وبلاگها

عاشورا و دعوا

Thursday, February 09, 2006
امروز با مادرم صحبت کردم. یک هفته بود که برای ایام عاشورا به خانه افتخار خانم رفته بود برای سفره و عزاداری. افتخار خانم که یادتان هست؟ همان که باعث شد مادرم مسلمان شود و من را کورتاژ نکند و تا زمانی که بزرگ و گمراه نشده بودم معتقد بود که جدش، سید و اولاد پیغمبر من را از غرق شدن نجات داد و به همین خاطر هم من را "نظر کرده امام ها" می دانست. القصه، من که چند روز بود نگران مادرم بودم، پس از پرس و جو فهمیدم که مادرم که سر پیری برایش رفتن و برگشتن راه دور مشکل است، تصمیم گرفته یک هفته کامل را پیش دوست قدیمی اش بماند و با هم برای امام حسین و یارانش عزاداری کنند. حالا هم که از جو سفره و قرآن خوانی آمده بود باز بند کرده بود که "دختر حد اقل نماز بخوان!" خلاصه همان آش و همان کاسه همیشگی.
تنها خاطره ای که از این عزاداری/مهمانی های تاسوعا/عاشورای افتخار خانوم دارم، این است که افتخار خانم دختران خودش (فقط دختر دارد) و بچه های دیگر مثل خواهر من که در آن زمان 7-8 سال بیشتر نداشت را با یک طناب مثل صف به هم بسته بود و به پیشانی شان گِل زده بود. یکی هم که سرتا پا قرمز پوشیده بود این ها را با طناب اینور و آنور می کشید. بچه ها هم که از این بازی بدشان نمی آمد، در بین فریاد و خنده می خواندند: "عمر عمرو... سگ پدرو... عمر نگو بلا بگو، سنگ در خلا بگو!" من که دو سه سال بیش نداشتم از اینکه خواهرم را اینور و آنور می کشند کلی ترسیده بودم و بدو بدو رفتم که او را بیرون بکشم. مادرم من را گرفت و گفت: "نترس! الکیه! بازی می کنند..." از من داد و گریه که ولش کنید و از خواهرم هم خنده و عمر-عمرو سگ پدرو کردن! بعدها فهمیدم که آنها مثلاً طفلان مسلم بودند. دیگر وقتی بزرگتر شدم مادرم من را سفره نمی برد و بعد از انقلاب هم که تا مدت زیادی این سفره رفتن ها را تعطیل کرده بود.
وقتی این نوشته مهدی ساده تر از آب را دیدم یاد آنروزها افتادم. بعد که دیدم کسانی که آتش می زنند می خواهند به خیال خودشان حسین وار عمل کنند، یاد شعری که بچه برادر "م" وقتی که 5-6 ساله بود می خواند افتادم. والله نه قصد توهین به مقدسات کسی را دارم و نه می خواهم امام حسین دوباره به کمرم بزند! اما فکر می کنم در این شرایط که ایران در معرض حمله گرگ هایی مثل کاندولیزا رایس که می گوید ایران به خشونت و عصبانیت در پاسخ به کارتون ها دامن می زند قرار گرفته، باید به این آقایان سفارت گیر که احساس امام حسین بودن بهشان دست داده، همین شعر برادرزاده "م" را تقدیم کنم:

"حوسین جان، حوسین جان... تو که لشگر نداشتی، چه وقت دعوا داشتی؟"


این هم در جواب آخرین خط اشعار حماسی (و زیبایی) که مهدی نقل کرده:
"ایرانی/ حوسین وای سسی/ ی-خیلماسین بالا؟"