وبلاگها

سپیدِ سیاه

Friday, February 10, 2006

سپید با اون شکم گنده، جثه کوچک و زبان همیشه بیرونش، پس از زل زدن با چشمهای معصومش، خودش را در دلمان جا کرد و کم کم از گوشه حیاط آمد دم در و بعد داخل خانه و شد گربه اهلی. سپید مهربان از آدمها خیلی می ترسید ( حالا بهتر شده، اما هنوز هم می ترسد). فقط به من و "م" عادت دارد و وقتی خانه است حتماً باید بغل باشد و بازی کند. عاشق سیم است و ساعتها می تواند با یک سیم بازی کند. وقتی به برکلی نقل مکان کردیم، از ترس کارگرانی که داشتند شاخ و برگ درخت کنار خانه را اره می کردند، به مدت سه هفته گم شد و پس از تلاش های ما برای پیدا کردنش، خودش یکروز برگشت و از پشت برگها میو میو کنان ما را صدا زد و وقتی مطمئن شد غریبه دور و برها نیست آمد و سرتا پای خانه را بو کرد و کم کم به خانه تازه اش و گربه های همسایه عادت کرد و بین خانه من و "م" که کنار هم بود می رفت و می آمد. دفعه پیش که رفتم برکلی، اول کمی بهم اخم کرد که یعنی چرا من را گذاشتی رفتی و بعد از دو دقیقه آشتی کرد و از بغلم پایین نمی آمد و خودش را برایم لوس می کرد که بیشتر شکم قلمبه اش را ناز کنم..
امروز سپید را در بیمارستان حیوانات بستری کرده اند و بهش سرم وصل است. "م" با صدای گرفته می گفت که سپید چاق و چله، حالا که شکمش تو رفته، شده مثل پر کاه. جواب آزمایش خون فردا می آید، اما اکس ری ها چیزی نشان نداده. آدمها در امریکا بدون بیمه اگر مریض شوند بیچاره می شوند، اما حیوانها هم کم خرج نیستند. "م" فقط 1400 دلار پول بستری کردن و عکس و آزمایش را داده و تازه معلوم نیست چقدر دیگر باید بدهیم برای درمان پس از تشخیص. راه دیگری هم نیست. وقتی که آدم به گربه اش عادت می کند می شود مثل یک عضو خانواده و نمی شود در چنین اوضاعی خرج نکند. خوشبختانه برایش بیمه حیوانات اهلی گرفته بودیم (بله در امریکا با این فرهنگ بیمه، برای حیوانات هم می شود بیمه خرید!) و اگر شانس بیاوریم مقداری از خرج بیمارستان را می دهند، اما این اولین بار است که کار به بستری کردن کشیده و نمی دانم چقدر دیگر خرج دارد و این شرکت بیمه تا چه حد بهمان پول پس خواهد داد. فکر کنم تا مدتی باید گرسنگی کشید...
امروز با وجود تولد دو عزیز راه دور، روز بدی بود. امیدوارم سپید زودتر خوب شود .... می خواهم از مسائل شخصی بگذرم و چیزی بنویسم که برای خواننده خواندنی باشد، اما اصلاً حال و حوصله اش نیست. یادمه تا دو سالی پس از انقلاب، انشاهایم را با یک جمله شروع می کردم: "پس از قیام پر شکوه خلق ایران در 22 بهمن 1357...." و بعدش سر ورقه انشا می نشستم و فکر می کردم دیگر چه بنویسم. الان هم همین حس را دارم. چیزی برای نوشتن ندارم.