امروز روز تولدمه. 7 تیر 1347 روزیه که به دنیا اومدم و شناسنامه صورتی ام با عکس شیر و خورشید و تاج هم اینو می گفت. امریکا که اومدم دیدم روز تولدم روی مدارک مهاجرتم یک بیست روزی تفاوت داره... آخه خواهرم که مدارکم را در امریکا پر کرده بود نتونسته بود 7 تیر را به ماه میلادی برگردونه و یه حدسی تو هوا زده بود. خلاصه گواهینامه ام از تولدم عقب افتاده. شناسنامه قرمزی که با آرم الله گرفتم تا بتونم پاسپورتم را تجدید کنم ،به دلیلی نامعلوم می گه 6 تیر (آخه شاید هفت تیر نحس بوده و خواستن بگن 6+1 که دیگه همون 6 مونده!) خلاصه چون از قدیم بهم گفتن هفت تیر متولد شدم و چون خوارزمی که بسته شد من به دبیرستان شهدای هفت تیر (همون آذر قدیم، تو خیابون کریمخان) رفتم، با کمال گیجی و بحران هویت، امروز را روز تولدم اعلام می کنم. یکی ازبهترین خاطره های روز تولدم هم این بود که کوچیک که بودم به جای عروسک یک توپ فوتبال چرمی سیاه و سفید از یکی از فامیلامون هدیه گرفتم. توپه رو تا جایی که می خورد لگد زدم تا اینکه دیگه نمی شد تو کوچه با پسر های محلمون گل کوچیک بازی کرد و اسکیت بورد سواری کرد. رفتم تو باشگاه حجاب با توپ های تاچیکارا و تیم دخترانه والیبال بازی کردم. خداییش روزهای خوبی بود.
ببخشید که این خودمرکزی وبلاگی دامنگیر من هم شده و تو این هیر و بیری در مورد خاطرات ناقابلم می نویسم. اما خب در بین انتخابات و پتیشن نوشتن و این حرفها، باید به زندگی ادامه داد، نه؟ حالا اگر کسی فکر می کنه که نوشتن در مورد فستیوال همجنسگرایان درست بعد از انتخابات غلطه و برام ایمیل می کنه و می گه که گذاشتن عکسها بیجا بوده، شاید باید تقصیر این تاریخ تولد تکه تکه شده ام بیندازم که هستی و دید من رو به زندگی تکه تکه و چند بعدی کرده! آخه زندگی تکه تکه ام بهم یاد داده که مسائل را مرتبط به هم ببینم و یک مسئله رو به خاطر اولویت مسئله دیگر به بعد موکول نکنم. خیلی از ما زن ها این تجربه رو موقع انقلاب و فعالیت سیاسی داشته ایم، نه؟ یاد گرفتیم که نمی شه اول انقلاب کرد بعد از حقوق زن حرف زد!
بگذریم. برم کمی پیاده روی و به یکسالی که گذشت فکر کنم.
<< Home