|
وبلاگها
|
تلخ و شیرینWednesday, June 29, 2005
دیروز منتظر یکی دو تا از دوستان بودم که بریم شام بیرون و یک جشن کوچکی بگیریم. فکر کردم قبل از رسیدن بقیه، به گلهای حیاط و ایوانم یک آب اساسی بدم و کمی بهشون برسم. با شلنگ به جان گلها افتاده بودم که از زیرزمین خانه ام کلی سر و صدا آمد. گفتم شاید بچه مچه ها دارند دور و بر ساختمان بازی می کنند. در همین حین همسایه ام دوان دوان آمد تو حیاط و از همان پایین داد زد: "دو تا دختر ندیدی که بیان اینجا" گفتم نه، چطور؟" گفت که به یک زن حمله کرده اند و کیفش را زده اند. یکهو انگار دوزاریم تازه افتاده باشد، گفتم که چند دقیقه پیش از پایین خانه ام صدایی آمده. مرد همسایه گفت: "می ری نگاه کنی؟" بعد خودش دوید به طرف خیابان. من هم با کمی ترس و کمی شجاعت رفتم به دالان زیر ایوانم که کنار زیرزمین است نگاهی بیندازم. دروغ چرا، من از زیر زمین تاریک خانه ام که صد و خورده ای سال عمر دارد و به دلیل قدیمی بودنش خیلی دوستش دارم، مثل سگ می ترسم. اما زیر زمین قفل است و مطمئن بودم که کسی آنجا نیست. اما کنار زیر زمین که درست زیر ایوان است، دالان تاریکی است که سپید (گربه سیاهم) که خیلی ترسوست، اگر غریبه ببیند آنجا قایم می شود، چون رنگ سیاهش در آن تاریکی اصلاً دیده نمی شود . چشمهام داشت به تاریکی عادت می کرد که بلوز سفید آدمی که سعی کرده بود در گوشه دالان پنهان شود را دیدم. از ترس اینکه شاید اسلحه داشته باشد به آرامی عقب عقب بیرون آمدم و دویدم به حیاط. همسایه ام سوار ماشینش بود و داشت حرکت می کرد که برود دو دزد فراری را پیدا کند. بلند صدایش کردم و با دست اشاره کردم که بیاید. او و دو مرد دیگرهمسایه و زنی که بهش حمله شده بود دوان دوان آمدند و به دنبال من به طرف دالان تاریک راه افتادند. چشمهایشان که به تاریکی عادت کرد، آن بلوز سفید را دیدند. دختری که قایم شده بود برگشت و چون راه دیگری نداشت آرام آمد بیرون و کیف سیاه زن را به سوی او دراز کرد و گفت: "بگیر و بگذار بروم". زن جوان که هنوز از ترس می لرزید گفت: "چرا اینکار را کردید؟" دوستت کو؟ چرا من را کتک زدید؟" دختر که نوجوانی بیش نبود گفت :" من نزدمت. آن یکی زد. من کیفت را گرفتم. حالا بذار برم." وقتی که دید 3 مرد جلویش را گرفته اند با چابکی پا به فرار گذاشت، اما زیاد نتوانست دور شود. سه مرد همسایه گرفتندش و او هم با تقلا تلفن دستی اش را در آورد و به مادرش زنگ زد و گفت که سه مرد گنده او را گرفته اند و به مادرش گفت که فوراً خودش را برساند. از زن جوان پرسیدم، " آمبولانس می خواهی؟" گفت نه. گفت حالش خوب است و فقط ترسیده. برایش یک لیوان آب آوردم و از دختر که زورش به مردی که او را محکم گرفته بود نمی رسید پرسیدم که او هم آب می خواهد؟ گفت: "نه فقط به مادرم بگو بیاید". در همین حین چهار فقره ماشین پلیس با بوق و چراغ رسیدند و در یک چشم به هم زدن به دختر دست بند زدند. داشتم شماره مادر دختر را یادداشت می کردم که پلیس سرم داد کشید که نمی توانم با فرد مظنون حرف بزنم و نگذاشت که شماره مادرش را بگیرم. دردسرتان ندهم تولد بنده تبدیل شد به یک فیلم پلیسی. دختر چهارده ساله را سوار ماشین پلیس کردند و بردند ( خوشبختانه مادرش آخر سر آمد). زن جوان هم کیف و گردنبند پاره شده اش را گرفت و پس از این که کمی حالش سر جا آمد و کمی با ما درد دل کرد، با پلیس رفت اداره پلیس که گزارش بنویسند. بیچاره دانشجوی وکالت است و تابستان را آمده برکلی که در اداره دفاع عموم انترن باشد و تجربه کسب کند! یعنی کارش دفاع از افرادی مثل همین دختر است که کیفش را زد. مرتب تکرار می کرد،" آخر چرا من؟ من که در اداره دفاع عمومی کار می کنم." همسایه ها هم ساعتها در مورد این ماجرا با آب و تاب برای هم تعریف می کردند که کجا بودند و چه دیدند. اما پلیس ها دقیقاً سه ساعت ماندند و با اسلحه های از غلاف در آورده، داخل خانه و اطراف آن را گشتند، مبادا نفر دوم جایی پنهان شده باشد . از من و همسایه هایم هم شهادت نامه با جزئیات کلمه به کلمه گرفتند و دوستان من هم که وسط این ماجرا رسیده بودند هاج و واج و گشنه نشسته بودند که کار پلیس با من تمام شود! پلیس زنی هم که داشت از من سوال می کرد تولدم را تبریک گفت و ساعت 9 شب ما را ول کرد که برویم! خلاصه که روز هیجان انگیزی بود! وقتی که از شام برگشتم و دیرتر وقتی داشت خوابم می برد، یکهو یادم افتاد که پلیس همانطور که باید حق مجرم را موقع دستبند زدن برایش بخواند، نخواند. یادم افتاد که ای داد بیداد، چرا به فکرم نرسید که به دختر مجرم بگویم که به پلیس بگوید "من می خواهم از حق سکوتم استفاده کنم و وکیل می خواهم." ساعتها برای اینکه چرا چیزهایی مهم مثل این در مواقعی که باید یادم باشد، در هیجان ماجرا از سرم می پرد به خودم فحش دادم. فکر اینکه این دختر بی تجربه که حتی بلد نبود درست پنهان شود و مثل کبک پشتش را به بیرون کرده بود و قایم شده بود و فکر می کرد که دیگران هم او را نمی بینند، چطور در زندان کار کشته خواهد شد، نگذاشت که ساعتها خوابم ببرد. فکر اینکه این کار ِ پر از خشونت او در روز روشن شاید مربوط به مراسم وارد شدن او به گَنگ (دسته های "مجرمان" که برای بعضی ازجوانها جذابیت دارد) بوده غمگینم کرد (دزدی اش از روی فقر نبود، چون تلفن دستی داشت و به لباس پوشیدنش نمی خورد که پول نداشته باشد). عصر، وقتی از پلیس پرسیدم که سر دختر چهارده ساله چه بلایی می آید، گفت چون جرمش سنگین است، احتمال به زندان رفتنش زیاد است. با این فکر که من هم در دستگیری او سهم داشتم غمگین تر شدم. با این فکر که زن جوانی که بهش حمله کرده بودند می گفت دیگر نمی خواهد وکیل دفاع عمومی بشود دلم گرفت. امروز صبح که بیدار شدم، دیدم سرویس اینترنتم دوباره کار می کند (دو روز بود از کافی شاپ به اینترنت دسترسی داشتم). وقتی کامنت های دوستان مهربان را دیدم، حالم از دیشب خیلی بهتر شد. ممنون :-) اما خبری خوش: حکم اعدام لیلا مافی لغو شد. دست همه زنان دست اندرکار در ایران، بخصوص وکیلش، شادی صدر درد نکند. خبری مهم: یکی از دوستان خانوادگی فرشید فرجی خبر داد که مجلس ایران بطور رسمی به دنبال پرونده فرشید است. خانواده اش خواسته که تا اطلاع ثانوی دست نگاه داریم تا اینکه خانواده تصمیم بگیرد می خواهند در سطح بین المللی سر و صدا کنیم یا نه. این هم موسیقی مناسب امروز.
|
|
<< Home