوده. نمی دانم چرا تصور بسیاری از آقایان این است هدف از "خلفت" زنها ارضای نیازهای جنسی مردان است! نمی دانم چرا اینقدر تصورش اینقدر سخت است که اگرزنی بخواهد رابطه جنسی با کسی برقرار کند، خودش به عنوان موجودی جنسی، دارای عاملیت، و دارای زبان (چه با کلمات و چه بدون کلمات) می تواند این را بیان کند. احتیاجی به حدس هایی که غالباً به قصه های عمو مردکی می انجامد نیست. البته بماند که بسیاری از هموطنان محترم (نه همه)، اگر زنی با آنها حرف بزند فکر می کنند که طرف می خواهد با آنها همبستر شود، چرا که زن را لایق بحث های سیاسی و فلسفی نمی دانند و تصور می کنند که سلام یعنی"بفرما!" این را در "زن پاستوریزه" هم گفته بودم.

در آخر "حریم شخصی و غیر شخصی" و به سوال کشیدنش ایده جالبی است، اما نمی دانم چرا فقط زنانند که حضورشان در حیطه عمومی حریم شخصی شان را اتوماتیک وار حریم غیر شخصی می کند و ماجرای زندگی شان می شود نقل مجالس عمو مردکی. انگار این هم آخرین ضربه است برای ترساندن زنان: "اگر به حریم مردانه من بیایی، زندگی شخصی ات را به نمایش عموم می گذارم تا دیگر از این غلط ها نکنی!" اما نمی دانم چرا لاف های مردانه "این زن را کردم و آن زن را کردم" و "نمی دانم چند تا بچه غیر رسمی دارم" و ... فقط در فضای عمو مردکی زده می شوند ؟ شاید حریم شخصی مردانه قسمت "رسمی" اش باید از دید نامحرمان محفوظ بماند که غیرت خط خطی نشود!


چشم خدا

Wednesday, September 14, 2005
این لپ تاپ جدید بنده خیلی ظریف و در عین حال پر سرعت و این حرف هاست. دپارتمان ما هر سال یک مقدار پول به علاوه اسکولارشیپ می دهد که یا وسایل کار بخریم و یا خرج کنفرانس رفتن کنیم. سال پیش من همه پول ها را نگه داشتم که این لپ تاپ را بخرم. همه چیزش خوب است، به جز اینکه بلندگویش انگار یکطرفه است که با آن می توانم کنار بیایم. اما با ورژن جدید اکس پی آمده که در وُرد مشکل زیاد دارد و نمی شود بدون اعصاب خرد شدن یک متن فارسی با وُرد نوشت. به همین جهت هم پست های وبلاگم را در همان بلاگر می نویسم و مرتب کپی می گیرم تا اگر بلاگر پاک کرد کپی را داشته باشم. دیروز در کافی شاپ مجتمع آپارتمانی میزبانم نشسته بودم و داشتم پستی در مورد سفرم می نوشتم. پست بلند و بالایی هم نوشته بودم و داشتم فاصله های بین پاراگراف ها را درست می کردم تا کپی کنم که دوستی آمد و مشغول حرف زدن شدیم. من هم در حین حواس پرتی، بدون کپی گرفتن، دکمه چاپ را زدم. از تجربه قبلی می دانستم بلاگر بعضی وقتها کار نمی کند و به جای چاپ کردن، همه صفحه پاک می شود. اینبار هم انگار از آن مواقع بود. خلاصه که چون سفرنامه طولانی است و الان وقت دوباره نوشتنش را ندارم، بخش دوم سفرنامه طلبتان.

اما بگذارید در این پست از فیلم "بید مجنون" مجید مجیدی که در جشنواره بین المللی فیلم تورنتو اکران شد چیزی بنویسم. بید مجنون مثل بقیه فیلم های مجیدی از نظر سینماتوگرافی زیبا بود و قابل تحسین. اما آخر کار، پیام فیلم زیبایی اش را تحت شعاع قرار می داد. بید مجنون داستان زندگی مردی است نابینا که با خدایش راز و نیاز می کند و از او شفا می خواهد. عمل جراحی چشمانش به طرزی معجزه آسا به بینایی اش می انجامد و او که چشم بیرونی اش را بازیافته اما گویی به "دنیای درون" کور شده، عاشق زنی دیگر می شود و همین به از هم پاشیدن زندگی مزدوجش می انجامد. مرد که می خواهد تلافی سالهای ندیدن را در بیاورد، کتابهایش را یا به آتش می کشد و یا در حوض آب می اندازد... حتی کتاب مثنوی مولوی که در فیلم نشانه عرفان و رابطه او با خدایش است. طولی نمی کشد که دوباره بینایی اش را از دست می دهد، گویی که تاوان کار "بدش" را داده و یا شاید لطف الهی با کور شدنش او را به خدا باز می گرداند.

بر خلاف بعضی از دوستان که به هر چه که در آن دین و خدا باشد حساسیت دارند (چه از نوع عرفان وه غیر آن)، مشکل من با فیلم، مرکزیت خدا در فیلم نامه نیست. نقد من این است که مجیدی فرض را بر این گذاشته که از دید خدا عمل قهرمان فیلم عملی زشت و سزاوار تاوان است. مشکل، قضاوتی است که فیلمساز به اسم خدا می کند، گویی که چشم دوربین، چشم خداست. من و شمای بیننده می توانیم در قبال عمل قهرمان فیلم موضع بگیریم. که او را قدر نشناس بدانیم و .... اما اینکه بخواهیم قضاوت خود را بر عاشق شدن مردی متاهل قضاوتی خداگونه بدانیم و فرض کنیم که خشم خدایی بینایی مرد را از او دوباره سلب کرده و یا اینکه رحمت خدایی با کور کردن دوباره مرد او راه راست هدایت خواهد کرد (خشم یا رحمت... بسته به این دارد که کور شدن دوباره را چگونه تعبیر کنید)، هر دوی این تعابیر بر این پیش-فرض اتکا دارند که کار مرد را نه تنها از دید خود، بلکه از دید خدا اشتباه بدانیم. اما هم من و هم شما می دانیم که خود را سخنگوی خدا دانستن به چه فجایعی ختم می شود. شاید بعد از فیلم رنگ خدا، محیدی باید این فیلم را "چشم خدا" می نامید! ادعای مجیدی که فیلم بر اساس داستانی واقعی است نیز خود روشی است برای ادعا بر ارائه دادن "حقیقت" همانطور که هست! چیزی که این جواب مجیدی نادیده می گیرد این است که هر حقیقتی خود روایتی است. چه روایت شخصیتی باشد که مجیدی تحت تأثیر داستان زندگی اش قرار گرفته، و چه روایت مجیدی از داستان زندگی آن مرد. اما در نهایت، بید مجنون حاصل چشم دوربین است و روایت مجیدی و نه چشم و خشم خدا!


یادداشت های تورنتو

Sunday, September 11, 2005
یک. سفرنامه سیماپولو---بخش اول
روایت سفر معمولاً مبدأیی دارد و مقصدی. از نقطه ای شروع می شود و در نقطه ای دیگر به پایان می رسد. برای من مهاجر و شاید تو هم، مبدأ و مقصد مفهومی ایستا ندارد. مقصد همیشه مبدأ است. جواب سوال معروف "اهل کجایی؟" که خارجی بودنت را گوشزد می کند --مبادا یادت برود که اهل "اینجا" نیستی، که تعلق نداری-- مدام تغییر می کند. جوابها هم همیشه راضی نمی کنند... می خواهد بداند "اصلت از کجاست." انگار خاک و تن با هم وعده ای جدا نشدنی بسته اند. انگار که تنها امضای یک مبدأ بر تنت حک شده و بس. اصلت را... ذاتت را می خواهند ثبت کنند. مثل سنگهایی که دوربینت در حین حرکت در یک لحظه ثبت کرد تا عکسش را نشان دهی و ثابت کنی. همیشه باید ثابت کنی، ثبت کنی آن لحظه ایستا را. امضا کنی تا "بودنت" را ثابت کنی. ثبت کنی و جعل کنی مثل او که ثبت کرد و امضا کرد و جعل کرد. چون همهُ اصل جعل است. کدام اصل؟ کدام ذات؟ کدام جوهر؟ تنها جوهری که می دانم آن است که روان می شود و امضا می کند. امضا می خواهی؟ این هم امضا. "اینجا. کجا؟ آنجا."


قصه سفر من مبدأ ندارد. مقصد هم ندارد. پس از مبدأیی بگویم که مبدأ نیست. مقصد هم نیست. صحرای نوادا و جیرینگ جیرینگ سکه هایی که از ماشین های قمار بیرون می ریزند. پیر زن ها و پیر مردهایی که دلخوشی شان پس گرفتن پولهایی است که ماشین با ولع تمام بلعیده. یک سکه دیگر شاید جکپات باشد. شاید هم سکه بعدی. شاید بعدی .... صدای بلعیدن پول و در هم رفتن قیافه های نا امید.
گذشتن از زمین داغی که بخار شدن آبش را جلوی چشمت می بینی. اما بلند شدن هواپیماها را از زمین نمی بینی. مساحت عظیم محصور. زمینی که برای آزمایش های هسته ای استفاده می شوند و چند صد مایل آنطرفتر لوحه های افتخار کنار جاده را می بینی که به پاس نیروی هوایی ستاره ای را حک کرده و داستان قهرمانی ها را ثبت. عکس می خواهی؟ ثبت کرده ام. باشد وفتی دیگر.
پیمودن کوه های راکی از یوتا به وایومینگ و لمس ابر با دستی که از کنترل فرمان خسته شده. خیره شدن به صخره هایی که انگار زمانی آدمی بوده اند و صورتشان از خشم قرمز شده. بوی گاوهای گاوچران ها و شهرهای کوچکی که خاطره تار و مار سرخپوست ها را در خود دارند. قصه "بَدو" هر شهر را در هر ایستادن می خوانم. می دانم که بَدو، بَدو نیست. که قبل از آن هم کسی بوده که امضا کرده و امضایش پاک شده. مثل سنگهای قرمز خشمگین .
ادامه دارد. سفرنامه را می گویم..

اول فکر کردم باربارا بوش در مورد پسرش این را گفته. اما چون فاناتیک و اسلام انگار در کتابها و فیلمهای پر فروش با هم رابطه ای جدانشدنی دارند (کجا؟ اینجا. آنجا. همه جا. ثبت شده.)، این فیلم هم در مورد مهاجران پاکستانی انگلیس از آب در آمد. حنیف قریشی نوشته و پراساد کارگردانی کرده. پس حتماً حقیقت است. آخر "خودی" ها که می دانند. این آگاهی دهندگان بومی. اما خب یادمان نرود که "جوهر ما" با آنها--پاکستانی ها-- فرق دارد. این را کسی گوشزد کرد تا یادمان نرود که ما " آریایی" هستیم. آخر آنها--پاکستانی ها-- در خیابانهایشان مردهای گی دارند که لباس زنانه می پوشند. این را هم او می گفت تا بدانیم دگری چقدر "فاسد" است. ما نداریم! پس زنده باد ایران! مرکزیت جنسیت و جنسگونگی در گفتمان های بنیادگرایی و دموکراسی را هم ولش کن. "تضاد تمدن ها" را بچسب. البته تمدن ما که با "تمدن غرب" پسرخاله است. پس زنده باد ایران!

سه. نامه دوستم جنل از نیو اورلینز کاترینا زده . سالم است. در دانشگاه درس می دهد. بر خلاف خیلی از مردم فقیر نیو اورلینز، امکان ترک کردن را هم داشته، اما رفتن و دور شدن از فاجعه به این آسانی ها نبوده. هتل به اندازه کافی نبوده. ساعتها ترافیک تا شاید در تگزاس جایی پیدا شود. تگزاس. همانجایی که مرد سیاهپوستی به اسم جیمز برد در سال 1998 به دار آویخته شد. سالها با جنل در سازمان زنان سانفرانسیسکو علیه تجاوز کار می کردیم و استریوتایپ های مربوط به تجاوز جنسی را به سوال می کشیدیدم. استریوتایپ هایی که ریشه در راسیسم امریکایی دارند و مردان رنگی، بخصوص مردان سیاهپوست را خطرناک و تجاوزگر جلوه می دهند. به دار آویختن مردان سیاه را به دلیل "آلوده" کردن نژاد آریایی یادتان هست؟ نه در دهه 1930تمام نشد. زمانی که بوش استاندار تگزاس بود هم اتفاق افتاد. و مادر بوش در مورد کاترینا می گوید که می ترسد این ها ( سیاهپوست ها) در تگزاس بمانند، چون در پناهگاه ها شاید بهشان زیادی خوش بگذرد! آخر آنها همیشه فقیر بوده اند، پس کاترینا برایشان خوب هم بوده! . ما راسیست نیستیم.

چهار. غزه مال فلسطینی ها شد. البته به غیر از هوایش و کنترل جاده هایش و آبهایش و مرزهایش! چه می ماند؟ زیر زمینش را هم که حتماً افسانه "اصل،" جزو مالکیت سرزمین صهیون می داند. راستی جمعیت یهودی ساکن غزه را کجا بردند؟

پنج. امروز 11 سپتامبر است. فرصتی طلایی برای بیدار کردن ناسیونالیسم آمریکایی و خواباندن صدای مردم نیو اورلینز. اما دوستم جنل نوشته که نمی تواند بخوابد.

شش. تورنتو چقدر وبلاگنویس دارد. ماشاالله. راستی برای تحقیقم آمده ام. اما این خودش یک پست جدا می خواهد.


Thursday, September 08, 2005
چهارهزار و دویست و شصت و پنج کیلومتر رانندگی و رسیدن به اینجا. سلامی به گرمی مهمان نوازان تورنتو.
سفرنامه فرنگوپولو بماند برای پست بعدی.



Canada, ey?