وبلاگها

فصلی دیگر

Saturday, October 14, 2006
می خواستم خداحافظی کنم و نامه تشکر و شکایت از دلتنگی و این حرف ها بنویسم که دیدم بهتر است دراما کوئین بازی در نیاورم و فقط همین را بگویم که تا مدتی وبلاگ نخواهم نوشت و نخواهم خواند. می دانم که پیش آمده که وبلاگنویسی گفته نمی نویسد ولی دوام نیاورده و برگشته، به همین جهت هم نمی گویم دیگر نخواهم نوشت. می دانم روزی دوباره وبلاگ خواهم نوشت. برگردمه. گلجاقام. آی ویل ریترن. ولوره. حالا کی اش را نمی دانم. ممنون از اینکه تا این مدت همراهی کردید. بدرود.




Bush Speech (Edited)

Sunday, October 08, 2006
برای دوستی که می گفت دلش یک خنده سیر می خواهد.


ربط چادر به برقرار کردن رابطه

Saturday, October 07, 2006
جالب نیست که "دیده شدن و ندیدن" چه بحران هایی را ایجاد می کند؟ مردی که نمی بیند، اما دیده می شود. دژوو؟ ترس از آنچه که استعمارگر اجازه دیدنش را ندارد؟ ترس از اینکه استعمارشده او را می بیند اما او نمی بیند آنچه را که تمایل غلبه بر آن دارد؟ جالب نیست که علنی بودن در فضای عمومی، شرط خارج سازی و وارد کردن می شود؟ جالب نیست که دیده شدن می شود شرط راه یافتن زنان به فضای سیاسی و فرهنگی؟ جالب نیست که همین تمایل به دیدن هم وسیله ای می شود برای نظارت و کنترل، هم وسیله ای برای شی سازی دیده شده و هم وسیله ای برای سوژه شدن او/دیده شده در فضای مدنی؟ جالب نیست که جایی دیگر همین حجاب وسیله ای می شود برای راه بافتن به فضای فرهنگی و سیاسی؟ بگذریم. آقای استرا زنان مسلمان را بدون حجاب می خواهد ببیند تا بتواند "ارتباط" برقرار کند. یعنی مشکل چند-فرهنگی بودن و عدم ارتباط مردم در انگلیس همین چادر است؟ یعنی چراغ های رابطه را چادرهای زنان مسلمان تاریک کرده اند؟ خب خدا را شکر که منبع مشکل شکست چندفرهنگی بودن انگلیس هم کشف شد.
------------------------
این ربطی ندارد.


دیوارتان کوتاه است؟ برایتان دیوار می سازیم!

Thursday, October 05, 2006
دیواری کوتاه تر از دیوار شما مهاجران پیدا نکردیم پس برایتان دیواری می سازیم مثل دیوار برلین و پولش را از منفعتی که از ماکیلادوراها به جیب می زنیم می دهیم... نه! از پول مالیات می دهیم. آه لعنت بر مالیات! اما کک ما نمی گزد. شرکت های ما در ماکیلادوراها مالیات نمی دهند. مالیات مردم معمولی را می گیریم و دیوارهای بلند برای شما که مردم معمولی هستید، اما از "ما" نیستید می سازیم. مردم ما "امنیت" را به هر قیمتی می خرند... دیوار 700 مایلی که چیزی نیست، ما هی دیوارهای کوتاه برای کاسه کوزه شکستن خرابکاری هایمان پیدا می کنیم و جلوی آنهایی که دیوارشان از هر دیواری کوتاه تر است دیوارهای بلند می سازیم.




ترجمه فرهنگی و این حرف ها

Tuesday, October 03, 2006
گفتم که یک سمینار نوشتن تز برای من و دو نفر دیگر گذاشته اند. از همدوره ای های من فقط من و یکی دیگر از "میدان" برگشته ایم. یکی که کارش در فلسطین و اسرائیل است، آن اواسط رفت ایتالیا به خانواده اش سر بزند که جنگ لبنان شد و گیر کرد و هنوز هم سر مسائل "امنیت" گیر افتاده. یکی دیگر در هند کارش عقب افتاده و یکی دیگر مریض شده و بر نمی گردد و ... خلاصه از بین این گروه 5 نفره سال ما، دو نفر برگشته ایم و بقیه تا اطلاع ثانوی جزو تلفات حساب می شوند. از همان سال اول یکی یکی تلفات دادیم و از 6 تا آنتروپولوژی و 2 تا آرکئولوژی، 5 تایمان جمعاً دوام آوردیم که اگر همینطوری پیش برود نمی دانم چند تایمان می مانند! یکی دیگر که در سمینار است هم یکسال پیش از ما شروع کرده بود و کارمیدانی اش در لبنان بود. حالا یکسال دیر برگشته و الان سه تایی در سمینار هستیم. داشتیم سه تایی در مورد اینکه تا آخر عمر این تزمان طول خواهد کشید حرف می زدیم که من به یک نتیجه گیری خوفناک رسیدم! در اینجا اگر همه کارت را کرده باشی و فقط باید تز تحویل بدهی بهت "ای بی دی" (ا-ب-د) و یا "آل بات دیسرتیشن" می گویند. می ترسم اینکه ا-ب-د به فارسی ابد می شود نشانه این باشد که من تا ابد، ابد باقی بمانم! فعلاً که هر سه تایمان داریم برای یکسال دیگر نوشتن اقدام برای گرفتن گرنت می کنیم، چرا که دپارتمان ما تا پنج سال پول بخور نمیر می دهد و از سال دیگر پول در آوردن به عهده خودمان است. کسی هم در پنج سال از دپارتمان ما فارغ نشده! خلاصه کلام اینکه با این اوضاع نوشتن و استرس تمام نکردن و بی پولی، وبلاگ نوشتن و خواندن به شدت کند خواهد شد تا چیزها کمی روی غلطک بیفتند. :-(
---------------------------

از دیگر شاهکارهای ترجمه بنده اینکه در طی یک ترجمه فی الوداعه می خواستم به یکی توضیح دهم که
cultured dairy products
به فارسی چه می شود، گفتم: "لبنیات با فرهنگ"! چه کنیم دیگر باکتری های لبنیات مان هم با فرهنگ هستند خدا را شکر!
----------------------------

این دانشگاه ما بیشتر از هر چیز دوچرخه دارد. یک استاد نسبتاً مسنی داشتیم که به شیوه قدیم انتروپولوژی و نسبتاً اورینتالیستی کار می کرد. اسم دهی را که در ترکیه در آن کار کرده بود را به ما نمی گفت و از آن به عنوان "ده من" یاد می کرد، انگار که کدخدای ده باشد! ادعا هم داشت که چون در این ده کار کرده اسلام و باقی ادیان ابراهیمی را بهتر از هر کس می شناسد و سر مسئله حجاب در فرانسه یک نامه ای به نیویورک تایمز نوشته بود و گفته بود که اگر فقط زنهای مسلمان معنای "مو" را می دانستند، هرگز حاضر نمی شدند روسری سر کنند! خلاصه که ایشان خود را ناجی همه زنهای مسلمان می دانست و فکر می کرد چون زنان مسلمان محجبه معنای "سیکرد و پروفین" را نمی دانند، از نادانی است که حجاب سر می کنند! بگذریم این خانم به این دلایل کلی حرص من و بقیه دانشجوها را در می آورد...البته در زمان خودش در زمینه انتروپولوژی فمینیستی کار زیاد کرده و نمی شود بی انصافی کرد، اما خب یکی از آن آدم هایی بود که خیلی از ماها می خواستیم سر به تنش نباشد. این طرف از دوچرخه بیزار بود چون یکبار در حین عبور از جلوی دپارتمان دوچرخه بهش زده بود و دست این بیچاره را شکسته بود. خلاصه در هر کلاس یک غری در مورد دوچرخه می زد و همه می دانستند که آب این خانم با دوچرخه در یک جوب نمی رود. یکبار هم خودم در کمال ناباوری دیدم که تا پایش را از در بیرون گذاشت یک دوچرخه تقی زد بهش، ولی خوشبختانه چیزی نشد. اما یکساعت داشت غر می زد و داد و هوار می کرد و ما هم با اینکه سعی در همدردی می کردیم، جلوی خنده مان را نمی توانستیم بگیریم. چیز عجیبی بود... انگار همه دوچرخه ها بر علیه این طرف توطئه کرده بودند! در زمانی که هنوز در این دانشگاه بود، روی یک مقوای بزرگ نوشت: "اگر دوچرخه تان را پشت در دپارتمان پارک کنید پنچر می شوید!" و مقوا را به پشت در چسباند. یکی از دانشجوها هم که همیشه با دوچرخه می آمد و از این استاد دل خوشی نداشت، زیر نوشته او نوشت: "باشه. تو پول ماشین من را بده که دیگر با دوچرخه نیایم!" خلاصه تلاش های این بنده خدا به جایی نرسید و آخرش هم یا از دست دوچرخه ها، یا از دست دانشجو ها، پس از سال ها از این دپارتمان رفت. البته آن عده از ما که در مورد مردم خاورمیانه ای تحقیق می کنیم، ماندیم بدون "متخصص" خاورمیانه و یک ژست ناراحتی گرفتیم، اما ته دلمان خدا را شکر کردیم که طرف گذاشت و رفت!

یکی دو روز پیش داشتم در دانشگاه راه می رفتم که دیدم همه دوچرخه هایی که در پیاده روی جلوی ساختمان ها پارک کرده اند چیزی که فکر می کنم جریمه بود بهشان آویزان است. انگار دیگر نمی توانند نزدیک ساختمان و در پیاده رو پارک کنند. خنده ام گرفته بود که حالا که این زن خودش نیست، روح سرگردانش دارد ما را شکار می کند! اگر اینجا بود الان کلی در مورد این پیروزی اش بر علیه دوچرخه ها در هر کلاس حرف می زد!
-----------------------

------------------------

چند روز پیش یکی از دانشجویان کلاس "عبور از مرزها و هویت امریکایی" که از خانواده ارتشی می آید اصرار داشت که پروفایل کردن مسلمانان به این دلیل که "امنیت" کم شده لازم است و این مسئله به راسیسم ربطی ندارد. می گفت چون ایدئولوژی افرادی که مسلمان هستند سبب حوادث یازده سپتامبر شده، "ما" باید احتیاط لازم را به عمل بیاوریم. خلاصه کمی با طرف حرف زدم و یادآوری کردم که بعد از بمب گذاری اوکلاهوما، دولت امریکا ده ها هزار مرد سفید پوست را دستگیر نکرد و از این حرف ها. بگذریم، یاد مقاله ای افتادم که چند سال پیش از دیوید پلومبو لیو خواندم و مقاله را برای این دانشجو کپی کرده ام که بهش بدهم بخواند. مقاله بسیار جالبی است به عنوان "چند فرهنگی بودن حالا: تمدن، هویت ملی، و تفاوت قبل و بعد از یازده سپتامبر" که نویسنده در آن به تفکرتمدنی و تولید همزمان دشمن درونی و دشمن بیرونی و تاریخ آن اشاره می کند. در ژورنال باندری چاپ شده. اگر پیدایش کردید حتماً بخوانید:
boundary 2 29:2, 2002