وبلاگها

دختر من

Tuesday, August 01, 2006
دیروز حالم خیلی گرفته بود. حاجیه خانم واشنگتن برایم چت زد که چطوری؟ دید حالم گرفته است، گفت می یام ببینمت. خلاصه با یک جعبه گنده شیرینی اومد و من را کلی شرمنده کرد چون من اولین بار که برای مصاحبه خونه حاج آقا واشنگتن و حاجیه خانم رفتم دست خالی رفتم. خلاصه با حاجیه خانم کلی مشکلات دنیای لامروت رو حل کردیم و من هم سعی کردم سه سوت زرشک پلو ومرغ درست کنم که خب چون ظرف و ظروف دیوید برای آشپزی مناسب نیست ته دیگم چسبید (آشپز نمی تونه برقصه می گه قابلمه کجه!) خلاصه در همین احوال بودیم و نهار خوردنمان تمام شده بود و مشغول بازی بیلیارد و حرف زدن در مورد فرهنگ بچه معروف های تهران و "بیل زدن" شان بودیم که حاج آقا واشنگتن زنگ زد به حاج خانم و خبر قطعنامه شورای امنیت را داد. من هم که کلی دست پاچه شده بودم در حالی که حاجی خانم داشت خبر را به من اعلام می کرد، به جای زیر کتری، زیر برنج را روشن کردم. داشتیم اخبار مربوطه را با فحش دادن به عالم و آدم روی صفحه کامپیوتر می خواندیم که بوی سوخته بلند شد و دیدیم که ای دل غافل... برنج کاملاً سوخته. دیگر از اینکه موقع رساندن حاجیه خانم به خانه شان شمع ها را هم روشن گذاشتم نگویم که برای بار دوم در عرض یکی دو هفته پیش شانس آورده ام که خانه نسوخته. البته شمع ها بزرگند و حالا حالاها جا دارند تا آب شوند ولی خب کار یکبار اتفاق می افتد. خلاصه در این استرسی که هوش و حواس برایم نگذاشته، حاجی خانم سر من را با بازی بیلیارد گرم کرد و گفت بیارعکس این گربه ات را ببینیم. اتفاقاً دیدن ویدئوی سپید --که گوش شیطان کر، حالش از قبل خیلی بهتر است- کلی به بهتر شدن حال گرفته ام کمک کرد. البته قضیه سوسک سیاه و بچه اش شده، اما خب گربه سیاه ما در دنیا همتا ندارد و دیدن قیافه قمبلی اش به بهتر شدن روز من کمک می کند. اینجا و اینجا دخترسوسک سیاه من را ببینید.