وبلاگها

پیر دختر-- قسمت اول

Saturday, July 29, 2006
کلاس اول راهنمایی که بودم، با پروانه و شیدا میز یکی به آخری می نشستیم. هر سه از بلند قدهای کلاس بودیم و عقب کلاس می نشستیم. در آن سال کلاس های خوارزمی راهنمایی را از روی معدل دسته بندی می کردند و معدل های بالا در کلاس یکِ یک بودند و این تقسیم طبقاتی (!!) تا یکِ پنج ادامه داشت. پروانه و من در کلاس یکِ یک بودیم که کلاس خرخوان هایی بود که با معدل بیست به راهنمایی آمده بودند. با هم خیلی رفیق بودیم. کله هردومان بوی قورمه سبزی می داد. هر دو خواهر و برادرهای بزرگتر از خودمان داشتیم که مسئول سیاسی شدن زودرس ما بچه های یازده ساله بودند. مدرسه راهنمایی خوارزمی را به دلیلی که نمی دانم، به دو قسمت کرده بودند. ساختمان اول راهنمایی ها در کوچه رشت بود و ساختمان دوم و سوم راهنمایی ها، چند صد متر بالاتر در کوچه ای موازی با کوچه رشت بود. نداشتن آقا بالاسرهای سن بالاتر که تو را جوجه دبستانی بدانند، باعث شده بود که ما احساس بزرگی مفرطی بهمان دست بدهد و "نهادهای مدنی" (!) خودمان را راه بیندازیم. هر روز عاشورا بود و مدرسه اول راهنمایی خوارزمی در کوچه رشت کربلا. با صداهای ریز و درشت یازده ساله مان روی پله های مدرسه که حیاطی کوچک داشت می ایستادیم و به رهبری من که با صدایی ناخراش نمی دانم چگونه به مقام "رهبری گروه سرود" ارتقا یافته بود "پیش مرگم بهر مرگ آماده ام" را تمرین می کردیم و "زده شعله در چمن" را از حفظ می خواندیم. انقلابی بودنمان به حیاط مدرسه ختم نمی شد. از دبیرستان دخترانه خوارزمی که بالاتر از مدرسه راهنمایی و روی خیابان ولی عصر (پهلوی) بود، "خط" می گرفتیم و همان حوالی روزنامه هم می فروختیم. در همان سال بود که با دختر خاله ام پول هایمان را روی هم ریختیم و از مرد مسن بد اخلاقی که در پاساژ روبروی کوچه رشت، رنگ و وسایل نقاشی برای دانشکده هنرهای تزئینی می فروخت، یک قوطی اسپری رنگ قرمز خریدیم .

قوطی رنگ را یک روز من نگه می داشتم و یک روز دخترخاله ام. اسپری را از دید همه مخفی نگه می داشتیم و یکی از تنها رازهای من و دخترخاله ام همین قوطی اسپری بود. سر اینکه چه کسی طولانی تر نگه داشته دعوایمان می شد و درطول مدتی که اسپری در اختیارمان بود سعی می کردیم حد اکثر استفاده را از آن بکنیم. اولین شعاری که نوشتیم، درست پس از خرید قوطی اسپری رنگ بود و در همان کوچه رشت. در حال نوشتن شعاری به قرمزی خون روی دیوار آجری کهنه ای بودیم که زنی از پنجره خانه اش یک تشت آب روی سرمان خالی کرد. شعارمان نصفه کاره ماند و با ترس و خنده تا دم مدرسه دویدیم و با روپوش هایی خیس سر کلاس ها یمان رفتیم. دیوارهای دور وبر مدرسه و خانه هایمان از دست ما در امان نبودند. آخرین شعاری که با آن قوطی اسپری نوشتم روی دیوار مرمری سفید همسایه مان بود. ذوق زده از اینکه چکه کردن رنگ قرمز شعار را شبیه خون می کند، نوشتم "هفتاد هزار کشته صدها هزار زخمی هرگز مباد سازش هرگر مباد تسلیم!" لذت من از هنر دراماتیکم بیش از چند دقیقه طول نکشید. تازه روپوش مدرسه را درآورده بودم که مادرم با سطل آب گرم و ابر و "ریکا" در دست صدایم کرد. همسایه مان، خانم "ب" کنار مادرم ایستاده بود. "من واقعاً شرمنده ام" گفتن مادرم و "خواهش می کنم، سیما جان مثل دختر خودمه" گفتن خانم "ب" شیر فهمم کرد که خانم "ب" تمام مدت داشته شعارنویسی من را تماشا می کرده. به اطاعت از مادرم از خانم "ب" عذرخواهی کردم و با سری افکنده سطل به دست روبروی اثر هنری ام ایستادم و حالا نساب کی بساب!

پروانه دختری بود لاغر که مثل عصا دراز و باریک بود. کرد بود و بر خلاف خانواده من که هر کس در خانه یک سازی می زد، خانواده اش یکپارچه چپی بودند. من به پیروی از خواهرم که از من پنج سال بزرگتر است، شیفته فداییان خلق بودم. پروانه و من با هم "تاریخ دنیای قدیم" را می خواندیم و در راه خانه به زن جوانی که معلوم بود تازه از خارج آمده و سر خیابان روزنامه "رنجبر" می فروخت و با صدایی پر ناز می گفت: "رنجبر" متلک می انداختیم و می گفتیم "نه تو رو خدا تو رنج نبر!" شدیداً سنگدل بودیم و "لوس بازی" در کارمان نبود. به بچه "سوسول" های کلاسمان می خندیدیم و عاشق شدن را گناهی کبیره و ژست بورژوازی می دانستیم. آنموقع هنوز شعبه های اکثریت و اقلیت جدا نشده بودند و من و پروانه با همراهی دو سه نفر دیگر در کلاسمان پیشگام خودمان را درست کردیم. آن سال، از کلاس بیرون شدن ها به دلیل شلوغ کردن مدرسه شروع شد. یک بار در اثر اشتباه استراتژیک من، موشک حامل اطلاعات محرمانه تعطیل کردن زنگ بعد برای تظاهرات در حیاط، به جای اینکه به دست شادی برسد، جلوی پای معلم جوان و قرتی ریاضی مان افتاد و برای اولین بار پس از سال ها بچه مثبت بودن، از کلاس اخراج شدم و به دفتر مدرسه رفتم. سر کلاس زبان انگلیسی به جای انگلیسی حرف زدن به معلم مان که اصرار داشت "اِمریکا" نگوییم و "آمریکا" بگوییم، سرود "برخیز ای داغ لعنت خورده، دنیای فقر و بردگی..." می خواندیم و معلم بیچاره هم که از پسمان بر نمی آمد می گذاشت کارمان را بکنیم. آنسال، به دلیل فعالیت های "چریکی"، معدلم در آخر سال به طرز فجیعی پایین افتاد.

از بین همه کلاس ها، فقط از یک معلم حساب می بردم. خانم "ص" که معلم حرفه و فن بود وحدوداً چهل سال داشت. خیلی ساده لباس می پوشید و شایعه بود که ازدواج نکرده. در مسخره کردن های بچه گانه مان به او "پیر دختر" می گفتیم و از اینکه در آن سن و سال ازدواج نکرده تعجب می کردیم. بر خلاف معلم ریاضی مان که با شلوار جین تنگ و کفش های پاشنه بلند سر کلاس می آمد و در فرهنگ زبان ما پیشگام ها "خرده بورژوای پیشرفته" و "جیره خوار امپریالیسم" بود، دلیلی طبقاتی برای مسخره کردن خانم "ص" نداشتیم. فقط "پیر دختر" بودنش بود که آزارمان می داد. من و پروانه، معلم ریاضی مان را از بالای پله ها نگاه می کردیم و با صدای تلق و تولوق کفش هایش و تکان موهای بلندش روی کمرش، با صدایی پر عشوه و موزون، آهسته می خواندیم "یک دو پری جون بجنبون! چپ راست پری جون بجنبون!" و هرهر می خندیدیم و با غش و ریسه سر کلاس می رفتیم. اما با دیدن خانم "ص" مثل تیر می دویدیم سر کلاس و با ترس خبر آمدن "پیر دختر" بداخلاق را اعلام می کردیم.
---------
این را گوش کنید تا قسمت دوم قصه.
شعر را فروغ فرخزاد نوشته و خوانده. لینک از ایرانین است.