فردا 8 مارس، روز جهانی زن است و مناسب دیدم به عنوان کسی که کار آکادمیکش در زمینه جنس و جنسگونگی است خلاصه ای در مورد انسانشناسی (مردم شناسی) و فمینیزم بنویسم. سالها پیش که به مادرم گفتم انسانشناسی می خوانم با تعجب و شوخ طبعی خاص خودش گفت: "آخه انسانشناسی هم شد رشته؟ بیا من خیالت را راحت کنم. انسان وجود ندارد! " مادرم همیشه می خواست که من پزشکی بخوانم. اما چهار سال بیولوژی خواندن و گرفتن لیسانس فیزیولوژی آنقدر به من نیاموخته بود که یک کلاس پژوهش های زنان در مورد "زن و سیاست های شهروندی" که 11 سال پیش در سال آخر لیسانس درش ثبت نام کردم. آنموقع بود که دانستم پژوهشهای زنان چقدر برایم جذاب و مهم است و از همان زمان بود که کار و ادامه تحصیلاتم با مساءل جنس و جنسگونگی گره خورد.
چون انسانشناسی برای خیلی از دوستان رشته ای چندان آشنا نیست، این متن کوتاه در مورد انسانشناسی زنان را اینجا می گذارم که شاید روزنه ای باشد به شناخت این رشته. مسلم است که شرحی مفصل در مورد این موضوع در مقاله ای به این کوتاهی ممکن نیست، اما همانطور که گفتم صرفاً جهت معرفیی سطحی نوشته ام. با اینکه زبان آکادمیک من در فارسی به معنای کلمه بسیار قاصر است، امیدوارم که این متن برای خوانندگان این وبلاگ مفید باشد.
انتروپولوژی (انسانشناسی/مردم شناسی) به عنوان علمی که ریشه درسیاست های استعماری غرب دارد، از قرن نوزدهم میلادی شیفتگی خاصی به شناخت جوامع و فرهنگ های "دگر" داشته و این روال تا حد زیادی تا امروز ادامه دارد. شناخت جوامع "بدوی" توسط انسانشناسان غربی تکیه بر قوانین تکامل اجتماعی داشته و فرض را بر این می گذاشت که مطالعه جوامعی که بدوی نام نهاده شده بودند نمایانگر گذشته دور انسان غربی به او بود. به این ترتیب بود که دسته بندی جوامع بشری در سیر تکاملی از "وحشی" به"بربریت" تا "تمدن" بر اساس شیوه های علم استعماری طبیعی جلوه داده شده و مطالعه جوامع "بومی" در نیوزلند، افریقا و آمریکا به عنوان آزمایشگاه هایی که در دید علم استعمارگر اراءه گر گذشته بشریت بودند، نه تنها وسیله خود شناسی انسان غربی شد، بلکه استعمار را به عنوان "پیشرفت بخشیدن" به این جوامع مشروعیت داد.
مطالعه روابط خویشاوندی یکی از معمولترین متدهای مطالعه جوامع بشری در علم انسانشناسی بوده و طبقه بندی های تکاملی نیز بر اساس چنین روابطی پایه ریزی شدند ( مثلآ دسته بندی "وحشی تا متمدن" مورگان بر اساس روابط خویشاوندی بود). بنابر این جنس و جنسگونگی از بدو تحقیقات انسانشناسی در مطالعه ساختمان جوامع مورد نظر مطرح بوده، اما ابژه دانش را تشکیل نداده است. معدود زنانی که از اوایل قرن بیستم در این رشته به تحقیق پرداختند (مانند الیس فلچر و فیلیس کیبری) در صدد ادغام دید زنان غربی انتروپولوژیست در اتنوگرافی بودند.
مارگارت مید، از شاگردان بوآس ( انتروپولوژیست معروف امریکایی) در طی مطالعه زنان ساموآ در دهه 1920، با جدا کردن عوامل بیولوژیکی و فرهنگی، به اهمیت فرهنگ در "توسعه و پیشرفت" رفتار و شخصیت تاکید کرد. در نیمه دوم قرن بیستم و با تآثیر از "جنس دوم" سیمون دوبوا، انتروپولوژیست های فمینیست به جستجوی یافتن ریشه دوم بودن جنس زن در جوامع مختلف پرداختند و به عوامل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی مؤثر بر مکان زن در جامعه تآکید کردند.
پس از دهه هفتاد" انتروپولوژی زنان" با این استدلال که انتروپولوژی تا آن زمان توسط مردان و در مورد مردان بوده، به اراءه دیدگاه وتجارب زندگی زنان پرداخت. بسیاری استضعاف زنان را پدیده ای جهان شمول انگاشتند و در صدد توضیح ریشه های آن در جوامع بشری بر آمدند. عده ای با پیروی از فردریک انگلس استضعاف زنان را نتیجه روابط تاریخی مالکیت زمین، تقسیم کار و تولید سرمایه در جامعه کاپیتالیستی دانستند. طبق این نظریه، تفاوت بر اساس جنسگونگی در تقسیم حوزه "عمومی/خصوصی" بر اساس قوانین تکامل اجتماعی طبیعی می باشند، اما این تقسیم کار "طبیعی" زمانی به استضعاف زن می انجامد که مالکیت خصوصی شده، روابط تولید به تک همسری شدن اقتضا کرده، وخانواده واحد تولید و مصرف می شود. بر مبنای این استدلال که عمدتاً اقتصادی است، تکامل از جوامع شکارچی ( که در آن تفاوت ارزش بین تولید و تولید مثل عمده نبود) به جوامع رعیتی (که ارزش تولید زن نزول کرده و تأکید بر نقش او در تولید مثل افزایش یافت) به استضعاف زن انجامید.
عده ای استضعاف زنان را ریشه گرفته در پدیده های اجتماعی و سمبول های فرهنگی دانستند. برای مثال، عده ای از فمینیست های انتروپولوژیست تقسیم حیطه عمومی و خصوصی در تمامی فرهنگ ها را منشأ استضعاف زنان دانسته و درجه استضعاف را در جوامع مختلف به حد جدایی بین این دو حیطه ربط دادند. عده ای دیگر از فمینیست های انتروپولوژیست با استدلالی بر گرفته از ساختارگرایی لوی استراوس، نزدیک بودن سمبولیک زن به طبیعت و مرد به فرهنگ را ساخته ای فرهنگی دانسته و زن را عامل تغییر طبیعت به فرهنگ دانستند (زن تولید کننده طبیعت خام بوده و به تولید فرهنگ می انجامد).
در دهه هشتاد منتقدین پست کلونیال، جهان شمول بودن مواضع فوق را به زیر سؤال کشیده و به اروپامداری این گفتمان ها که منشأ دیدی دوگانه در مورد تفاوت جنسی است اشاره کردند. با اشاره به این نکته که دوگانگی طبیعت و فرهنگ ورابطه موازی آن با زن و مرد زاده فلسفه روشنگری غربی می باشند، این منتقدان فرضیات جهان شمول استضعاف زن بر اساس عوامل استاندارد (مثل حیطه خصوصی/عمومی و یا فرهنگ/طبیعت) را رد کرده و از طریق اتنوگرافی، به فرم های پیچیده اجتماعی و در آمیخته بودنشان با جنسگونگی در جوامع مختلف اشاره کردند. علاوه بر این، در این مقطع، بسیاری از فمینیست ها با جدا کردن تءوریک جنس از جنسگونگی، نظریه هایی را که تفاوت های زن و مرد را به بیولوژی تقلیل می دادند به زیر سؤال کشیدند. عده ای جنسگونگی را سیستمی سمبولیک دانستند که به ارگانیزه کردن افراد در جامعه ( و نه به تفاوت های بیولوژیکی) مرتبط بوده و تابع هیرارشی جنسی که در بسیاری از جوامع غربی رایج می باشد نیست (اتنوگرافی استراثرن در گینه نو و الیویا هریس در مناطق روستایی بولیوی نمونه هایی از این نقد بر جهان شمولی دوگانگی جنسگونگی می باشند). این دسته از انتروپولوژیست ها ثابت کردند که ساختار فرهنگی بدن ( و نه اناتومی آن) در بسیاری از جوامع پایه دسته بندی جنسگونگی است و این دسته بندی ها لزوماَ به دوگانگی جنسیت محدود نمی شود.
پس از دهه هشتاد، ساختارزدایی نقش بسزایی در انتروپولوژی داشته و مفهوم فرهنگ و جنسگونگی به عنوان ساختار هایی همگون و مانا را در هم ریخت. با نقد از تعاریف ذات گرایانه جنس، جنسگونگی، و فرهنگ "بومی"، انتروپولوژی ساختارشکن این مفاهیم را از روابط متعدد قدرت در تولید نابرابری های اجتماعی جدا نمی بیند و آنان را در غالب شرایط خاص زمانی و مکانی تولیدشان مطالعه می کند. جدایی جنس به عنوان کاتگوری بیولوژیک و جنسگونگی به عنوان ساختار فرهنگی نیز خود به چالش در آمده و جنس به عنوان پدیده ای جنسگونه از "طبیعی" بودنش گسسته شده است.
فمینیزم در انتروپولوژی به معنای اضافه کردن زن به تءوری های موجود نیست (اگرچه برخی چنین روشی را گزیده اند). انتروپولوژی زنان نیز به مفهوم جدا کردن زنان از مردان نبوده، بلکه جنس و جنسگونگی را به عنوان گفتمانهایی مرتبط با قدرت می بیند که در رابطه ای دوسو، هم شکل دهنده روابط اجتماعی هستند و هم متأثر از روابط اجتماعی. انتروپولوژی ساختارشکن با نشان دادن اشکال مختلف زنانگی و مردانگی ( نه تنها درمکانهای متفاوت، بلکه در یک مکان- مثلا امریکا) ادعاهای همه گیر در مورد مقوله همگون "زن" را به چالش کشیده و روایت های عمده در مورد استضعاف زنان بر اساس ستم جنسی یکگون را به زیر سؤال می برد. رابطه دوسوی شکل گیری جنس و جنسگونگی، ناسیونالیسم و شهروندی، روابط طبقاتی و نژادی، از جمله مساءل تحقیقی است که برخی از انتروپولوژیست های فمینیست به آن مشغولند. درست است که فرضیه های استعماری در مورد زنان رنگدار و "جهان سوم" زاده علم استعماری انتروپولوژی است، اما فرا رفتن از تعریفی متجانس از فمینیزم و در هم ریختن کاتگوری همگون " زن" و توجه به پیچیدگی های اجتماعی نیز از فرآیند های انتروپولوژی فرهنگی و اجتماعی است که هرگونه ساده نگری درمورد کاتگوری های از پیش ساخته را با نشان دادن محدودیت های کلی بینی شایع در برخی از علوم اجتماعی به چالش می کشد.
<< Home