|
وبلاگها
|
تقدس و آزادی بیانFriday, February 03, 2006
سالها پیش که در سازمان زنان سانفرانسیسکو بر علیه تجاوز کار می کردم و نطق کردن در مورد خشونت، کار روزانه ام بود، یقه دو طفل معصوم را گرفتم و کلی به قول آمریکایی ها بهشان "هارد تایم" دادم. جریان از این قرار بود که یک روز سوار مترو بودم و راهی ِ صحبت کردن در مورد خشونت و تجاوز برای دانشجویان دانشگاه ایالتی سانفرانسیسکو. بدترین ساعت ممکن سوار قطار شده بودم، چون دبیرستانها در همان ساعت تعطیل می شدند و همه در همان ساعت ها قطار سواریشان می گرفت. چند دقیقه از سوار شدنم و نشستنم روی صندلی نگذشته بود که خیل دانش آموزان دبیرستانی، قطار را به قوطی ساردین تبدیل کرد. دو دختر تین ایجر بالای سرم ایستادند و با آن شور و شوق تین ایجری شان شروع کردند به تند و تند و با صدای بلند در مورد همکلاسی ها و معلمانشان غیبت کردن. در وسط هر جمله که می گفتند، وقتی می خواستند بگویند فلانی ضایع است، می گفتند: "He's so gay!" وقتی می خواستند بگویند فلان چیز چقدر بد و مسخره است می گفتند: "That's so gay!" من نشسته بودم و سرم در کتابم بود، اما صدای بلند این دو دختر جوان باعث می شد که یک خط را بیست بار بخوانم. آخر سر پس از شنیدن جمله "هیز سو گی!" برای صدمین بار در عرض 10 دقیقه مکالمه این دو دختر جوان، برگشتم، رو به آنها کردم و گفتم: "من گی هستم!" صدای این دو دختر یکباره قطع شد و یکیشون گفت: "ببخشید؟" گفتم: "من گی هستم و هربار که تو می گویی فلان چیزِ بد «گی است» یا فلانی که دوستش نداری «ایز سو گی» داری به من توهین می کنی، چون انگار فکر می کنی که گی بودن چیز بدی است! من تو را نمی شناسم و تو هم من را نمی شناسی، اما چرا هربار که می خواهی کسی را تحقیر کنی، او را گی خطاب می کنی؟" یکی از دخترها که کمی گستاخ تر از دیگری بود، یکی از ابروهایش را بالا انداخت، یک دستش را به کمرش زد و با تکان دادن گردنش از یکسو به سوی دیگر به من گفت: "این مملکت آزاد است و من هرچیزی بخواهم می گویم." به او که می توانست خواهر کوچک من باشد نگاه کردم و گفتم، " باشه. عادلانه است. اما یک سوالی دارم. تو متیو شپارد را می شناسی؟" گفت: "نه!" گفتم "متیو شپارد پسر 22 ساله ای بود که همین چند ماه پیش دو پسر هم سن و سالش او را به حصار بستند، شکنجه دادند و تا می خورد زدند. متیو مُرد. می دانی چرا زدندش؟" گفت: "نه." گفتم: "چون گی بود. همین". هردو دختر ساکت شده بودند. گفتم: "هربار که تو می خواهی بگی از کسی متنفری، می گویی او گی است، داری تنفر بر علیه متیو شپاردها را اوکی می کنی. اینطورفکر نمی کنی؟" دختر دیگر که کمی هول شده بود گفت "ما منظورمان شما نبودید..." گفتم "مهم نیست منظورتان کیست. مهم نیست که من گی باشم یا نباشم. همینکه می گویی فلانی که در دید تو منفور است چقدر گی است داری به چنین خشونت هایی مشروعیت می دی." دخترهای بی نوا کمی ساکت شدند بعد معذرت خواهی کردند، گفتند که دیگر چنین چیزی را نمی گویند (باورش سخت است) و رفتند ته قطار. مرد جوانی که پشت سرم نشسته بود زد روی شانه ام و گفت :من گی هستم و داشتم حرص می خوردم ولی چیزی نمی توانستم بگم. ممنون." نگاهش کردم و چیزی نگفتم. دیدم چقدر این "احترام به آزادی بیان" مسخره شده که وقتی کسی دارد جلوی چشمت به تو توهین می کند باید بنشینی و چیزی نگویی تا مثل یک شهروند خوب و دیسیپلین شده و متمدن، حقوق "آزادی بیان" دیگران را رعایت کرده باشی. اما همه مان هم می دانیم که این "حقوق" چقدر حد و حدود دارد. همه مان می دانیم که آزادی بیان تا چه حد توهم است. ------------------------------------------------------- حرف از آزادی بیان آمد، گفتم دو کلمه هم در مورد این کارتون های جنجال آمیز بگویم. کاریکاتورها را از سایت ایرانین--مرجع و معبد من، زاده ذهن خلاق حضرت جهانشاه جاوید (ددخ)-- دیدم. جهانشاه بالای لینک این کارتون ها نوشته: "قسم می خورم محمد هم می خندید." رفتم ببینم این کاریکاتورها چی هستند که محمد را با آن جدی بودنش می خنداندند، دیدم من را نخنداندند. شاید نوع طنز اروپایی به ذائقه من خوش نمی آید، اما خب خنده ام نگرفت خدا شاهده.... کدام خدا؟ آنش بماند. نمی خواهم به جهانشاه بدبخت گیر بدهم، چون اصلاً او این وسط بی گناه است و نه کارتون را او کشیده و نه تظاهراتی بر علیه کاریکاتورها راه انداخته. اما استفاده از شعار سایت ایرانین اینجا به نظرم بجا آمد، چرا که خیلی از بحث های مخالفان این کاریکاتورها، به اینجا کشیده شده که با مقدسات (در این مورد، حضرت محمد) نمی شود در افتاد. شعاری که بالای سایت محبوب من، ایرانین نقش بسته، این است: "هیچ چیز مقدس نیست". خب من هم می گویم موافقم. نیست. اما تا وقتی که معنای "تقدس" را به مذاهب محدود نکنیم. من فکر می کنم که مقوله هایی مثل "آزادی" و "دموکراسی" و "سکولاریسم" در دنیای امروزی ما شکل تقدس به خود گرفته اند. یعنی سکولاریسم در خود به مذهب تبدیل شده و بعضی از حامیان آن تا حد بنیادگرایی هم می روند. جالبی مسئله، تعدد مفاهیم "آزادی" و تقدس آن است. همین "تقدس" آزادی است که باعث می شود جنگی مثل جنگ عراق مشروعیت بگیرد. هزاران آدم در راه منافع اقتصادی و ژئوپولیتیکی کشته می شوند.... به چه نامی؟ به نام "آزادی". نمی گویم "آزادی" بد است. اما "آزادی" مثل هرچیز دیگری مقوله ایست تاریخی که بر حسب گفتمان های موجود زمان خودش معانی متفاوتی می گیرد. من تنم می لرزد وقتی بوش می گوید "آزادی ایران". چرا؟ چون برای من این "آزادی" بوی مرگ می دهد. چطوراست که من به "آزادی" نه می گویم؟ چون این آزادی را در زمینه اش می سنجم و نه به عنوان بک مقوله فراتاریخی و ابسترکت... و این کارتون ها هم در مقطعی از تاریخ و در مکانی چاپ شده اند که جو ضد اسلام و مسلمانان باعث شده که مهاجران مسلمان مورد تبعیض و تنفر جوامعی که در آن زندگی می کنند قرار بگیرند. با برخورد سران کشورهای عربی کاری ندارم، چون آن هم احمقانه است و مسئله را به دعواهای ناسیونالیستی تبدیل می کند. آنچه که برای من مهم است این است که در آخر چنین کارتون هایی، مثل فیلم اوریانتالیستی "تسلیم" تئو ون گو باعث خشونت های کمیونی شود. برای من تقدس محمد و مسیح نیست که مطرح است. همین چندی پیش بود که کلی به این ویدیو خندیدم... چرا به ویدیوی تمسخرآمیز در مورد مسیح می خندم و در مورد کارتون های محمد حس خوبی ندارم؟ به این دلیل که جنگی که در حال حاضر به اسم "جنگ علیه ترور" در جریان است جدا از بنیادگرایی مسیحی که خود را زیر شعارهای سکولار آزادی و دموکراسی پنهان کرده نیست. چرا که گفتمان موجود در جنگ حاضر بی شباهت به جنگهای مذهبی نیست... اگر این کارتون ها در مکانی دیگر چاپ می شد شاید معنایی متفاوت داشت، اما نمی شود تکثیر این کارتون ها و عواقب آنها را از زمینه ملی و فراملی آنها جدا کرد. همانطور که نمی شود گفتمان های نئولیبرالی همچون "آزادی" و "دموکراسی" را از استعمار نو که شاهدش هستیم جداکرد. نمی شود تحت نام "آزادی بیان" خشونتی که این کارتون ها در سطح ملی و فراملی به همراه دارند را نادیده گرفت. همین الان دوستی تلفنی می گفت که همکارش با چه عصبانیتی در مورد مسلمانها حرف می زده و همه مسلمانها را به عقب افتادگی متهم کرده است.... حالا آدم هر چقدر هم مذهبی نباشد چون می داند که خاورمیانه در گفتمانهای اورینتالیستی به مذهب (اسلام) تقلیل داده می شود، حس می کند که این اتهامات و خشونت کلامی متوجه او هم هست. دست آخر بنیادگرایی مذهبی، تصویر آیینه ای بنیادگرایی سکولار است. حالا خشونتش چه به اسم آزادی بیان باشد چه به اسم محمد ، چه به اسم مسیح، چه به اسم شیوا، چه به اسم موسی. ------------------------------------ گمان می کنم با این حساب من هم پیرو مکتب مارکسیسم اسلامگرا و نسبی گرای رادیکال علیرضایی هستم! ----------------------------------- حالا من گی هستم یا نه؟ خدا می داند. کدام خدا؟ آنش بماند! پ.ن. از آنجایی که یک نفر بند کرده و در کامنت ها می گوید که من در مورد آمریکا دروغ می گویم، همینجا اعلام می کنم که بنده نه دلیلی برای دروغ گفتن دارم نه چیزی را که بر خیلی ها پوشیده باشد بیان می کنم. ضد امریکا هم نیستم. اگر چیزهایی که می گفتم حقیقت نداشت که این همه سازمانهای دفاع از حقوق خاورمیانه ای ها در امریکا پس از 11 سپتامبر درست نمی شد. نمونه اش هم همین هم ولایتی خودمان. این همه کامنت های این مدلی من را به یاد این خبر انداخت. دولت امریکا بودجه هنگفتی را قرار است صرف این کند که کمپانی هایی را استخدام کند تا در رسانه های خارجی پروپاگاندای طرفدار امریکایی بگذارند. یکی از دوستان می گفت که افرادی را استخدام می کنند تا بروند در وبلاگها و کامنت بگذارند. وبلاگ ناچیز بنده که ارزش چنین پول خرج کردن هایی را ندارد، اما نمی دانم چرا رگ ایرانی الاصل دائی جان ناپلئونی ام گل کرد و گفتم نکند.... زبانم لال! -------------------------------------- پ.ن.ن. در ضمن با تذکر سیبیل عزیز، فمینیست را هم به لیست گرایش های بنده اضافه کنید تا کامیون صدا کنم. |
|
<< Home