وبلاگها
|
اولین نوشته امسالThursday, March 24, 2005
یک هفته است که نه وبلاگ خوانده ام و نه نوشته ام. به همین جهت فرصت نشد که سال نو را تبریک بگویم، ولی به قول امریکایی ها کاری را دیر کردن از هرگز نکردن بهتر است. پس سال نو بر همگی مبارک باد! آخرین مقاله ای که باید به دو استاد خواننده دومین و آخرین "کوالیفایینگ پیپر" (مقاله واجد شرایط کننده) تحویل می دادم را شنبه تمام کردم و تحویل دادم. این مقاله، به غیر از تز دکترا، آخرین مطلب عمده ایست که باید می نوشتم. در دپارتمان ما دو سال اول ( یعنی شش ترم) کلاس سمینار می گیری ( در جمع 18 سمینار که می شود 90 واحد) و تابستان ها در "میدان" عملی تحقیق مقدماتی انجام می دهی. در آخر هر سال آکادمیک هم علاوه بر مقاله ای که برای هر یک از کلاس ها می نویسی، یک مقاله طولانی تحویل می دهی. آخر سال دوم اگر همه چیز را به موقع و با موفقیت انجام دهی و "کوالیفایینگ پیپر" اولت را قبول کنند، می شوی کاندیدای دکترا. سال سوم طرح پیشنهادی تزت را تحویل می دهی و در آخر زمستان هم دومین " کوالیفایینگ پیپر" را که دادی دیگر تا موقع نوشتن تز، کار نوشتن تمام می شود. خلاصه، این هنوز پنجمین خوان رستم است چرا که کمتر از دو ماه بعد از این باید در برابر کمیته تزت حاضرشوی و از طرح پیشنهادی ات دفاع کنی (یکجور امتحان شفاهی است). بعد هم که رسماً می روی به "میدان عملی" ( برای من، وبلاگستان در امریکا و کانادا) و تز را می نویسی. دپارتمان ما تا پنج سال هزینه زندگی و شهریه دانشگاه دانشجویان دکترا را می دهد. گذشتن از هفت خوان اگر بیشتر از پنج سال طول بکشد حتماً باید رخش را فروخت و یا فکر چاره ای دیگر شد! فکر می کردم که مقاله را جمعه تمام می کنم، اما خوان پنجم تا شنبه طول کشید و متأسفانه همین باعث شد که به تظاهرات نرسم. برای عید قرار بود که به سیاتل بروم تا پیش دوستان باشم. پروازم به سیاتل را هم از دست دادم و مجبور شدم شب شنبه در فرودگاه منتظر بمانم که ببینم در پرواز آخری جا هست که خدا را شکر بود. روز دوشنبه هم سری به ونکوور کانادا زدیم تا دلی از عزا در بیاوریم و نان سنگک تازه بخوریم ولی کانادا رفتن همان وآنفولانزا گرفتن و افتادن هم همان. سه شنبه هم موقع برگشت در فرودگاه آنقدر اذیت کردند که دیگر لذت این سفر تکمیل شد! پروازم را بدون دلیل کنسل کرده بودند. حدود یکسالی هم هست که در فرودگاه هر بار که پرواز دارم بدون استثناء من را برای گشتن اضافی کنار می کشند. آخر اینبار که انگار مریضی بی باکم کرده بود، از طرف پرسیدم که من شبیه تروریست هام که هر بار می گردینم؟! گفت نه، این گشتن ها شانسی است. گفتم قانون احتمالات چقدر به من لطف دارد که هر بار این گشتن های شانسی به من می افتد. پس بروم لاتاری بخرم! گفت، خب ما زیادی دوستت داریم و می خواهیم باهات استثنایی رفتار کنیم. خدا پدرش را بیامرزه که حد اقل بد اخلاق نبود و حوصله شوخی داشت. از این سفر پر از مکافات که بگذریم، این سال چند اتفاق بسیار خوب به همراه داشته: آزاد شد آرش سیگارچی خبر خیلی خیلی خوبی بود. آزادی اش را هم به خودش و هم به خانواده اش تبریک می گویم و امیدوارم که باقی خبرنگاران و نویسندگان زندانی هم آزاد شوند. دو خبرخوب دیگر قبولی صنم و علیرضا در دانشگاه است. البته خبر ها کمی قبل از سال نو رسید، ولی دانشگاه را در اینسال آغاز می کنند. هم علیرضا و هم صنم از همان اول که شروع به وبلاگ نویسی کردم به من خیلی لطف داشتند و کمکم کردند که راه بیفتم. هردو هم خیلی پرکار و با استعداد هستند و هم بسیار با محبت. امیدوارم که همیشه موفق باشند. دو خبر خوب دیگرسال نو، از زیر چاپ در آمدن دو کتاب فوق العاده است که مدتهاست در ساید بار وبلاگم اطلاعاتشان را گذاشته ام. کتاب مینو معلم (میان برادر سلحشور و خواهر محجبه) تا سه هفته دیگر در کتابفروشی های امریکا در دسترس عموم خواهد بود. مینو معلم که رءیس دپارتمان پژوهشهای زنان دانشگاه ایالتی سانفرانسیسکو است، استاد مشاور دوره فوق لیسانس من بود و معتقدم که کارش در زمینه پژوهش های زنان و مطالعات فرهنگی بی نظیر است. با اینکه او در دانشگاه کنونی ام نیست، با سخاوتمندی همیشگی اش قبول کرد که جزو کمیته تز دکترای من باشد. وقتی رفتم که مقاله ام را تحویلش دهم، کتابش تازه از ناشر به دستش رسیده بود و از خوشحالی چشمهایش برق می زد. سه هفته دیگر که کتاب را گرفتم و خواندم اگرفرصت شد در موردش در اینجا خواهم نوشت. اگر به این کتاب دسترسی داشتید حتماً بخوانیدش. کتاب دیگری که 15 مارس در آمد، "زنان سبیل دار و مردان بدون ریش" افسانه نجم آبادی، استاد تاریخ و پژوهشهای زنان دانشگاه هاروارد است. سال پیش که برای کار کردن با او به هاروارد رفتم افتخار خواندن نسخه زیر چاپ کتاب را داشتم و نجم آبادی لطف کرده و نسخه ای از کتاب که تازه در آمده است را برایم فرستاده. خواندن این کتاب پر ارزش را هم به کسانی که به تحقیقات در زمینه تاریخ و جنسیت علاقه دارند حتماً توصیه می کنم. این هم از اولین نوشته وبلاگی سال نو. امیدوارم که این سال، سالی به از سالهای گذشته و پیام آور صلح و شادی برایتان باشد.
لینک ثابت این مطلب |
|
19 مارسFriday, March 18, 2005
از وبلاگ رضا نصری:"سالروز 29 اسفند نزدیک است و همان طور که قبلاً پیشنهاد شد، از دوستان دعوت می کنم تیتر وبلاگهایشان را به این مناسبت به شعاری تغییر دهند که بیانگر پایبندیمان به اصل حاکمیت ملی و مخالفتمان با هرگونه تعرض به بیگانه باشد."
Hands off Iran! موجودات در معرض خطرWednesday, March 16, 2005
دو روز پیش هوا خیلی خوب بود و نشسته بودم بیرون در ایوان و داشتم کتاب "رسوایی دولت" نوشته راجسواری سوندر راجان را می خواندم. بخشی از این کتاب یکی از تکالیفی بود که همراه چند مقاله دیگر در مورد مقوله های شهروندی و دولت و رابطه شان با جنسیت در جهان عرب و مسلمان برای کلاسی که درس می دهم تعیین کرده بودم. داشتم کتاب را دوباره مروری می کردم تا سؤال هایی در بیاورم که دانشجوها در کلاس در موردشان بحث کنند. در این بخش کتاب، سوندر راجان در مورد قضیه "امینا" (همان آمنه خودمان) دختر 12 ساله مسلمانی که در سال 1991 کارش به دادگاه کشید و در تمام روزنامه های هند ماجرایش پدیدار شد نوشته. امینا که پدر و مادر فقیرش او را در برابر پول به مردی 60 ساله شوهرداده بودند به همراه همسر سعودیش و با پاسپورتی که سن امینا را 36 نشان می داد راهی عربستان بود. در هواپیما از راه حیدر آباد به دهلی امینا با گریه به میزبان هواپیما ماجرا را گفت. هواپیما که نشست مرد سعودی را دستگیر کردند، امینا را برای محافظت به مرکز زنان خلافکار فرستادند و پدر و مادرش را به دادگاه کشیدند. دادگاه امینا دو سالی طول کشید و پس از یکسال که امینا در خانه امن ماند، دست آخر او را به پدر و مادرش برگرداندند و مرد سعودی جریمه داد و به عربستان بازگشت. اما جالبی ماجرا گفتمان های ناسیونالیستی در این مورد بود که به کل به گفتمان های موجود در مورد شهبانو فرق داشت. شهبانو زن مسلمانی بود که شوهرش او را بدون پرداخت مهریه طلاق داد و در سال 1986 دادگاه او تبدیل شد به دعواهای بین مسلمانها و هندوها. تخریب مسجد بابری در سال1992 توسط هندوها یکجور تلافی این بود که دادگاه به نفع همسر شهبانو یعنی به نفع قوانین شخصی اسلامی راُی داد. جالب اینجاست که قبل از مورد شهبانو هم مردهای مسلمان بدون پرداخت مهریه همسرشان را طلاق داده بودند. ولی دادگاه شهبانو چون همزمان با تصمیم راجیو گاندی در مورد عبادت هندوها در مسجد بابری (که به اعتقاد هندوها زادگاه لورد راماست) بود، تبدیل شد به دعوی بین مسلمانها و هندوها و مالکیت زنان در جنگهای کمونی. خلاصه مطلب، درهر دوی این موارد در تلاقی گفتمان های دولتی، کمونی، ناسیونالیستی، غیر دولتی (مثل گروه های زنان )، شهبانو و امینا به کل از صحنه پاک شدند ولی بدنشان پایگاه جدالهای این گفتمان های شهروندی شد. هر کدام شدند سوژه گفتمان های غالب. چون همسر امینا خارجی بود، مسءله شد مسءله ناسیونالیستی و اختلاف های کمونی پیش نیامد. دولت هم با وجود همه قول و قرارهایش، امینا را به حال خودش رها کرد. به هر جهت، برگردم سر اول ماجرا. داشتم این کتاب را می خواندم که مردی با ریش حنایی وارد حیاط شد. آمد به طرفم و پرسید که آیا می تواند چند کلمه با من صحبت کند. از کاغذ های زیر بغلش فهمیدم که آمده برای یک گروه غیر دولتی پول جمع کند. من هم که خودم سالها در سازمانهای غیر انتفاعی کار کرده ام و می دانم تاًمین بودجه مشکل است دلم نمی آید که کارکنان پول جمع کنشان را رد کنم و سعی می کنم تا جای ممکن کمک کنم و با حد اقل به حرفشان گوش کنم. شروع کرد به صحبت. با سرعت برق حرف می زد تا زودتر حرفش را بزند و پولی بگیرد و به خانه بعدی برود. گفت که به احتمال زیاد در مورد وضعیت زنان در خاورمیانه نمی دانم و نمی دانم که پدرها چطور دخترانشان را برای لاک ناخن زدن می کشند و چطوری زنانشان را می سوزانند. گفت و گفت و من گوش کردم. آخرش گفت که گروهش در عراق به خانه امنی برای زنان عراقی کمک می کند و گفت که کمک مالی من می تواند جان زنان عراق را که از دست مردان کنترل گرشان رنج می برند نجات دهد. پرسیدم قبل از کمک می توانم ازش سؤال کنم؟ گفت: بفرمایید. ازش پرسیدم که می داند که با وجود دیکتاتوری صدام حسین، زنان عراقی از تحصیل کرده ترین زنان خاورمیانه هستند و آنطور که او جلوه می دهد توسری خور نیستند؟ گفت که می داند و شروع کرد به آمار و ارقام دادن در مورد زنان عراق. گفت که با وجود ایکه ضد جنگ است و می داند که سربازان امریکایی و سازمان ملل نیز عوامل تحمیل خشونت (جنسی و غیره) بر علیه زنان عراقیند، در صحبت از قبل حاضر شده پنج دقیقه ایش نمی تواند این را بگوید. پرسیدم چرا؟ گفت آخر صحبت را کس دیگری نوشته و اگر این ها را بگوید شهروندان آمریکایی پول نخواهند داد! روی صفحه اطلاعاتی که بهم داد عکسی بود از سر یک زن که از آن فقط یک برقه معلوم بود. پرسیدم: این عکس زنی عراقی است؟ گفت نه ولی احتمال دارد مال افغانستان باشد. بهش گفتم بر خلاف تصورش در مورد قتلهای ناموسی می دانم ولی طرز اراءه اروپا مدار او همه زن های خاورمیانه را به قربانیان بی قدرت منتظر ناجی تبدیل می کند و یک پدیده تاریخی مثل قتلهای ناموسی را خارج از زمینه اش به تمام جهان عرب و مسلمان عمومیت می دهد. گفت با اینکه یهودی امریکایی است، قبول دارد که اروپامدار است. گفت که هدف او کمک است و از بولدر(ایالت کلرادو) آمده. گفت که قبلا مسءول یک پناهگاه حیوانات وحشی بوده و حالا که در کالیفرنیاست و گروهش در کلرادو از فعالیت باز ایستاده به زنان عراقی کمک می کند. گفتم به نظر خودش این سیر کاری اش کنایه آمیز نیست؟ گفت ببین من می خواهم کمک انسانی کنم و به سیاستش کاری ندارم. گفتم خوب آخر کار "انسانی" کردن هم از سیاست جدا نیست. اصلا همین سیاست است که به او اجازه نمی دهد در مورد تجاوز سربازان امریکایی به زنان عراقی حرف بزند و تحت عنوان یک گروه غیر دولتی پیشرو گفتمان های هژمونیک در مورد خاورمیانه را بازتولید می کند. همین طرق ارائه است که حمله های نظامی یه اسم "حقوق بشر" را توجیه می کند. آخر کار بیچاره گفت، حالا پس از این همه بحث چند دلاری کمک می کنی؟ من هم چند دلاری در حد خودم دادم. مرد ریش قرمز که رفت با خودم فکر کردم عجب سیستم پیچیده ایست. بدن زنان عراقی مشابه موارد امینا و شهبانو در هند می شوند زمینه ستیزهای قدرت ورزی. زنان عراقی می شوند بهانه های سیاست های اروپا مدار و وسیله پول جمع کردن سازمانهای غیر دولتی که نقش "ناجی" را ایفا می کنند. من هم که با این سیاست ها مخالفم به خاطر مسءولیتی که حس می کنم پول می دهم. پولی که از طریق تدریس در مورد زنان خاورمیانه در یک دانشگاه امریکایی می گیرم. تدریسی که بر خلاف انتظار سیستم آموزشی امریکا، به جای تکرار قصه های مظلومیت و درماندگی، به دانشجویان در مورد روابط قدرت در سطح جهانی و گفتمان های جنسیت می گوید. مردی هم که آمده پول جمع کند یهودی بودنش را اعلام می کند تا در مکتب چند فرهنگی امریکایی که تبدیل به مسابقه ای شده بین گروه های نژادی و فرهنگی بر سر اینکه چه کسی از همه ستمدیده تر است، عقب نماند. او دلش خوش است که برای پناهگاه زنان عراقی (ویا حیوانهای وحشی... برایش فرق نمی کند. او می خواهد کمک کند!) پول جمع کرده. من هم دلم خوش است که مسءولیت شهروندی ام را انجام داده ام. مردان ناسیونالست عراقی هم که از تجاوز اجنبی به ناموسشان (چه مام وطن و چه خواهر و مادرشان) رگهای گردنشان بیرون می زند به حفاظت زن هایشان می پردازند. بدن زنان عراقی هم همچنان پایگاه جنگ های گفتمانی می ماند و زنان عراقی در این جدالها از صحنه گم می شوند. اما ندیدنشان دلیل نبودنشان نیست. رفتم پناهگاه حیوانات وحشی را که مرد ریش قرمز مسءولش بود در گوگل پیدا کردم. از قرار معلوم حیوانات "در معرض خطر" را بدون جواز قانونی به معرض نمایش می گذاشتند و دولت در پناهگاهشان را تخته کرد. مشکل نمایش حیوانها نبود. مشکل نداشتن جواز دولتی بود. و اگر نه نمایش دادن حیوانات "در معرض خطر" با داشتن جواز قانونی است! ----------------------------- به مناسبت 19 مارس (روز حمله نظامی ارتش امریکا به مردم عراق) این شنبه و یکشنبه تظاهرات ضد جنگ سراسری در نقاط مختلف جهان بر پا می شود. لیست تظاهرات ایالات امریکا را در وبلاگ انگلیسی ام گذاشته ام. رضا نصری هم پیشنهاد کرده که 19 مارس (شنبه) که روز ملی شدن نفت ایران است، اسم وبلاگهایمان را به تغییر دهیم "Hands Off Iran" برای تظاهرات انگلیس هم اینجا را ببینید.
عجب گلی به سرمان زدند!Saturday, March 12, 2005
حقوق بشر هم شده جوکی که اصلاً خنده دار نیست. جورج بوش خانم گلی عامری که عضو حزب محافظه کار جمهوری خواه امریکاست را به سمت نمایندگی کمیسیون حقوق بشر انتخاب کرد. عامری که کاندیدای جمهوری خواه ایالت اورگان بود، سال پیش از یک کاندیدای دموکرات در انتخابات کنگره امریکا شکست خورد. عامری در محافظه کار بودن دست خود بوش را از پشت بسته و چپ و راست از این که در بهترین و عادلترین کشور دنیا زندگی می کند دم می زند و طرفدار پر وپا قرص جنگ است. خوب دیگر خدا را شکر دیگر دغدغه ای نداریم چون یک ایرانی تبار که سر کار باشد هر چه او در مورد ایران بگوید حتماَ اصالت دارد! یادم باشد نامه تبریکی بنویسم و از امریکای چند فرهنگی که به یک زن ایرانی چنین مقامی می دهد تقدیر کنم! این هم نامه گلی عامری، نماینده حقوق بشر امریکا خطاب به هموطنان ایرانیش. ایشان در نامه اش این واقعه را مایه افتخارجامعه ایرانی-امریکایی خوانده. به این می گویند توفیق اجباری!
تظاهرات 19 مارسنوزده مارچ (شنبه هفته دیگر) به مناسبت دومین سالگرد حمله نظامی امریکا به عراق، تظاهرات سراسری در نقاط مختلف جهان در اعتراض به جنگ برپا خواهد شد. گروهی از ایرانیان ساکن مناطق اطراف خلیج سانفرانسیسکو قبل از تظاهرات بزرگ درساعت 11 صبح در پارک دولورس سانفرانسیسکو جمع خواهند شد که به عنوان یک گروه ایرانی-امریکایی هم به جنگ کنونی و هم به حمله احتمالی به ایران اعتراض کنند. این هم فراخوان آن به انگلیسی: Dear friends, March 19th 2005, marks the 2nd anniversary of the military occupation of Iraq by the United States. In finding a united voice against this bloody occupation and the aggressive course of actions voiced by the Bush administration against Iran and the Middle East, ANSWER Coalition has organized a day of protest on Saturday, March 19th. As Iranians living in the US in these troubled times, this march presents us with an opportunity to come together as a community to form an Iranian contingent with a united voice against war and military occupation. Join the Iranian contingent by locating the following banners at Dolores Park (18th and Dolores, San Francisco) Iranians Against Military Intervention And Occupation U.S. out of the Middle East! No to U.S. Aggression Against! Iran's National Sovereignty! No To Theocracy In Iran! Date: March 19th 2005 Place: Dolores Park, San FranciscoTime: 11 am
-- Enayat Katouli انسانشناسی و فمینیزمMonday, March 07, 2005
فردا 8 مارس، روز جهانی زن است و مناسب دیدم به عنوان کسی که کار آکادمیکش در زمینه جنس و جنسگونگی است خلاصه ای در مورد انسانشناسی (مردم شناسی) و فمینیزم بنویسم. سالها پیش که به مادرم گفتم انسانشناسی می خوانم با تعجب و شوخ طبعی خاص خودش گفت: "آخه انسانشناسی هم شد رشته؟ بیا من خیالت را راحت کنم. انسان وجود ندارد! " مادرم همیشه می خواست که من پزشکی بخوانم. اما چهار سال بیولوژی خواندن و گرفتن لیسانس فیزیولوژی آنقدر به من نیاموخته بود که یک کلاس پژوهش های زنان در مورد "زن و سیاست های شهروندی" که 11 سال پیش در سال آخر لیسانس درش ثبت نام کردم. آنموقع بود که دانستم پژوهشهای زنان چقدر برایم جذاب و مهم است و از همان زمان بود که کار و ادامه تحصیلاتم با مساءل جنس و جنسگونگی گره خورد. چون انسانشناسی برای خیلی از دوستان رشته ای چندان آشنا نیست، این متن کوتاه در مورد انسانشناسی زنان را اینجا می گذارم که شاید روزنه ای باشد به شناخت این رشته. مسلم است که شرحی مفصل در مورد این موضوع در مقاله ای به این کوتاهی ممکن نیست، اما همانطور که گفتم صرفاً جهت معرفیی سطحی نوشته ام. با اینکه زبان آکادمیک من در فارسی به معنای کلمه بسیار قاصر است، امیدوارم که این متن برای خوانندگان این وبلاگ مفید باشد. انتروپولوژی (انسانشناسی/مردم شناسی) به عنوان علمی که ریشه درسیاست های استعماری غرب دارد، از قرن نوزدهم میلادی شیفتگی خاصی به شناخت جوامع و فرهنگ های "دگر" داشته و این روال تا حد زیادی تا امروز ادامه دارد. شناخت جوامع "بدوی" توسط انسانشناسان غربی تکیه بر قوانین تکامل اجتماعی داشته و فرض را بر این می گذاشت که مطالعه جوامعی که بدوی نام نهاده شده بودند نمایانگر گذشته دور انسان غربی به او بود. به این ترتیب بود که دسته بندی جوامع بشری در سیر تکاملی از "وحشی" به"بربریت" تا "تمدن" بر اساس شیوه های علم استعماری طبیعی جلوه داده شده و مطالعه جوامع "بومی" در نیوزلند، افریقا و آمریکا به عنوان آزمایشگاه هایی که در دید علم استعمارگر اراءه گر گذشته بشریت بودند، نه تنها وسیله خود شناسی انسان غربی شد، بلکه استعمار را به عنوان "پیشرفت بخشیدن" به این جوامع مشروعیت داد. مطالعه روابط خویشاوندی یکی از معمولترین متدهای مطالعه جوامع بشری در علم انسانشناسی بوده و طبقه بندی های تکاملی نیز بر اساس چنین روابطی پایه ریزی شدند ( مثلآ دسته بندی "وحشی تا متمدن" مورگان بر اساس روابط خویشاوندی بود). بنابر این جنس و جنسگونگی از بدو تحقیقات انسانشناسی در مطالعه ساختمان جوامع مورد نظر مطرح بوده، اما ابژه دانش را تشکیل نداده است. معدود زنانی که از اوایل قرن بیستم در این رشته به تحقیق پرداختند (مانند الیس فلچر و فیلیس کیبری) در صدد ادغام دید زنان غربی انتروپولوژیست در اتنوگرافی بودند. مارگارت مید، از شاگردان بوآس ( انتروپولوژیست معروف امریکایی) در طی مطالعه زنان ساموآ در دهه 1920، با جدا کردن عوامل بیولوژیکی و فرهنگی، به اهمیت فرهنگ در "توسعه و پیشرفت" رفتار و شخصیت تاکید کرد. در نیمه دوم قرن بیستم و با تآثیر از "جنس دوم" سیمون دوبوا، انتروپولوژیست های فمینیست به جستجوی یافتن ریشه دوم بودن جنس زن در جوامع مختلف پرداختند و به عوامل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی مؤثر بر مکان زن در جامعه تآکید کردند. پس از دهه هفتاد" انتروپولوژی زنان" با این استدلال که انتروپولوژی تا آن زمان توسط مردان و در مورد مردان بوده، به اراءه دیدگاه وتجارب زندگی زنان پرداخت. بسیاری استضعاف زنان را پدیده ای جهان شمول انگاشتند و در صدد توضیح ریشه های آن در جوامع بشری بر آمدند. عده ای با پیروی از فردریک انگلس استضعاف زنان را نتیجه روابط تاریخی مالکیت زمین، تقسیم کار و تولید سرمایه در جامعه کاپیتالیستی دانستند. طبق این نظریه، تفاوت بر اساس جنسگونگی در تقسیم حوزه "عمومی/خصوصی" بر اساس قوانین تکامل اجتماعی طبیعی می باشند، اما این تقسیم کار "طبیعی" زمانی به استضعاف زن می انجامد که مالکیت خصوصی شده، روابط تولید به تک همسری شدن اقتضا کرده، وخانواده واحد تولید و مصرف می شود. بر مبنای این استدلال که عمدتاً اقتصادی است، تکامل از جوامع شکارچی ( که در آن تفاوت ارزش بین تولید و تولید مثل عمده نبود) به جوامع رعیتی (که ارزش تولید زن نزول کرده و تأکید بر نقش او در تولید مثل افزایش یافت) به استضعاف زن انجامید. عده ای استضعاف زنان را ریشه گرفته در پدیده های اجتماعی و سمبول های فرهنگی دانستند. برای مثال، عده ای از فمینیست های انتروپولوژیست تقسیم حیطه عمومی و خصوصی در تمامی فرهنگ ها را منشأ استضعاف زنان دانسته و درجه استضعاف را در جوامع مختلف به حد جدایی بین این دو حیطه ربط دادند. عده ای دیگر از فمینیست های انتروپولوژیست با استدلالی بر گرفته از ساختارگرایی لوی استراوس، نزدیک بودن سمبولیک زن به طبیعت و مرد به فرهنگ را ساخته ای فرهنگی دانسته و زن را عامل تغییر طبیعت به فرهنگ دانستند (زن تولید کننده طبیعت خام بوده و به تولید فرهنگ می انجامد). در دهه هشتاد منتقدین پست کلونیال، جهان شمول بودن مواضع فوق را به زیر سؤال کشیده و به اروپامداری این گفتمان ها که منشأ دیدی دوگانه در مورد تفاوت جنسی است اشاره کردند. با اشاره به این نکته که دوگانگی طبیعت و فرهنگ ورابطه موازی آن با زن و مرد زاده فلسفه روشنگری غربی می باشند، این منتقدان فرضیات جهان شمول استضعاف زن بر اساس عوامل استاندارد (مثل حیطه خصوصی/عمومی و یا فرهنگ/طبیعت) را رد کرده و از طریق اتنوگرافی، به فرم های پیچیده اجتماعی و در آمیخته بودنشان با جنسگونگی در جوامع مختلف اشاره کردند. علاوه بر این، در این مقطع، بسیاری از فمینیست ها با جدا کردن تءوریک جنس از جنسگونگی، نظریه هایی را که تفاوت های زن و مرد را به بیولوژی تقلیل می دادند به زیر سؤال کشیدند. عده ای جنسگونگی را سیستمی سمبولیک دانستند که به ارگانیزه کردن افراد در جامعه ( و نه به تفاوت های بیولوژیکی) مرتبط بوده و تابع هیرارشی جنسی که در بسیاری از جوامع غربی رایج می باشد نیست (اتنوگرافی استراثرن در گینه نو و الیویا هریس در مناطق روستایی بولیوی نمونه هایی از این نقد بر جهان شمولی دوگانگی جنسگونگی می باشند). این دسته از انتروپولوژیست ها ثابت کردند که ساختار فرهنگی بدن ( و نه اناتومی آن) در بسیاری از جوامع پایه دسته بندی جنسگونگی است و این دسته بندی ها لزوماَ به دوگانگی جنسیت محدود نمی شود. پس از دهه هشتاد، ساختارزدایی نقش بسزایی در انتروپولوژی داشته و مفهوم فرهنگ و جنسگونگی به عنوان ساختار هایی همگون و مانا را در هم ریخت. با نقد از تعاریف ذات گرایانه جنس، جنسگونگی، و فرهنگ "بومی"، انتروپولوژی ساختارشکن این مفاهیم را از روابط متعدد قدرت در تولید نابرابری های اجتماعی جدا نمی بیند و آنان را در غالب شرایط خاص زمانی و مکانی تولیدشان مطالعه می کند. جدایی جنس به عنوان کاتگوری بیولوژیک و جنسگونگی به عنوان ساختار فرهنگی نیز خود به چالش در آمده و جنس به عنوان پدیده ای جنسگونه از "طبیعی" بودنش گسسته شده است. فمینیزم در انتروپولوژی به معنای اضافه کردن زن به تءوری های موجود نیست (اگرچه برخی چنین روشی را گزیده اند). انتروپولوژی زنان نیز به مفهوم جدا کردن زنان از مردان نبوده، بلکه جنس و جنسگونگی را به عنوان گفتمانهایی مرتبط با قدرت می بیند که در رابطه ای دوسو، هم شکل دهنده روابط اجتماعی هستند و هم متأثر از روابط اجتماعی. انتروپولوژی ساختارشکن با نشان دادن اشکال مختلف زنانگی و مردانگی ( نه تنها درمکانهای متفاوت، بلکه در یک مکان- مثلا امریکا) ادعاهای همه گیر در مورد مقوله همگون "زن" را به چالش کشیده و روایت های عمده در مورد استضعاف زنان بر اساس ستم جنسی یکگون را به زیر سؤال می برد. رابطه دوسوی شکل گیری جنس و جنسگونگی، ناسیونالیسم و شهروندی، روابط طبقاتی و نژادی، از جمله مساءل تحقیقی است که برخی از انتروپولوژیست های فمینیست به آن مشغولند. درست است که فرضیه های استعماری در مورد زنان رنگدار و "جهان سوم" زاده علم استعماری انتروپولوژی است، اما فرا رفتن از تعریفی متجانس از فمینیزم و در هم ریختن کاتگوری همگون " زن" و توجه به پیچیدگی های اجتماعی نیز از فرآیند های انتروپولوژی فرهنگی و اجتماعی است که هرگونه ساده نگری درمورد کاتگوری های از پیش ساخته را با نشان دادن محدودیت های کلی بینی شایع در برخی از علوم اجتماعی به چالش می کشد. دموکراسی آخرین مدل از نوع اعلاء رسید!!!Friday, March 04, 2005
مدت یک هفته بود که وضع سلامتی ام و مشغله دانشگاه اجازه وبلاگ نویسی نمی داد. امروز که کمی فرصت بیشتری داشتم ایمیل های یک لیستی را که مشترکش هستم خواندم و دیدم دعوا شده. سر چی؟ یک بنده خدایی که جزو هیأت مدیره یک گروهی ایرانی است که ادعا دارد به ایرانیان شمال کالیفرنیا خدمت می کند، از طریق ایمیل نظر خواهی کرده که ببیند ایرانیان علاقه دارند برای دفتر هیلری کلینتون صد و پنجاه هزار دلار پول جمع کنند یا نه. این آقا گفته که هیلری قبول کرده است که در بین ایرانیان شمال کالیفرنیا صحبت کند. قیمت ها را هم از این قرار شرح داده: صبحانه با هیلری 1000 دلار (50 نفر)، شام با هیلری 250 دلار (200 نفر)، سخنرانی هیلری 50 دلار (100 نفر). یک نفر هم از این گروه اطلاعات بیشتر خواسته و چنین جوابی از یکی دیگر از مسءولین این گروه گرفته: این آقا بلد نیست و اگر نه می دانست که خرج دیدن کلینتون ها برای هر کس 5000 دلاره. خلاصه ماجرا: این خانم وارد به امور جمع آوری خیریه برای سناتور های امریکایی، به طور غیر مستقیم به متقاضی گفته که شما پولتان نمی رسد و اگر برنامه دیگری داشتیم خبرتان می کنیم! ("قضیه یه دلار بده آش به همین خیال باش!) درد سرتان ندهم، این شام های هنگفت هم شده طریقه راهیابی ایرانیان صاحب سرمایه در دایره سیاستمداران امریکا. یادم افتاد که کمتر از یکسال پیش در مرکز هوور که یک مرکزمحافظه کار خط و مشی ریزی در دانشگاه استنفورد است کنفرانسی در مورد آینده ایران تدارک دیده شده بود. یکی از آکادمیسین های ایرانی فرض کرده بود که چون کنفرانس در دانشگاهی است که در آن تحصیل می کنم حتمآ در مورد کنفرانس می دانم ودر طی صحبت تلفنی مان معصومانه گفت "خب پس در کنفرانس استنفورد می بینمت." من هم بی خبر از همه جا پرسیدم کدام کنفرانس ؟ بهم گفت که فلان آقایی که در هوور کار می کند کنفرانسی تدارک دیده با حضور افراد سرشناس. از شیرین عبادی و سروش و اعظم طالقانی گرفته تا جورج شولتز و خیلی از آکادمیسین های ایرانی در این کنفرانس سخنرانی خواهند کرد. من هم از این که در مورد کنفرانس دانشگاه خودمان هیچ نمی دانستم کلی خجالت کشیدم و دربه در به دنبال پیدا کردن بیانیه و یا پوستری در مورد کنفرانس راه افتادم. اما هیچ جای دانشگاه هیچ اثری نبود که نبود. از چند استاد خاورمیانه پرسیدم که در مورد این کنفرانس چیزی می دانند و آنها هم گفتند نه. یکی از استادان گفت که هوور کنفرانس های در بسته زیاد دارد ولی اگر بروی و بگویی که کاندیدای دکترای همین دانشگاهی نمی توانند راهت ندهند. من هم اول فکر کردم که اگر کنفرانسی آدم را دعوت نکنند و تبلیغ کنفرانس را نکنند، آدم چرا برود. اما بر حسب اتفاق روز دوم کنفرانس باید می رفتم دفترم در دپارتمان تا کتابی را که لازم داشتم بردارم. از دم برج هوور که گذشتم یادم آمد که کنفرانس "آینده دموکراتیک ایران" در انجا برگزار می شود. من هم کنجکاویم گل کرد و رفتم تو. به مسءول هوور کارتم را نشان دادم و گفتم که این کنفرانس به کارم ربط دارد. او هم رءیسش را صدا کرد و آن خانم هم پس از برانداز کردن من گفت که می توانم ته سالن بنشینم ! بالاخره رفتم و در این کنفرانس که سعی در طرح ریزی برای آینده ای دموکراتیک برای ایران داشت شرکت کردم. با کمال تعجب یک آشنای قدیمی را که در اوایل آمدنم به آمریکا با او به یک دانشگاه می رفتم دیدم. البته او با خاله و پسر خاله تین ایجر و دختر عمه دور و زن دایی و خلاصه اهل بیت آنجا بودند. من را که دید پرسید تو اینجا چیکار می کنی؟ گفتم که من اینجا دانشگاهم است و داشتم رد می شدم که گفتم بیایم ببینم این کنفرانس با دعوت قبلی در مورد چی هست. گفت: " آره آخه دایی جون به هوور مرتب پول اهدا می کنن و این کنفرانس برای دوستان هووره!" آنجا بود که متوجه شدم آینده دموکراتیک برای ایران یعنی چه! باید دوست هوور باشی که در آینده ایران سهیم شوی! من صحبت عبادی و سروش را نشنیدم (روز اول و قبل از آمدن من صحبت کرده بودند)، اما روز دوم (به غیر از یکی دو نفر که کار آکادمیک شان بسیارپر ارزش است) تنها موضوع مطرح رابطه دموکراسی با اقتصاد آزاد بود. انگار که نءولیبرالیزم پاسخ همه مشکلات ایران است و دموکراسی طبعآ گره خورده با قوانین اقتصاد بازار جهانی. بگذریم داشتم می گفتم که فهمیدم برنامه ریزی برای ایران دموکراتیک آینده یعنی چه. یعنی این که فقط افرادی که دوست داری (یعنی آنهایی که پول دارند و به درد آینده ایران حتمآ می خورند!) را در تصمیم گیری راه دهی و دانش آکادمیک افرادی را که روحشان هم خبر ندارد که چه کسانی دعوت به گوش دادن به سخنرانی شان شده اند را مثل کالا بفروشی. یعنی شب کنفرانس شام نفری 1000 دلاری ترتیب دهی وبا جورج شولتز در مورد چگونگی تغییر رژیم در ایران صحبت کنی و سنگ مردم ایران را به دل بزنی! یعنی این که هر کس به نابرابری های اقتصاد نءولیبرال در سطح جهانی و ملی اعتراض کند را متهم به غیر دموکراتیک بودن بکنی. یعنی این که در طول کنفرانس فقط سؤال های کارکنان هوور را بگیری تا دست آنهایی که شاید بر خلاف برنامه ریزی سؤالی کنند در هوا خشک شود! ماه ها پس از برگزاری این کنفرانس با یکی از دانشجویان ایرانی گروهی که مسءول تنظیم سخنرانی عمومی شیرین عبادی در استنفورد بود صحبت کردم. از او پرسیدم که در مورد کنفرانس چه نظری دارد؟ گفت کدام کنفرانس؟ گفتم آخر شماها هم که فردای روز کنفرانس، شیرین عبادی را با کمک این آقای استخدام شده در هوور آوردید که صحبت کند نمی دانستید که کنفرانسی اینجا بوده؟ گفت نه! ما فقط حمالی اش را کردیم. نمی دانم عبادی از طریقه برگزاری این کنفرانس با خبر بود یا نه. شک دارم که روحش هم خبر دار بوده باشد.
چه می شود گفت... دموکراسی آینده ایران که در مراکز برنامه ریزی مثل هوورطرحش را می ریزند از پروسه کنونی اش پیداست که معنایش چه خواهد بود! یعنی بشتابید بشتابید دموکراسی بخرید و اگر هم پول ندارید خفقان بگیرید و در کار بزرگتر ها دخالت نکنید! راستی گفتم که مسءولان این برنامه دموکراسی ایران در هوور همانهایی هستند که پس از محاسبات علمی شان به کابینه بوش گفتند که حمله نظامی به عراق تنها راه موجود است؟ بعله! خلاصه مطلب: عده ای از ایرانیان برون مرزی انگار از حالا دارند تمرین دموکراسی می کنند و بشقاب بشقاب آن را معامله می کنند. حالا هزار دلار و پنج هزار دلار که خوب است، از جان مردم ساکن ایران مایه نگذارند، صبحانه و شامشان حلالشان باد! |
|