وبلاگها

شب شراب و بامداد خمار

Monday, January 31, 2005
ب. بامداد در ایرانین امروز مطلبی نوشته به نام "فرونشاندن فاشیسم اسلامی". او در این مقاله طویل با یادآوری تاریخ فاشیسم در اروپا و نقش انگلیس در آن، به امریکا نصیحت کرده که با سران ایران که از هیتلرخطرناک ترند به کنار نیاید و نسل بنیادگرایانی که از دولت اسلامی ایران کمک می گیرند را برای تعالی بشریت به هر قیمتی که شده از بین ببرد. این مقاله که به وضوح متأثر از مواضع نیوکانسروتیو های امریکایی است (البته با چاشنی دایی جان ناپلءونی ایرانی اش) به ذهنیت جنگ دامن می زند. باید پرسید منظور بامداد از "به هر قیمتی" چیست؟ آیا جان مردم ایران قیمتی است که او حاضر به پرداخت آن در قبال سقوط دولت ایران است؟ خیلی از ما ایرانیان خارج از کشور از دولت ایران دل خوشی نداریم و دلیل از ایران رفتنمان هم خفقانی است که دولتمردان ایرانی بر مردم ایران تحمیل کرده اند. اما حتی اگر با ساده لوحی باور کنیم که حمله امریکا به ایران برایمان دموکراسی به ارمغان خواهد آورد، "به هر قیمتی" بهایی است بسیار گران.
پس از خواندن این مقاله، در قبال مواضع بامداد و بامداد های امریکایی تنها این را دارم که بگویم: شب شراب نیرزد به بامداد خمار...
امروز و نه فردا به خود آییم که به بامدادی خماربیدار نشویم. که شب شراب دموکراسی امریکایی شاید شب سراب* باشد و بس.
*"شب سراب" را از نوشته 1375 ناهید پژواک برگرفته ام
پ.ن.---
شورای ملی ایرانیان امریکایی این بیانیه را در مورد مخالفت اکثر ایرانیان مقیم امریکا به حمله نظامی امریکا منتشر کرد که متنش را در وبلاگ انگلیسی ام گذاشته ام. خدا پدرشان را بیامرزد!


شب شراب و بامداد خمار

ب. بامداد در ایرانین امروز مطلبی نوشته به نام "فرونشاندن فاشیسم اسلامی". او در این مقاله طویل با یادآوری تاریخ فاشیسم در اروپا و نقش انگلیس در آن، به امریکا نصیحت کرده که با سران ایران که از هیتلرخطرناک ترند به کنار نیاید و نسل بنیادگرایانی که از دولت اسلامی ایران کمک می گیرند را برای تعالی بشریت به هر قیمتی که شده از بین ببرد. این مقاله که به وضوح متأثر از مواضع نیوکانسروتیو های امریکایی است (البته با چاشنی دایی جان ناپلءونی ایرانی اش) به ذهنیت جنگ دامن می زند. باید پرسید منظور بامداد از "به هر قیمتی" چیست؟ آیا جان مردم ایران قیمتی است که او حاضر به پرداخت آن در قبال سقوط دولت ایران است؟ خیلی از ما ایرانیان خارج از کشور از دولت ایران دل خوشی نداریم و دلیل از ایران رفتنمان هم خفقانی است که دولتمردان ایرانی بر مردم ایران تحمیل کرده اند. اما حتی اگر با ساده لوحی باور کنیم که حمله امریکا به ایران برایمان دموکراسی به ارمغان خواهد آورد، "به هر قیمتی" بهایی است بسیار گران.پس از خواندن این مقاله، در قبال مواضع بامداد و بامداد های امریکایی تنها این را دارم که بگویم: شب شراب نیرزد به بامداد خمار...امروز و نه فردا به خود آییم که به بامدادی خماربیدار نشویم. که شب شراب دموکراسی امریکایی شاید شب سراب* باشد و بس.
*". شب سراب" از نوشته 1375 ناهید پژواک برگرفته شده. افسانه نجم آبادی مقاله ای در باب دو رمان بامداد خمار و شب سراب نوشته که خواندنش را توصیه می کنم.
پ.ن.---
شورای ملی ایرانیان امریکایی این بیانیه را در مورد مخالفت اکثر ایرانیان مقیم امریکا به حمله نظامی امریکا منتشر کرد که متنش را در وبلاگ انگلیسی ام گذاشته ام. خدا پدرشان را بیامرزد!


خاطره های جنگ

صدمتر بیش تر با ما فاصله نداشتند ، وقتی آن صدای مهیب و تکان های جیپ قراضه ای که سوارش بودیم ، ما را از حال خوشمان بیرون آورد و آتش را دیدیم که زبانه می کشد ،درست صدمتر جلوتر از ما ، جایی که باید آن وانتی بود که پر آدم بود که ما نفهمیدیم بسیجی اند یا ارتشی و از ماسبقت گرفته بودند و خندیده بودند و دست تکان داده بودند و گرد و خاک کرده بودند...
کابوس ها دوباره برمی گردند، نوشته تکان دهنده علی اصغرسید ابادی را حتمآ بخوانید.


کاری باید کرد

Sunday, January 30, 2005
خواندن وبلاگهای ضد جنگ که خوشبختانه هر روز به تعدادشان اضافه می شود مایه امیدواری است. از طریق اینترنت می شود صدای ایرانیانی که بر خلاف تبلیغات برخی از روزنامه های امریکایی با حمله امریکا به ایران موافق نیستند را به گوش دنیا رساند. اما شاید بتوان از اینترنت فراتر رفت و از وسیله های دیگر برای این هدف بهره برد. برای مثال می توان در دانشگاه ها از استادان علوم انسانی و اجتماعی که در زمینه ایران اطلاعات دارند خواست تا درکلاسهایی نیمه فرمال در مورد ایران و موقعیت تاریخی اش در خاورمیانه صحبت کنند. دو سال پیش چنین برنامه هایی بعد از جنگ عراق در استنفورد برگزارشد و کسانی مثل جول بینین (استاد تاریخ خاورمیانه) با اشاره به وقایع تاریخی و نقش امریکا در منطقه به شدت به حمله امریکا به عراق انتقاد کردند. اما فکر می کنم قبل از وقوع حادثه باید به خود جنبید. اگر دانشجوها و استادان دانشگاه های خارج از ایران دست به دست هم دهیم، شاید بشود حد اقل در سطح دانشگاه ها کاری کرد تا مردم امریکا و اروپا جوسازی های مجله هایی مثل فرانت پیج در مورد به پیشوازرفتن ایرانیان در قبال نیروهای امریکایی را باور نکنند.
اگر هر کدام از ما مسءولیت هم آوری دانشجویان دانشگاه خود را به عهده بگیریم، در مرحله بعدی می توانیم اءتلافی گسترده ایجاد کنیم و صدایمان را به دانشگاهی های خارج از ایران برسانیم.
این هم مطلبی است که در وبلاگ انگلیسی ام نوشته ام و "غلام" نامی مرا متهم کرده که طرفدار رژیم اسلامی هستم و چرت و پرت گفته ام! متأسفانه امثال این شخص که سعی دارند مو ضع خودشان را"ایرانی" تر و اصیل تر نشان داده و ضد جنگ بودن را با طرفدار رژیم بودن یکی جلوه دهند کم نیستند. چالشی که در روبرو داریم تنها جنگ طلبان امریکایی نیستند؛ دور گود نشین
های ایرانی هم که صدای پرستوها و مریم ها را نمی شنوند اصرار دارند که وضعیت سیاسی ایران دخالت امریکا را طلب می کند. پس بنویسیم و بگوییم چرا از جنگ بیزاریم که به قول فروغ، تنها "صدای انعقاد نطفه معنا و بسط ذهن مشترک عشق" است که می ماند.
مهدی جامی لیستی از وبلاگ های ضد جنگ گرد هم آورده و مرتب این لیست را به روز می کند. اگر مطلبی دیدید برایش بفرستید.


این روزهای تاریخی را برای ایران نخواهیم

Friday, January 28, 2005
یک "روز تاریخی" دیگر در عراق نمودار می شود... نوشته خواندنی کریس تونسینگ در گزارش خاورمیانه است. جالب (و من فکر می کنم واضح) این است که "تشویق" دموکراسی در عراق هم به مردمی شدن گروه های مذهبی و هم به تشدید خصومت های قومی دامن زده...
دوستی در پاسخ به زورگویی دموکراتیک به این نکته اشاره کرده که قربانیان نیوکانسروتیوها صدام و طالبان بوده اند. از دید این دوست، هم صدام و هم طالبان درسیاست های داخلی و خارجی مرتکب اشتباه بوده اند ودلیل سقوطشان هم همین اشتباهاتشان بوده. اما آنچه که این دوست از قلم انداخته اشاره به این است که هم صدام و هم طالبان در سالهایی نه چندان دور از امریکا کمک مالی و نظامی دریافت کرده و پشتیبان دیکتاتوری و سیاست های خارجیشان هم امریکا بوده است. جنگ ایران و عراق را که به یاد داریم؟ پشتیبانی امریکا از همین صدام "قربانی" را هم که فراموش نکرده ایم؟
طالبان هم که از کسی جز افراط گراهای وهابی اسلحه و کمک نظامی نگرفته بود. اما این وهابیون را کسی جزسازمان سیای امریکا به افغانستان نفرستاد. همان وهابیونی که آل سعود را با کمک شرکت نفتی آرامکو به حکومت نشاندند، در دهه هشتاد موی دماغ آل سعود شدند. سازمان سیا بن لادن را یاری کرد که این گروه افراطی را به جنگ کمونیست های شوروی بفرستد تا با یک تیر دو نشان زده باشد: هم دولت سعودی از شرّ نا آرامی ها علیه فسادش راحت شود و هم دشمن مشترک (شوروی) از افغانستان رانده شود. این را هم که حتمأ یادمان هست؟
ما که کم ندیده ایم چگونه "خوب" "شر" می شود و "شر" "خوب"، چرا این دوگانگی ها را باور داریم؟ چرا سناریوی جنگ احتمالی بر علیه ایران را به دو قطب "آخوند ها و آمریکا" ختم می کنیم؟ چرا باور می کنیم که آمریکا واقعأ دلش به حال ما سوخته که برایمان دموکراسی بیاورد؟! آخر اگر جنگ نبود که در کارخانه های اسلحه سازی تخته می شد! اگر "جنگ علیه تروریزم" نبود که ما شهروندان امریکا و اروپا هر روز خدا را شکر نمی کردیم که دموکراسی داریم و زیر سلطه مستبدان نیستیم! اصلا اگر"تروریست ها" نبودند که ما از دولتهای دموکراتیکمان نمی خواستیم که ما را با دوربین های مخفی و پلیس و ارتش از گزند این نامردمان حفظ کنند! اگر وضع اقتصاد امریکا رو به کساد است و اگر از بودجه مدارس
زده می شود، باکی نیست، چرا که "امنیت ملی" شهروندان امریکایی تأمین است! خدا را شکر
امّا... امّا
این "خطر تروریزم" نیست که "جنگ علیه تروریزم" را ضروریت می بخشد، این "جنگ علیه تروریزم" است که هم "تروریست" و هم "خطر تروریزم" را ابداع می کند تا هم سلطه جهانی مشروعیت داشته باشد و هم هر گونه صدایی به جرم "ضد امریکایی بودن" (بخوانید ضد دموکراتیک بودن) درنطفه خفه شود.
قربانی هم نه صدام است، نه طالبان و نه آخوندهای حکومت. قربانی ها مردم عادی هستند. زنان، مردان و کودکانی که جانشان در این معادلات ناعادلانه جنگ ارزشی ندارد و جوانانی که بدون آینده ای روشن در امریکا توسط ارتش استخدام شده و به خطوط اول جنگ فرستاده می شوند.
اگر انتخابات عراق زیر لوله تفنگ های ارتش امریکا "روزی تاریخی" است، بیایید این روز تاریخی را برای ایران نخواهیم.
پ.ن.---
دوستی که در اول این پست به پیامش اشاره کرده ام (مو) اعتراض کرده که من باقی گفته اش را ترجمه نکرده ام. او خواسته که در پیوست اشاره کنم که ضد جنگ است و آنچه او گفته این است که "به سگهای جنگ بهانه ندهیم." لازم به توضیح است که نوشته من اصلآ پاسخ به این دوست نبوده و بازتابی است کلی از برخوردهای نسبت به حمله امریکا به ایران. اشاره به گفته ایشان در مورد طالبان و صدام نیز جهت گشایش مطلب است و رساندن این منظور که: سگ زرد برادر شغال است!


قطار گلن دیل

Wednesday, January 26, 2005
امروز صبح که اخبار تلویزیون را نگاه می کردم قطاری را دیدم که نزدیک گلن دیل در جنوب کالیفرنیا با یک ماشین تصادف کرده. تا اون لحظه 9 نفر کشته و بیش از 200 نفر زخمی شده بودند. گلن دیل ایرانی زیاد داره. اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که بیچاره مردمی که موقع سر کار رفتن کشته شده اند. در همین فکر بودم و نگران آشنایانم در جنوب کالیفرنیا، که خبرنگار گفت این تصادف نبوده ... ماشین از قصد روی ریل قطار گذاشته شده بوده و احتمال میدن که کار تروریستها باشه... تنها چیزی که به ذهنم اومد این بود:
"خدا کنه نگن کار یک ایرانی بوده."
پ.ن--- ماشین مال کسی بوده که می خواسته خودکشی کنه و پشیمون شده. کشته ها هم تعدادشان بیشتر از اخبار صبحه. با وجود همدردی برای بازماندگان قربانی های این تصادف، خوشحالم که فکر صبحم غلط از آب در اومد. آخه پس از 11 سپتامبر و عواقبش و با وجود این همه هیاهو در مورد ایران، بعید هم نیست که بهانه ها شروع بشن. مار گزیده از ریسمون سیاه سفید می ترسه.


زورگویی دموکراتیک

Tuesday, January 25, 2005
این کتابفروشی سر کوچه ما جای خیلی خطرناکیه. امروز صبح رفتم اونجا که کتابی که باید تا پس فردا بخونم را بخرم. پا گذاشتن در این کتابفروشی همان و گیر کردن بین قفسه های کتاب همان! 200 دلاری پیاده شدم و با یک کیسه سنگین برگشتم خانه. ( هم کتاب نو می فروشند و هم دست دوم. به غیر از دو کتاب، همه کتاب ها رو دست دوم گرفتم و حالا به جای کتابی که باید بخونم دارم " سرمایه داری دیجیتال" دن شیلر رو می خونم. در مورد پروژه نیولیبرالیست و شبکه های ارتباطی نوشته. باید جالب باشه.
هر چه بیشتر در مورد ایران تو اینترنت می خونم، بیشتر به این نتیجه می رسم که راههای انتخاب ایران در مقابل امریکا داره به دو بن بست محدود می شه: یا جنگ و یا امتیازات انحصاری اقتصادی. نمی خوام که به پیشگویی سیاسی بپردازم چون حرفه ام نیست. اما سؤالم اینه که چرا فقط این دو راه؟ خیلی از ایرانی ها (مثل خود من) ضد حمله امریکا به ایرانند (البته به غیر از عده ای که به اشتباه فکر می کنند حمله امریکا از بیرون و نارضایتی مردم از داخل کار رژیم اسلامی را یکسره می کنه. این گروه ناسیونالیسم ایرانی را نادیده می گیرند.) اما در همین اعتراض به جنگ خیلی ها به تنها راه به ظاهر ممکن، یعنی امتیازات انحصاری راضی میشن که در مقایسه با جنگ مسلمأ بهتره (بخصوص که این حرکت اقتصادی با قول و قرار آزادی و دموکراسی همراه می شه!) به درستی که شیوه فرمانروایی و قدرت ورزی نیو لیبرال خیلی با نحوه های قدرت ورزی چند دهه پیش فرق داره. حتی نیوکانسروتیو های جنگ طلب هم انگار به این شیوه تن داده اند.
به هر حال، این شیوه دموکراتیک زورگویی هم خیلی جالب حق انتخاب می ده: یا مشاوره اقتصادی با منافع یکطرفه و یا جنگ! و چون حق انتخاب در این سیستم دموکراتیک داریم، مسؤلیت نتیجه تصمیم هم به پای خودمان است! بنازم به این نوع دموکراسی که در این نظام حکمرانی نیولیبرال، تنها هدف نیست، شیوه انضباط خود است!


انتخابات عراق

Monday, January 24, 2005
این مقاله ویلیام بیمن در مورد انتخابات عراق و نقش نتیجه آن در وضعیت ایران است. بیمن را دو سه روز پیش در دپارتمانمان ملاقات کردم و بهم گفت که تا یکسال مهمان ماست. طرز نوشتنش بیشتر به علوم سیاسی می خورد تا به مردم شناسی فرهنگی و اجتماعی. به هر حال نمی دانم که این پیش گویی اش که به قدرت رسیدن شیعه معتدل عراق به اعتدال شیعه ایران خواهد انجامید ومرکز شیعه گری را به نجف منتقل خواهد کرد، روی چه حسابی است


نامه به سازمان ملل

Saturday, January 22, 2005
نمی دانم که این هیاهو در مورد حمله امریکا به ایران حرکتی است سیاسی در جهت انگیزش گفتمان جنگ که پی آمدش میانجی گری دیپلماتیک وقراردادهای اقتصادی است، و یا برنامه ریزی هایی برای حمله صورت گرفته. به هر جهت، گروهی به نام
(Earthlings United)
زمینیان متحد نامه سرگشاده ای به سازمان ملل نوشته و از این سازمان خواسته که از حمله احتمالی امریکا وهم پیمانانش به ایران جلوگیری کند. شاید من زیادی بد بین باشم که فکر می کنم اگر سازمان ملل می توانست کاری بکند که عراق به اینجا نمی رسید. اما اگر مایلید این نامه را امضاء کنید، این لینکش است.


اسراییل: شعبان بی مخ آمریکا؟

Friday, January 21, 2005
نقل قول منتخب امروز نیویورک تایمزاین گفته بوش است:
"The best hope for peace in our world is the expansion of freedom in all the world."
!!! "بهترین امید به سوی صلح در دنیای ما گسترش آزادی در تمام جهان است "
خواستم چیزی در مورد "جهان ما" و "آزادی" بنویسم گفتم بهتر است به همین یک خط قناعت کنم: عطایت را به لقایت بخشیدم.
به درست بودن این خبر در مورد صحبت دیک چینی، معاون ریاست جمهوری امریکا هنوز اطمینان ندارم، اما امروز در یک ایمیل خواندم که چینی پیش بینی کرده که اگر ایران توانایی هسته ای اش (نگفته سلاح ها) را از بین نبرد، احتمال حمله اسراییل به ایران می رود. گویی چینی گفته که در این صورت امریکا برای حل" دیپلماتیک" ماجرا پا درمیانی خواهد کرد. انگار درس عراق به دولت بوش این بوده که خود مستقیم وارد معرکه نشود و مثل دهه 1950 در ایران، از شعبان بی مخ ها، البته اینبار از کالیبر بالاترش بهره ببرد!
باید بروم دانشگاه. عکس ها ی پست قبلی را در فرصت بعدی درست خواهم کرد.



میمونی به نام جورج!

این سگ را در تظاهرات امروز دیدم. صاحبش گفت که اسم میمونی که سگ به دندان دارد جورج است!!

با اینکه خیلی خسته بودم، بعد از 6 ساعت یک بند
سر پا ایستادن به مرکز شهررفتم تا با دوستانم در تظاهرات شرکت کنیم. عکس های تظاهرات سانفرانسیسکو را اینجا گذاشته ام.
پ.ن. چون عکسها در پست اصلی دیده نمی شد برداشتمشان. اما در لینک بالا میتوانید همه عکسها را ببینید--



پشت کردن به جورج بوش

Wednesday, January 19, 2005
فردا روز تظاهرات علیه انتخاب (!؟) شدن بوش در امریکاست. این فلاش مربوط به تظاهرات واشنگتن دی سی است و این هم پوستر تظاهرات سان فرانسیسکو. پوستر ها از گروه "پاسخ بین المللی" است، اما خیلی از گروه ها و افراد در آن شرکت خواهند کرد.


بمب چینی!

Tuesday, January 18, 2005
این مقاله را امروز در نیو یورک تایمز خواندم. انگار حالا که دولت بوش علنأ اعلام کرده که سلاحهای اتمی در عراق پیدا نکرده، بند کرده است به ایران! آمریکا 8 کمپانی چینی را
محکوم به فروختن مواد لازم برای ساختن اسلحه به ایران کرده. جالب اینجاست که خیلی از این اطلاعات "سری" اعلام شده و چون امریکا سابقه درخشانی در اثبات این اتهامات درعراق دارد، ما باید ادعای دولت بوش را باور کنیم! مقامات دولت بوش که گفته اند مشخص نیست این تکنولوژی برای مصرف نظامی است و یا غیر نظامی، بهشان وحی شده که ایران طرح "بمب چینی" را دارد.... عجب!
ماجرای "فلز های دارای کار آرایی بالا" که امریکا کمپاتی های چینی را به خاطر فروشش جریمه کرده من را یاد ویدیو کمدی سنترال انداخت. دیوید چاپل، کمدین سیاهپوست امریکایی که ادای بوش را در می آورد، در جواب اینکه مدرک وجود سلاح های هسته ای در عراق چیست می گوید: "لوله آلومینیومی دارند!" حالا هم امیدوارم جناب بوش چند تکه فلزچینی را بهانه حمله به ایران نکند! این هم ویدیوی چاپل. لینک از ایرانین دات کام است.


روز از نو کامنت از نو

از این پس از سرویس هلوسکن برای کامنت گیری استفاده می کنم و به همین جهت کامنت های قبلی قابل دیدن نیستند. اگر راهی هست که کامنت ها را از بلاگر به این سیستمی که از امروز استفاده من کنم منتقل کرد، لطفأ بگویید. اگر نه، آنچنانکه نظرتان در مورد پست های قبلی پاک شده معذرت می خواهم. از دوستانی هم که از طریق ایمیل پیشنهاد کمک کردند بسیار ممنونم. :-)


کامنت

نمی دونم جریان چیه، ولی دکمه "پاک کن" کامنت گیرم غیبش زده و یک آدم بیکار هم یک کامنت وقیح گذاشته که چون نمی شد پاک کنم، فعلأ کامنتگیرم را می بندم تا بعد.


عکس های تظاهرات

Sunday, January 16, 2005
این هم عکسهایی که از تظاهرات امروز گرفتم. عکس اول از یکی از مأمورهایی است که اون حوالی می پلکید. در کل چند عکس اول از پوستر ها و طرفداران دولت اسراییل گرفته شده. یکی از این پوستر ها نوشته شده: "ما هر چیزی که لازم دارید می دهیم تا از اسراییل در خیابان ها دفاع کنید!"
یهودی های خواهان فلسطین آزاد و خیلی از گروه ها و افراد هوادار آزادی فلسطین که درپیاده رو روبروی پارک ایستاده بودند، یا عکس بچه های فلسطینی مقتول را در دست گرفته بودند و یا پلاکاردهایی بر علیه اشغالگری اسراییل حمل می کردند. ایرانی ها هم خوشبختانه زیاد آمده بودند.
عکس سأمر، پسربچه 12 ساله ای که جلوی در خانه اش در سال 2000 توسط ارتش اسراییل کشته شده رادر دست داشتم (عکسش را گذاشته ام ). سامر یکی از خیل این بچه های کشته شده است.
ازیکی از دوستان اهل هنر هم تقویم نقاشان فلسطینی را گرفتم که بسیار زیباست و می توانید اینجا ببینیدش.



بچه های فلسطین

امروز کمیته عمل اسراییل وگروه مسیحیان طرفدار اسراییل اتوبوسی که ماه پیش دراسراییل منفجر شده را به یک پارک عمومی دربرکلی می آورند تا در معرض تماشا بگذارند. گروه اءتلاف کودکان خاورمیانه (مکا) هم در این پارک عکس های بچه هایی که در کشت و کشتاربین فلسطین و اسراییل از دست رفته اند را به دست خواهند گرفت تا جریان یکطرفه نمایش داده نشود. من الآن دارم می رم. اگر در این اطرافید و مایلید که شرکت کنید، این بیانیه مکاست.
این هم شعری از سهیر حمد، یکی از شاعران محبوب من:




پارادوکس فحشا

Friday, January 14, 2005
تکه ای از فیلم فحشا در ایران رو دیدم ولی نفهمیدم فیلم رو چه کسی ساخته. یاد سفرم به استانبول افتادم واینکه چقدر مردم در مورد فحشا صحبت می کردند. برای تحقیق در مورد چگونگی دریافت تلویزیون های ماهواره ای رفته بودم، اما ایرانی های ساکن استانبول اگر هم ماهواره داشتند زیاد بیننده این برنامه ها نبودند. بعد از دو کلمه صحبت در مورد تلویزیون می زدند به صحرای کربلا و حرف می افتاد به مشکلات مردم در ایران. یکی از مشکلاتی که زن و مرد و پیر و جوان در موردش نگران بودند، مسأله فحشا بود. خیلی ها طوری از فحشا در ایران می گفتند که معلوم بود دلشون به حال زنان فاحشه سوخته.
اما نکته جالب چی بود؟ در این شهر پر از ایرانی استانبول، یک زنی بود که از روز سوم که استانبول رفتم در موردش شنیدم.
"حواست باشه گیرش نیفتی!" و "این خانوم آبروی ایرانی ها رو برده" و خلاصه این جور چراغ قرمز ها، از اولین "حواست باشه" هایی بود که ایرانیان بسیار مهمان نواز استانبول در برخورد اول به من محقق از امریکا آمده میدادند. این نصیحت رو چه اونایی که "اینور آب" بودند و پولدار، چه اونایی که "اونور آب" یعنی طرفهای آکسارای کار یا زندگی می کردند به این دلیل می دادند که این زن (بهش بگیم "سهیلا") از قرار معلوم تازه وارد ها رو "تیغ میزد".
نکته جالبتر چی بود؟ من سهیلا رو روز دوم دیده بودم و یک ساعتی بیرون مغازه اش نشسته بودیم و صحبت کرده بودیم. از شوهرهای قبلیش گفته بود و ازم پرسیده بود که عاشق شده ام یا نه... برام از قلدر بودنش گفته بود و از اینکه مردها سر به سرش نمیذارن چون میدونن که "چک و پوزشونو سرویس می کنه." گفته بود که طرفش فقط "اوستا کریمه" و بس. گفته بود که ایرونی ها پشت سرش حرف میزنند چون تنها زنیه که رو دو تا پای خودش وایستاده و تجارت می کنه. گفته بود که چطوری به یه دختری که داشت از گشنگی می مرد "کار" داده بود و چطوری دختره رو که یه مافیا تو آپارتمانی نگه داشته بود، همونطوری لخت از دست نامردا کشیده بود بیرون و در رفته بود... گفته بود که خداش شاهده که سر بچه هاشو تا همین یه سال پیش تو مستراح مغازه می شسته...
بعد از یک ساعت هم یه مردی اومد و صداش کرد... شوهر خواهرش بود. نشستم با دخترش که دوست داشت بره دانشگاه حرف زدم... از آمریکا می پرسید و زیاد حرف نمیزد. بر عکس خواهر بزرگترش که منو درسته تو جیبش میذاشت. هر دو زیر هیجده سال بودند اما کلی عاقل و آبدیده.
تازه یه روز بعد از دیدنش بود که فهمیدم سهیلا لولو خورخوره استانبول بوده و من نمی دونستم!
"پولاتو میگیره ها!"
"پول ندارم که!"
"همینیم که داری.... آخه تو از آمریکا اومدی نمی دونی. درسته که زنی و اون مردها رو می بره کاباره و پیاده شون می کنه، اما شاید سر تو رو هم کلاه بذاره."
حقیقتش این بود که سهیلا تعارف نداشت. واسه دو تا چایی ده میلیون گرفت. جاهای دیگه یک میلیونه...( لیره رو میگم... هنوز یورو نشده!) منم دادم. نوش جونش. ( آخه چرا محققا فکر می کنن که همه مردم وقت صحبت دارند؟!)
روز سوم که از "اینور آبی ها" شنیدم سهیلا چه غولیه، بیشتر خواستم باهاش حرف بزنم و برگشتم. نبود. یکی ازصاحب مغازه های اون کوچه که مرد جوونی بود و تحصیل کرده ترکیه، بهم گفت:
"دیروز دیدمتون که با سهیلا صحبت می کردین. نکنین. مردم پشتتون حرف می زنن. خوبیت نداره..."
سهیلا رو دیگه کم دیدم. دخترش می گفت سفره. وقتی برگشت رفتم ببینمش. سرش شلوغ بود و پرسید چرا نیومدم بریم کاباره. گفتم وقت نداشتم. دفعه آخر که دیدمش داشت سر دو تا مرد گنده که دم مغازه اش دعواشون شده بود داد میزد: "آخه چرا دم مغازه من؟ اگه ...شو دارین برین دم مغازه آقا رضا ببینم اونموقع صداتونو بلند می کنین؟" بعد هم گوشه پیراهن دو تا مرد رو گرفت و هولشون داد وسط کوچه!
حالاکه تا اینجاشو خوندین برم سر جالبترین نکته و بگم که منظور از این همه روده درازی چیه: همه کسانی که دلشون برای فاحشه ها تو ایران کباب بود دلیل تنفرشون از سهیلا این بود که اون رو فاحشه می دونستند! نمیدونم چرا. شاید چون سهیلا تصویر قربانی بودن فاحشه ها رو در هم ریخته بود؟ شاید چون "آبروی ایرانی ها" رو در خارج از ایران برده بود؟ (این آبرو چیه که هی تندو تند میره!) شاید چون مرد های "بی گناه" رو در کاباره ها مجبور می کرد که براش خرج کنند؟ (آخی... بیچاره های مظلوم!! آخه اگه اینقدر زود گول می خورن چرا می رن کاباره این مادر مرده ها! )
حقیقتش من که در این تناقض موندم! شاید شما بدونین چرا بعضی آدم ها هم از فاحشه ها بدشون می یاد، هم می شن کاسه داغ تر از آش (از نوع وطنی اش)، و هم خدای نکرده باهاشون می خوابن؟ اصلأ بگو به تو چه... تو برو تحقیقتو بکن!!
--------------------
پ.ن: این توضیح مهشید است در مورد فیلم:
این فیلم را ناهید پرشون ، ساخته است و دقیقا نمیدانم چرا تلویزیون سوئد آن را خریداری نکرده و تلویزیون هلند آن را خرید. زنی که مصاحبه میکند خود ناهید خانم است، توضیحاتی راجع به فیلم میدهد و اینکه در بعضی موارد مجبور شده بود از بچه هایی که در خانه ها بودند نگاه داری کند چرا که مادر معتاد است و در زمان مصرف مواد به شدت غایب میشد. متاسفانه این فیلم تنها 5 دقیقه از فیلم بلند است و من نمیتوانم دقیقا بدانم فیلم با چه موضعی تهیه شده است. فیلم قبلی مستندی که از ایران دیدم در باره سفر خودش و همسر سوئدی اش به ایران بود که چندان برایم جذاب نبود. اما این فیلم باید دیدنی باشد. امیدوارم به زودی قابل دسترسی شود.


من آنم که رستم بود چش میشی!

بروس (بهروز؟) بهمنی به همراه دوستانش شاهنامه کارتونی چاپ کرده. جالب اینجاست که رستم چشم سبز از آب در آمده! عکسهاشو



سؤال

Wednesday, January 12, 2005
این کامنت دونی من وضعش خیلی خرابه. بیشتر از 3 تا کامنت که میگیره بقیه رو جاهای عجیب میفرسته. فکر میکنم مشکل اینجاست که بنده بدون هیچ سواد اچ تی ام ال سعی کردم که قالبم رو دستکاری کنم و عکس شهر فرنگ رو هم چپاندم پشت ساید بار! اگه بلدید یک نصیحتی بدید چون من که حسابی گیر کردم!
-----
پ.ن.
افسانه نجم آبادی هم در ایرانین دات کام امروز در مورد تغییر جنسیت در ایران نوشته که حتمأ بخونید (به انگلیسی نوشته).



Monday, January 10, 2005
داشتم زنانه ها را می خواندم که به نوشته ای از الهه مهر در مورد تغییر جنسیت در ایران رسیدم. شهلا مقاله بی بی سی را در وبلاگش کپی کرده تا خوانندگان ایرانی که قادر به باز کردن سایت بی بی سی نیستند از این راه بتوانند این مقاله را بخوانند. مقاله بی بی سی در مورد تغییر جنسیت و تز دکترای حجة الاسلام کریمی نیا در باب شرايط عمل جراحی تغيير جنسيت بر اساس قانون شرع اسلامه. اول که مقاله بی بی سی را دیدم قصد نوشتن در موردش را نداشتم، ولی بعد از دیدن کامنت های خوانندگان سایت شهلا دیدم نمی توانم به سادگی بگذرم. از نظر پیام که "گرچه خيلی وقتها ادم خيلی چيزها ميخواد اما اينکه با بدست اوردنش چی را از دست ميده هم خيلی مهمه..." تا پاسخ شهلا که "از سر بی حوصله گی یا ندانستن و آگاهی نداشتن از درون خودش نیست بلکه یک روح است در جسمی اشتباهی..." ازاعتراض میکاییل که " ....يه روز دماغ...يه روز گونه...الان هم که اين عزامونده مد شده عملش می کنن....نکنيد همچين..." تا تجویز رویین که "من خيلی ها را در ايران ديدم که عمل تغيير جنسيت را انجام دادند، اين نوع بيماری هم مانند بيماری های ديگر می باشد و بايد درمان شود...." دیدم نخیر نمی شود خواند و بی تفاوت گذشت. آخر "مد" نیست، با عمل دماغ هم یکی نیست... زندگی گل و بلبل نیست...اخبار تغییر جنسیت در ایران آنچنان تازه نیست، اما بیشتر و بیشتر دارد بر سر زبان ها می افتد. بعد از خواندن کتاب جنسیت گمشده فرخنده آقایی که در سال 1379 چاپ شد، فهمیدم که گفتمان تغییر جنسیت در ایران کم کم داشت شایع می شد. این مسءله در خود جای خوشحالی داره، اما یک مشکل اساسی در این گفتمان من رو آزار می ده: تغییر جنسیت به عنوان راه حلی شرعی، روانشناسانه، و یا طبی برای رفع یکجور "بیماری" و "معضل اجتماعی" مطرح می شه. یعنی در این گفتمان جنسیت در یک قالب دو قطبی تعریف می شه که تنها شکل مشروعش دگر جنس گراییست. گرایش ها در این نحوه برخورد یا طبیعی حساب می شن (که همین اصل طبیعی سازی به تغییر جنسیت مشروعیت می ده) و یا "غیر طبیعی" (که شامل همجنسگرایی و بایسکشوال بودن می شه). این طبیعی و غیر طبیعی سازی (بخونید بیمار سازی) گرایش های جنسی به یک طرف، مقولۀ "در بدن اشتباه بودن" هم به یک طرف! فوکو در کتاب هرکولین باربین درست می گفت که روانشناسی به این ادعا که جنس شامل "حقیقت" ذاتی است نفوذ فرهنگی اش را مستحکم می کنه. این مقوله "در بدن اشتباه حبس شدن" اما بی تاریخ نیست! این کلینیک های "اختلالات جنس گونگی" در امریکا (بخصوص در استنفورد) بودند که با استفاده از کتاب "پدیده ترانسکسوال" هری بنجامین (چاپ 1966) و طی مشاهداتی محدود، این مقوله رو ابداع کردند. تا سال 1980، کاتگوری ترانسکسوال با عنوان هویت به ثبت نرسیده بود. جزوه 1980 مجتمع روانپزشکی آمریکا، ترانسکسوال را به عنوان فردی مبتلا به بیماری جنسی و روانی تعریف کرد. کتاب بنجامین نه تنها منبع اطلاعات کلینیک استنفورد شد، بلکه مراجعین سعی می کردند که معیار های مناسب "زن بودن" و "مرد بودن" بنجامین رو با موفقیت اجرا کنند تا در آزمایشهای تغییر جنسیت قبول شوند. درجه موفقیت مراجعین مشروط بود بر اجرای کامل معیارهای ساختگی "زنانگی و مردانگی حقیقی". به این ترتیب، اجرای مکرر مراجعین (که چاره ای جز تابعیت از تعاریف و مقررات کلینیک ها نداشتند)و مقررات جنس گونگی استنفورد، از روی مناسبات قرار دادی جنس و جنسیت تعریف شده توسط بنجامین، هویت ترانسکسوال را ساختند. پیدا کردن "حقیقت ذاتی" جنس هم به دنباله روی از گفتمان های مدرن دوگانه جنسیت جزو پروژه های این کلینیک ها بود. مقوله "در بدن اشتباه بودن" نه تنها به دوگانگی جنس اتکا داره، بلکه دوگانگی جنسگونگی را هم تحکیم می کنه. حالا هم به نظر می رسه که گفتمان های علمی و دینی در ایران با هم همسو شده اند تا بپردازند به کنترل جنسیت هایی که در ساختار دوگانه جنسیت مدرن نمی گنجند. گیرم که "دو جنسی" های "منحرف" رو بتونن با عمل به راه راست بیارن، با اونهایی که تمایلی به "راست شدن" ندارند چه خواهند کرد؟ وقتش نیست که به جای "غیر طبیعی" شمردن بعضی از جنسیت ها، طبیعی ساختن گفتمانی دگر جنسگرایی را به زیر سؤال بکشیم؟ آخه اونهم خودش تاریخی داره که فراموش شده. اگر این فراموشی تاریخی نبود که خیلی چیزها نمی تونستند بشن "طبیعت"!
پ.ن. راستی آخرش پرشین بلاگ به کل فیلتر شده یا نه؟ اگر آره میشه بگین که من هم سعی کنم رونوشت چند تا بلاگ رو بذارم روی بلاگر؟
------
مثل اینکه بلاگرهم جزو سرویس هایی است که فیلتر شده، پس انگار رونوشت گذاشتن من فایده ای نخواهد داشت.


فیلتر ها

علیرضا دوستار پیشنهاد کرده که متن وبلاگهای مورد علاقه فیلتر شده را دروبلاگهای فیلتر نشده خود بگذاریم. عقیده خوبیست. .امروز عصر من هم این کار رامی کنم. خورشید خانم هم پیشنهاد نامه به مرتضوی داده که متنش روی وبلاگش هست.


Friday, January 07, 2005
پروژه دفاع از حقوق مدنی در آکادمی بیانیه ای را جهت کمک به گروههای دانشجویی عرب صادر کرده و مبلغ پانصد دلار به 4 گروه متقاضی خواهد داد. لینکش اینجاست
http://www.campus-watch.org/article/id/1491


Wednesday, January 05, 2005
چند روزی بود که مشغله ام شده بود نوشتن رءوس مطالب (سیلابس) برای کلاسی که قراره این ترم در دانشگاه ایالتی سانفرانسیسکو درس بدم. کلاس در مورد زنان دنیای عرب و مسلمانه، چیزی که دوست دارم و تدریسش حتمأ تجربه آموزنده ای خواهد بود. اما اولین باره که به جای دستیار استاد بودن خودم به تنهایی باید به یک کلاس بزرگ درس بدم. تشویشم شاید به این هم ربط داره که یک گروه محافظه کار جمهوریخواه آمریکایی داره نسبت به دانشجوها و استادان مسلمان و خاورمیانه ای، بخصوص بچه های فلسطینی دانشگاه پرخاشگری می کنه. امیدوارم که از پس این کلاس بر بیام و مشکلی پیش نیاد. یادمه حدود 13 سال پیش که مینو معلم این کلاس رو درس می داد، رشته ام فیزیولوژی بود، اما از ذوق دیدن چنین کلاسی توش ثبت نام کردم و در کنار درس های "اصلی" ام مطالبش رو خوندم. در واقع این یکی از کلاسهایی بود که باعث شد به کل جهت زندگی ام عوض بشه و به جای پزشکی که از بچگی تو گوشم خونده بودند، در پژوهشهای زنان ادامه تحصیل بدم. جای کفش های مینو معلم رو پر کردن سخته، اما امیدوارم که بتونم تا حدی رو دانشجو ها تاثیر مثبت بگذارم.


صنم یا صمد

Monday, January 03, 2005
در طول تعطیلات یکی از دوستان که به همراه دخترش برای دیدار از خانواده و نوه یکساله به جنوب کالیفرنیا رفته بود از خانمی که در این مدت از دو قناری اش نگهداری می کرد تلفنی خبر می گیرد که یکی از حیوان های زبان بسته که نامش صنم است در بیمارستان پرندگان بستری است. خلاصه مطلب، از آنجایی که بیمارستان در ایام سال نو تعطیل بود قرار شد که من به دیدارپرنده دیگر که نر است وهولیو نام دارد بروم تا به دوستم اطمینان خاطر دهم که عفونتی که صنم را بیمار کرده به هولیو سرایت نکرده است. شب سال نو دم در خانه خانمی که از حدود هشتاد پرنده رنگارنگ و کلی سگ و گربه و خرگوش و موش خرما در خانه اش در قبال پول نقد از صاحبان این حیوانات نگهداری می کند سبز شدم. در حین صحبت درباره صنم متوجه شدم که این خانم به صنم با ضمیر مذکراشاره می کند. گفتم صنم دختر است. گفت که او سالهاست پرنده داری می کند و شک ندارد که صنم نر است! امروز که دوستم به بیمارستان رفت تا صنم را ملاقات کند پس از چهار سال فهمید که صنم نر است و حالا مانده که پرنده را صمد صدا کند و یا صنم! صنمی که ما همه عادت کرده بودیم دختر باشد رفتارهایش را هم به حساب نرم های جنس گونه خودمان دخترانه انگاشته بودیم. پس شاید جودیث باتلر راست می گوید که جنس خود مقوله ای جنس گونه است
(sex is a gendered category)
هولیو هم که از غصه نبودن صنم کنج قفسش کز کرده برایش فرق نمی کند لیلی زن بود یا مرد. او فقط می خواهد که دوستش سالم
برگردد. انشاالله که صنم زودتر از بیمارستان سالم و صحیح بیاید . باقی ماجرا دیگر فرقی نمی کند